<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزهاي شيرين من و همسري</title>
<link>http://elahev.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 05 Nov 2009 09:19:36 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://elahev.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#2200cc&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم باشد که نباشیم و بدانند که بودیم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;B&gt;..&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سلام دوستان&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این چند روز وقتی میام اینجا ناخوداگاه با باز شدن صفحه وبلاگم اشکام سرازیر می شه اصلا حال خوبی ندارم اصلا نمی تونم دوستمونو فراموش کنم خیلی سخته فکرش داره داغونم می کنه &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به هر حال با این گریه و زاری هدای عزیز ما بر نمی گرده ولی بهتره که حداقل کاری که از دستمون بر میاد و براش بکنیم من با ملی هم مشورت کردم به این نتیجه رسیدیم که برای آرامش هدای عزیز یه ختم قران بزاریم پس هر کس آمادگی داره اعلام کنه تا در اولین فرصت این کار و بکنیم هم خودمون آروم می شیم هم اینکه یه کاری برای دوست عزیزمون کردیم بزارید بدونه حتی دوستایی که ندیدنش هم دارن از دوریش می سوزن بزارید بدونه خیلی ها دوسش داشتن بزارید بدونه ما هنوز به یادشیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منتظرتون هستم &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 09:19:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=elahev&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>elahev</dc:creator>
<guid>http://elahev.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به کجا چنین شتابان</title>
<link>http://elahev.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;تقدیم به دوستی که دیگر در میان ما نیست&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;به کجا چنین شتابان&lt;BR&gt;گون از نسیم پرسید&lt;BR&gt;دل من گرفته زینجا&lt;BR&gt;ز غبار این بیابان&lt;BR&gt;هوس سفر نداری؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;به کجا چنین شتابان&lt;BR&gt;گون از نسیم پرسید&lt;BR&gt;دل من گرفته زینجا&lt;BR&gt;ز غبار این بیابان&lt;BR&gt;هوس سفر نداری؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;همه آرزویم اما … چه کنم که بسته پایم&lt;BR&gt;چه کنم که بسته پایم&lt;BR&gt;به کجا چنین شتابان؟&lt;BR&gt;به هر آن کجا که باشد،بجز این سرا، سرایم&lt;BR&gt;سفرت به خیر اما&lt;BR&gt;تو و دوستی خدا را&lt;BR&gt;چو از این کویر وحشت، به سلامتی گذشتی&lt;BR&gt;به شکوفه ها به باران&lt;BR&gt;برسان سلام ما را&lt;BR&gt;برسان سلام ما را&lt;BR&gt;برسان سلام ما را&lt;BR&gt;سلام ما را…&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;امید به آرامشت عزیزم&lt;/P&gt;&lt;!--adcode--&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 19:09:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=elahev&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>elahev</dc:creator>
<guid>http://elahev.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هدای عزیزم</title>
<link>http://elahev.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;کی می تونه باور کن یه دوست دیگه در میان ما نباشه اونم یه دختر نازنین با هزاران ارزو باورش سخته &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همش می گم اون خاک کوفتش بشه که هدای عزیز ما رو با یه نی نی کوچولو تو خودش بلعید چقدر زود دیر می شه باورتون می شه ما دو سه ماه از یه دوست خبر نداشته باشیم و اون زیر کلی خاک آروم خوابیده باشه وای نه نمی شه باور کرد امروز حتی یک لحظه هم از ذهنم بیرون نرفته هنوز به امید یه خبر هستم که بگن دروغه همش یه خواب بوده می شه یعنی؟پس اون شوق زندگی چی می شه ما موندیمو یه صفحه وبلاگ و مرور کامنتای خوشگل هدی.