<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزهاي شيرين من و همسري</title>
<link>http://elahev.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 16 Dec 2009 11:47:40 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>....</title>
<link>http://elahev.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ظهر تازه از دانشگاه اومدم خیلی هم خسته ام  امروز اداره ما برای هفته پژوهش جشن گرفته خیلی باحاله یه تعدادی رو که می خواستن دعوت کردن نه همه رو مثلا همسری رو با اینکه فوق یه رشته مرتبط با ادارمون رو داره دعوت نکردن ولی همکار من که یه دیپلمه است و دعوت کردن این می شه جشن هفتع پژوهش خیلی باحاله نه؟یا اینکه واحد کامپیوتر پیمانکارش عوض شده و داره نیروهاشو عوض می کنه حالا قراره یکی از اون نیروها که نور چشمی رییس جان بنده است بیاد واحد ما و همکار بنده بشه خدا بده شانس اگه ما بودیم باید سریع اخراج می شدیم جالب اینجاست که هر چقدر هم براشون کار می کنی اصلا به چشم نمیاد من از اون آدمهایی هستم که خیلی از رییس بزرگ حساب می برم تو حرف زدنم هم خیلی محتاط عمل می کنم اونم این قضیه رو پی برده و هر چقدر دلش می خواد می تازوونه ولی حالا بقیه گاهی اوقات یک جوابهای باحالی هم بهش می دن ولی جرات جواب دادن نداره البته این تقصیر خودمه که بهش اجازه چنین کاری دادم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یکی از همکارا از مکه اومده فردا هم تو سالن مراسم گرفته این خانم دست چپ و راست رییس جان اصلا هم دوست ندارم برم ولی نگرانم نرمو و بیاد تلافی کنه حالا موندم چه کنم می شه نرفت و بهوونه آورد؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کلی تحقیق و کار نکرده هم دارم که باید انجام بدم حالا خدا داند کی؟اصلا حوصله هیچ کاری ندارم یه چند وقتی هست اینجوری شدم حتی حوصله شام درست کردن هم ندارم بنده خدا همسری همه کاری می کنه و اصلا هم به روی من نمیاره امروزم از اون روزاست که باید خیلی مراقب خودم باشم وگرنه با این اخلاق عصبی امروزم یه کاری دست خودم می دم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 11:47:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=elahev&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>elahev</dc:creator>
<guid>http://elahev.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>......</title>
<link>http://elahev.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام بر همه دوستان&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تازگی ها این خواب ناز نمی زاره من به هیچ کاری برسم واقعا اگه کسی بتونه از خوابش بزنه موفق می شه تو این دو روز تعطیلی فقط تونستم یه مقاله رو برای روز چهارشنبه آماده کنم و یه یکی دو صفحه ای هم ترجمه این کل کار مفید بنده بود همش در خواب بسر بردم اگه ولم می کردن و می تونستم امروز هم دوست داشتم بخوابم امروز از اونجایی که می دونستم هم اتاقیم نمی آد و پس نون نداریم تو خونه یک صبحانه مفصل خوردم وقتی داشتم صبحانه می خوردم همش به این فکر می کردم که قدیما مردا که می رفتن سر کار خانوماشون چقدر تحویلشون می گرفتن و کلی براشون صبحانه آماده می کردن ولی الان همکارای آقا رو که می بینم همه یکی یه نون بربری دستشون صبح میان اداره حالا چه خانوماشون شاغل باشن چه نباشن &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیروز صبح از۱۰ تا ۱۲ درس خوندم دیگه وقت آشپزی نداشتم حتی اگه می خواستم یه غذای سبک هم درست کنم به همین کوچولو درس خوندنم هم نمی رسیدم جاتون خالی با همسری رفتیم مرغ سوخاری تهران خیلی چسبید من پیتزا و همسری مرغ سوخاری البته به غذای هم کلی ناخنک زدیم ولی از بس گرسنه بودیم خیلی بهمون مزه داد بعدشم که اومدیم خونه دوباره خوابیدیم تا غروب و برای شام هم سوپ گذاشتم همسری یه خورده احساس سرما خوردگی می کرد کلی براش آب میوه گرفتم آخرشم بهش گفتم وای به حالت اگه باز بگی گلوم درد می کنه این همه ازت پذیرایی کردم باید حتما خوب بشی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پنجشنبه شب هم خونه مامان اینا بودیم خیلی