اشکام می ریزه برای دوستی که هیچ وقت ندیدمش پس مطمئنم که دوستم دوست خوبی بوده که با وجود ندیدنش دارم اینجوری بال بال می زنم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هدی جان دیگه به حامد بگو بد خواب نباشه و آروم بخوابه دیگه نیاز به هیچ دکتر و قرصی نیست &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شاید خیلی از ما ها آرزوی مرگ به این شکلی رو داشته باشیم ولی تصور آرزوی یه دختر جوون  یا تصور داغ به این بزرگی برای خانواده هدای عزیز همه ما رو غمگین می کنه &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دلم نمیاد بگم خدا رحمتت کنه فقط می تونم بگم آروم بخواب عزیزم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باور کن دیگه نمی تونم چیزی بنویسم دارم دق می کنم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 14:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=elahev&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>elahev</dc:creator>
<guid>http://elahev.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>....</title>
<link>http://elahev.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>بچه ها یکی بگه این خبر در مورد هدی دروغه آخه یعنی چی من همش وبلاگشو چک می کردمو منتظر یه خبر ازش بودم امروز صبح که از خواب بیدار شدم همش دلم شور می زد همش نگران بودم دعا کنید خبر اشتباه باشه </description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 04:47:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=elahev&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>elahev</dc:creator>
<guid>http://elahev.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>....</title>
<link>http://elahev.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سلام بر همگی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز دو تا هم اتاقی های بنده نیومدن منم تصمیم گرفتم حالا که اتاق ساکت برا ی امتحان فردا درس بخونم نمی دونم چرا امتحان فردا رو خیلی نمی تونم جدی بگیرم ولی خب به قول همسری می گه آخه تو خیالت راحته که بلدی به خاطر همین هم نمی خونی وگرنه پدر کتاب و در می آوردی شاید هم همینطور باشه . یه قسمتی از کتاب بود که خیلی سخت و مشکل بود هر چقدر هم استاد توضیح داد تو مغزمون نمی رفت در مورد این مبحث چند صفحه ای تو این چند روز چند تا کتاب مرتبط دیگه هم خوندم شاید این مطلب و بفهمم ولی نشد تا اینکه دیشب یکهو یه جرقه ای به ذهنم رسید و ساعت ۱۱ شب پی به راه حل این مشکل بردم دیگه از خوشحالی نمی دونستم چه کار کنم یکهو خوابم هم از سرم پرید دوست داشتم به تک تک بچه ها زنگ بزنمو بگم من راه حل و کشف کردم اگه دوست دارید به شما هم بگم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تصمیم داریم اگه بشه از اداره وام خودرو ۷ میلیونی بگیریم ولی تو بانک مسکن سپرده اش کنیم تا یه وام دیگه هم بگیریم یکی از وام مسکن هامونو یه دو ماه پیش گرفتیم الان داریم قسطش رو می دیم دوباره می خواییم یه قسط دیگه هم برای خودمون راه بندازیم خدا وکیلی این زندگی رو می بینید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;الان همسر يكي از همكارا كه يك ماه پيش فوت كرده بود اومد تو اتاق ما اومده دنبال كاراي اداريش همسرش رييس يكي از اين واحد ها بود ولي يك ماه پيش به خاطر سرطان خون فوت كرد البته رييس همسري هم بود خانمش خيلي داغون بود منم كه پايه اون گريه كرد من گريه كردم خيلي سخت بود همش مي گفت ياد روزاي خوبمون مي افتم نمي تونم آروم بشم ولي من مي گم اين خيلي خوبه كه آدم حداقل با كسي زندگي كنه كه روزاي خوبي رو باهاش داشته حتي اگه يه روز &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اينم از درس خوندن امروز ما صبح تا ظهرمون كه پريد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پی نوشت: الان از دانشگاه بهم زنگ زدن که از هر گروه بالاترین معدل ها رو می خواییم ببریم مشهد از گروه شما هم اسم شما رو گفتن حالا اگه راضی هستید بگید تا شما رو هم ببریم حالا نمی دونم چکار کنم من تا حالا بدون همسری جایی نرفتم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 07:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=elahev&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>elahev</dc:creator>