خوش گذشت مامان تصمیم داره برای بچه ها لپ تاپ بگیره همسری از دوستش که برای خودمون گرفته بود زنگ زد و خواست بیاره قراره دل بگیرن کامپیوترشون خیلی خوب دیگه کارشون رو راه نمی اندازه منم گفتم دوباره به جای این همه دم و دستگاه یه چیز جمع و جور بگیرین خیلی بهتره&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هفته پیش که کیش بودیم و نرفته بودم دانشگاه وقتی  این هفته  رفتم انگار خیلی از درسا عقب بودم خیلی سختم بود جالب اینجاست همه استاد ها هم یادشون بود که هفته قبلش سر کلاس نبودم فقط دارم لحظه شماری می کنم تموم شه و یه نفس راحت بکشم خوبیه ترم دیگه اینه که همش ۴ واحد درسی دارم خیلی اذیت نمی شم &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 05:37:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=elahev&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>elahev</dc:creator>
<guid>http://elahev.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر</title>
<link>http://elahev.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام بر همگی &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بالاخره من برگشتم دقیقا هفته پیش دو شنبه اداره رو ترک نموده این هفته دوشنبه برگشتم بسی مزه داد تازه وقتی تو مسافرت بودم شنیدم که اداره ما شنبه رو هم تعطیل کرده خوشحالی ما دو چندان شد&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از سفر بگم که در حد عالی بود هتل و کارکنانش خیلی عالی بودن هوا دیگه حرف نداشت بهاری بهاری بود فقط شبا کنار ساحل یه کوچولو سرد می شد تا دلتون بخواد دوچرخه سواری کردم خیلی وقت بود بازی نکرده بودم فکر می کردم یادم رفته ولی به محض نشستن روی دوچرخه دیدم نه بابا ما هنوز تو اوجیم یه چیزایی هم خرید کردیم بدک نبود خوب بود البته من همه خریدامو از پردیس ۲ و بازار تجاری کیش کردم بقیه به نظرم بنجل می آمد اما این دو تا بازار خیلی تر تمیز و خوشمل بودن برای خواهر کوچیکه یه کاپشن خیلی خوب گرفتم برای خواهر بزرگه هم یه بلوز بافت گرفتم برادرم هم کیف و مامانم هم یه کیف مجلسی برای خواهر زاده هم یک عدد کاپشن خریدم  ولی قیمت ها وحشتناک بالا بود البته نسبت به تهران خیلی بهتر بود &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قایق سواریش هم خیلی مزه داد از این قایق های تند رو سوار شدیم خیلی خوب بود اکثرا سوار این کشتی ها می شدند که خیلی آروم می رفت فقط به خاطر اینکه موزیک زنده داشت همه سوار اون می شدن ولی من هیجان رو به موسیقی زنده ترجیح دادم با قایق یه جایی رفتیم بهش می گفتن جزیره مرجان ها تو آب وقتی نون می ریختیم هر چی ماهی بود می آمد روی آب خیلی قشنگ بود روز دوم هم هتل یه گشت جزیره گذاشته بود که اونم بد نبود از کشتی یونانیش با کلبه هور خیلی خوشمان آمد غروبا تو تراس هتل نشستن و چایی خوردن هم که برای من و همسری لذت خودش رو داشت از بس اونجا نشسته بودیم دیگه همه کارکنان هتل می شناختنمون همه چیز روز آخر سفارشی شده بود برامون تو لابی هتل هم که یه آقایی پیانو می زد خیلی هم قشنگ برای منم الهه ناز و زد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جمعه شب ساعت ۹ رسیدیم تهرانم مامان گفت غذا پختم بیایید اینجا من و همسری هم از خدا خواسته رفتیم اونجا شنبه شب هم سالگرد ازدواجمون رو تو یه رستوران گرفتیم مامان اینا و خواهر بزرگه بودن کلی هم کادو گرفتم دیشب هم عروسی یکی از دوستای دوران دانشگاه بود رفته بودیم اونجا اصلا این عروس و داماد بهم نمیومدن هر دو خوب بودنا ولی در کنار هم اصلا چیز خوبی نبودن عروس فوق العاده شیطون و اصلا اهمیتی به حجاب نمی ده بر عکس داماد یه آدم جاافتاده که به نظرم سنش هم از عروس بیشتر بود و کلی هم مذهبی حتی اصلاح هم نکرده بود حالا این دو تا چه جوری با هم اینقدر جفت و جور شدن خدا می دونه&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 05:00:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=elahev&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>elahev</dc:creator>
<guid>http://elahev.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>......</title>