<guid>http://elahev.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>....</title>
<link>http://elahev.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام بر همگی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خداییش چه هوایه آدم لذت می بره امروز صبح داشتم میامدم سر کار دیدم دیگه درختها هم داره رنگ پاییز و می گیره قبلا از فصل پاییز خیلی متنفر بودم ولی تازگی ها یه خورده از این فصل هم داره خوشم میاد&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این هفته استادمون برامون امتحان میان ترم گذاشته از اون درسای وحشتناک و سخته من از همون موقع که برای ارشد درس می خوندم از این درس می ترسیدم حالا دیگه افتادم تو دام این درس و هر جوری هم که شده باید پاس بشه .دیشب به همسری می گفتم می شه یعنی این درس من تموم شه آخه خیلی دارم اذیت می شم بعد با خودم گفتم چرا نا شکری می کنی یادته چقدر آرزو داشتی قبول بشی حالا اینطوری می گی البته با تمام سختیهاش لذت بخشه این دو روز همش داشتم درس می خوندم و در حال خوابیدن بودم اصلا حوصله کار خونه نداشتم دیشب شام هم یه خورده الویه درست کردم از اون روزایی بود که آدم نمی خواد بره تو آشپزخونه همسری هم گیر داده بود بیا بریم با هم خرید و برات مانتو بخریم گفتم تا امتحان این هفته تموم نشه نمی تونم بیام آخه دوست دارم با خیال راحت برم بیرون.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستی شنیدم ۵۰۰ تومان هم می خوان بهمون پاداش بدن حالا چقدر صحت داره خدا می دونه &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بنده یه دو هفته ای هم هست تو رژیمم البته فکر نکنید که چاقم همش ۵۹ کیلوام ولی دوست دارم لاغر تر بشم دیشب حس می کردم واقعا لاغر شدم چون بعضی از لباسام که بهم تنگ شده بود خیلی بهتر شده بود جالب اینجاست که من فقط از شکم هم چاق می شم ناهار فقط ۵ تا قاشق برنج می خورم شب هم اصلا نون و برنج نمی خورم نوشابه و سس سفید و پنیر پیتزا هم دیگه در حال حذف شدنه یه خورده دراز نشست هم به برنامه اضافه کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الان یه نفر از همکارا اومده تو اتاق داره با اون یکی همکارم  غیبت یکی از دوستان رو یواشکی می کنن ولی از اونجایی که گوش های بنده تیزه دارم می شنوم خوشم نمیاد از این کارشون جلو طرف اینقدر قربون صدقه طرف می رن که حد نداره ولی پشت سرش .....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 10:05:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=elahev&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>elahev</dc:creator>
<guid>http://elahev.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>....</title>
<link>http://elahev.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام بر همگی &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یواش یواش این هوا هم داره سرد می شه خونه ما که وحشتناک سرد اون خونه قبلیمون تابستوناش خنک زمستونای گرمی داشت ولی اینجا وحشتناک سرد طبقه پایینی هم هنوز نیومده این سرامیکای خونه اصلا نمی شه پا گذاشت حالا شاید اونا بیان یه خورده گرم بشه شوفاژها رو هم هنوز راه ننداختن دیشب اسپیلیت روشن کردیم ولی از گرماش خوشم نیومد یه جوری بادش مستقیم می زنه دوست ندارم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پنجشنبه که رفته بودیم خونه مامانم اینا همسری از اونجا برای خودش ۲۰ تا لواشک خرید آخه عاشق ترشی تا جمعه بعد از ظهر هم ۱۸ تاشو خورد چشمتون روز بد نبینه حالاآقا دل پیچه گرفته و همش حالت تهوع داره هر چی بهش گفتم گوش نکرد که حالا این شکلی شده&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تازگی ها یه خورده تنبل شدم زیاد میلی به درس خوندن ندارم کتابامو می زارم تو کیفم با خودم میارم سر کار ولی از کیفم حتی بیرون هم نمیارمشون خودم موندم قبلا چه جوری اون همه درس می خوندم کلی تحقیق و ترجمه هام مونده وقتی هم می رسم خونه تا یه شام درست کنم و کلی سریال ببینم دیگه وقته خوابه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تازگی ها وقتی می خوام شبا برم بخوابم به محض اینکه دراز می کشم خواب از سرم می پره نمی دونم چرا حتی گاهی اوقات تا ساعت ۲ نصفه شب بیدار می مونم مثلا دیشب هر کاری می کردم خوابم نمی برد خیلی هم بده آخه همه جا سکوت و همه خواب آدم بیدار باشه خیلی سخته پاهام هم ضعف می رفت و اذیتم می کرد آخرش اینقدر اذیت شدم که شروع کردم گریه کردن بنده خدا همسری هم همش می گفت پاشو بریم دکتر ولی آخه چه دکتری اون وقت شب &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 05:03:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=elahev&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>elahev</dc:creator>
<guid>http://elahev.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رستوران .....</title>
<link>http://elahev.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>سلام 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه ظهر خسته و کوفته از دانشگاه رسیدم تازه فدا هم برامون فوق العاده گذاشتن باید بریم آخه یکی از استادا می خواد بره حج واجب به خاطر همین فردا بعد از ظهر کلاس داریم اینم از تعطیلی فردا که خراب شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیشب به مناسبت تولد بنده آقای همسر گفت شام بریم بیرون من از دانشگاه رسیده بودم خسته هم بودم کلی ذوق که نمی خوام شام درست کنم با هم رفتیم یه جای جدید که تا حالا نرفته بودیم جاش خوشمل بود موسقی زنده هم داشت بعدش شروع کردیم از تو منو غذا انتخاب کردن همه غذا هاش اسمای عجیب و غریبی داشت اصلا نمی دونستیم چی هست بعضی هاشونو که همسری از گارسونش می پرسید این چیه؟منم همش به همسری می گفتم نپرس زشته اونم می گفت خب مگه چیه می خوام بدونم چی بخورم مثلا لابستر داشت پرسی ۵۰ تومن تصور کنید&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt; من به همسری گفتم از غذاهای برنجی انتخاب کن اونم گفت نه دوست ندارم برنج بخورم می خوام یه چیز سبک بخورم بعد از کلی گشت زدن تو منو من که از هیچی خوشم نیومد آخرش لازانیا سفارش دادم همسری هم استیک آقا چشمتون روز بد نبینه غذا که اومد کلی رنگ و لعاب داشت ولی به حد انفجار بد مزه بود که من یکی اصلا نخوردم همسری هم یه کوچولو خورد یه سس مخصوص هم ریخته بود رو استیک که معلوم بود با شیر درست کرده چون شیر داغ بود بوی بدی می داد همسری هم نتونست بخوره خلاصه الکی ۵۰ تومن پیاده شدیم و گرسنه برگشتیم  خونه البته من کلی خندیدم ولی همسری خیلی حرص خورد خب مگه چیه یه تجربه می شه که دفعه دیگه آدم اونجا نره فقط اینجور جاها پول محیط و لوازم پذیراییشون رو از آدم می گیرن وگرنه هیچی ندارن خواهر بزرگه و کوچیکه و مامانم هم دیشب زنگ زدن و تولدمو تبریک گفتن&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;استادمون یه تحقیق داده که کتابهایی که در مورد دستور زبان فارسی توسط خارجیان از ابتدا تا کنون نوشته شده رو پیدا کنید نمی دونم چه جوری باید پیدا کنم اگه می دونید یه کمکی بکنید بد نیست ممنون می شم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شام هم نمی دونم چی درست کنم همسری می ره سالن بعد از ساعت ۴ بنده هم برای بار دوم با سرویس می رم خونه تازه فهمیدم سوریس از در خونهما رد می شده ولی من تنبلی می کردم و با سرویس نمی رفتم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگه بشه فردا شام هم می ریم خونه مامانم اینا&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 11:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=elahev&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>elahev</dc:creator>
<guid>http://elahev.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عروسی ....</title>
<link>http://elahev.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خیلی وقته اینجا ننوشتم نمی دونم از کجا شروع کنم آهان از چهارشنبه قبل بگم که رفتم دانشگاه کلی هم درس جواب دادم و اوسی کیف نمود بعد هم همسری اومد دنبالمو تو ماشین بهم گفت بابام عمل داره اگه می شه تو رو ببرم خونه مامانت اینا برم یه سر بهش بزنم منم قبول کردم ولی بهش گفتم یادته هر وقت هر چی می شد اولین نفر بودم که باهات میومدم حالا شرایط هر جور که بود ولی ایندفعه اصلا دلم نیست که بیام شب هم اونجا خونه مامان موندیم صبح زود هم همسری رفت بیمارستان منم از ساعت ۹ صبح ۵ شنبه رفتم تو اتاق خواهر کوچیکه تا ساعت ۶ یه ریز کارای ترجمه می کردم بنده خدا مامانم دیگه کلافه شده بود خواهر کوچیکه یه طرف درس می خوند برادرم هم یه طرف دیگه بعد از ظهر هم به همسری تو بیمارستان زنگ زدمو یه کوچولو حرفیدیم بعد از اینکه قطع کردم همسری گفت مامانش می خواسته باهات حرف بزنه ولی من گوشی رو ندادم ولی من که می دونم اون از سیاستشه که جلو پسرش وانمود کنه من مشکلی ندارم ولی من کاملا می دونم همه این بحث ها به خاطر این خانمه &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جمعه هم جاتون خالی فیله مرغ خریدم و جوجه چینی درست کردم خیلی چسبید از اون وقتی که دستور پختشو تو وبلاگ دخملی دیده بودم هی می خواستم درست کنم ولی تنبلی می کردم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیشب هم رفتیم عروسی یکی از همکارا این همکار ما البته آقا بود و همه واحد رو با خانواده هاشون بنده خدا دعوت کرده بود ولی خیلی ها هم نیومدن اینجوری دوست ندارم بنده خدا زحمت کشیده البته من هم ساعت هفت و نیم راه اوفتادم یک ربع به نه رسیدم از بس که تو ترافیک بودم ولی درکل خیلی خوش گذشت با اینکه همش یک ساعت اونجا بودیم ولی درکل خوب بود دو ساعت رفتنی تو ترافیک بودیم ولی برگشتی دقیقا ۱۰ دقیقه ای رسیدیم خیلی این ترافیک تهران جالبه&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الان سه روزه که ما رییس نداریم خیلی خوش می گذره البته فردا اگه بیاد پوستمون رو می کنه &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جزوه امو آوردم اینجا بخونم برای فردا هیچ کاری نکردم امیدوارم برسم امروز بخونم &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 06:22:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=elahev&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>elahev</dc:creator>
<guid>http://elahev.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>......</title>
<link>http://elahev.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>سلام
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از دست این رئیسمون بسی کلافه ام همش به آدم استرس وارد می کنه همش می گه بدو یا می گه زود باش یه کاری که قراره دو روز طول بکشه رو می گه تا ۵ دقیقه دیگه رو میزم باشه از هیچی هم سر در نمیاره ها فقط می گه زودباش امروز دیگه بهش گفتم با این همه استرس به جای اینکه کارا زودتر انجام بشه دیر تر هم انجام می شه &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز ساعت ۱ هم مامانم وقت دکتر داره خدا کنه دکترش بگه عمل نمی خواد خیلی نگرانشم خودش که همش می گه کلی نذر و نیاز کردم عمل نشم باید دید دکترش امروز چی می گه بنده خدا فکر همه جیز رو می کنه تنهایی بچه خرج سنگین عمل و هزار چیز دیگه همش بهش می گم مادر من اینقدر که فکر همه هستی یه خورده هم فکر خودت باش البته هم دکترش عالیه هم بیمارستانش عالیه شاید بچه های تهران بشناسن بیمارستان صارم از اون بیمارستانای معروفه دکترش هم خیلی خوبه ولی به هر حال آدم همش نگرانه&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از اونجایی که بنده خودمو به بی خیالی زدم این هفته بدون اینکه هیچ درسی بخونم گذشت همش گفتم بی خیال این هفته از ۴ شنبه تعطیلم می خونم حالا می دونم این سه روز هم همش به بخور و بخواب می گذره&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تو این هوا دلم هوس کیش کرده دوست دارم یه آخر هفته برم  البته با این وضع مرخصی های من دیگه روم نمی شه به رییس جان بگم بازم مرخصی می خوام&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;بعدا نوشت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#3333cc&gt;الان خواهر بزرگه زنگ زد و گفت دکترش گفته فعلا عمل نمیخواد مامانم یه سونوگرافی دیگه بده اگه مثل همین سونوگرافیش باشه نمی خواد عمل بشه خدا رو شکر اینقدر نگران بودم که حد نداشت  نذر کرده بودم اگه مامانم احتیاج به عمل نداشته باشه تو ختم قرآن اداره شرکت کنم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 05:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=elahev&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>elahev</dc:creator>
<guid>http://elahev.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