<link>http://elahev.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جاتون خالی آخر هفته پیش بسی خوابیدم  دیگه از خوابیدن زیاد خسته شده بودم به یه حدی رسیده بودم که دوست داشتم یکشنبه بیام سر کار هر روز تا ۱۲ ظهر تازه بعد از ظهرم دوباره می خوابیدم چهارشنبه که از سر کار رفتم خونه مامانم اینا آخه همسری شب باید اضافه کاری می موند تا ساعت ۲ نصفه شب بیدار بودمو با خواهری و مامانم می حرفیدیم  دیگه صبح هم تا ساعت ۱۱ خوابیدم خیلی مزه داد اونم چی وقتی بیدار می شی همه چیز حاضر باشه که دیگه خیلی مزه می ده پنجشنبه آخر شب هم با همسری اومدیم خونه خودمون آخرین دی وی دی لاست مونده بود اون رو هم دیدیم حالا موندیم تو خماریش تا قسمتای جدیدش به دستمون برسه .جمعه هم بعد از ظهر رفتیم فروشگاه هایپر استار خرید از بس شلوغ بود به زور یه دو قلم جنس خریدم .هیچ درس و مشقی هم نخوندم اصلا حوصله اشو نداشتم دوست داشتم برای چند روزی هم که شده درس و مشق و ببوسمو بزارم کنار که این کار و کردم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستی یه چیز باحال هفته پیش چهارشنبه که گفته بودم امتحان میان ترم دارم دوشنبه اش یکی از همکلاسی های خرخون بهم اس ام اس زد درس خوندی منم گفتم از چهار تا فصل دو تا شو خوندم تو چی اونم گفت من فقط دو صفحه خوندم آخه استاد به بنده گفته بود که به احتمال زیاد امتحان نمی گیره و فقط می خواد یه تکونی به بچه ها بده منم زیاد جدیش نگرفتم وقتی هم رفتیم سر کلاس استاد که گفت امتحان نمی گیرم خیلی از بچه ها خوشحال شدن من به همین دوستم که بهم اس ام اس زده بود یواشکی گفتم به من گفته بود که امتحان نمی گیره اونم با عصبانیت گفت چرا به من نگفتی که منم نخونم  آخه من دوشنبه رو مرخصی گرفته بودم و فقط درس می خوندم یادش نبود که به من همون شبش اس ام اس زده و بود و گفته بود فقط دو صفحه خونده من نمی دونم اگه بگن خوندن چی می شه؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگه خدا بخواد فردا ساعت ۹ صبح هم می ریم کیش البته هنوز به رییس جان نگفتم ایشالا که غر نزنه البته نمی خوام بهش بگم که می رم کیش می خوام بگم امتحان دارم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کاشکی شنبه رو هم تعطیل می کردن یه چهار روزی پشت سر هم استراحت می کردیم آخه بعد از مسافرت خواب خیلی می چسبه &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یکشنبه هم عروسی یکی از دوستای دوران لیسانسه دوستان همگی هستن فکر کنم خیلی خوش بگذره &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 06:08:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=elahev&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>elahev</dc:creator>
<guid>http://elahev.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>....</title>
<link>http://elahev.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام بر همگی &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دارم از خواب می میرم چشام پف داره در حد بی نهایت کلی هم قرمز شده و می سوزه مثلا یه خورده دیشب درس خوندم همش فکر می کنم استادمون فردا امتحان نمی گیره منم به خاطر همین خیلی دل به درس خوندن نمی دم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیروز شنیدم یکی از منش هامون پاش شکسته و نیومده امروز این یکی منشیمون هم نیومده رییسمون اومده می گه بچه های دفتر اگر کاری داشتن کمکشون کن انگار بنده اینجا بی کارم یا اصلا مگه من منش ام که بخوام برم تو دفتر کار کنم اول صبحی اعصابم ریخت بهم حالا این دو تا همکارای هم اتاقی هم نیومدن نمی دونم چه طوری برم دانشگاه هفته دیگه هم که باید برم کیش دانشگاه نباید برم حالا اگه این هفته رو هم نرم دو هفته غیبت می خورم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اصولا از ناهارای دانشگاه خیلی بدم میاد به خاطر همین نمی تونم از دانشگاه ناهار بگیرم دو سه باری هم ساندویج از بوفه دانشگاه گرفتم ولی افتضاح بود یه چند هفته ای هست که دیگه از خونه ناهار می برم خیلی اینطوری بهتره ولی شبا سختمه که یه چیزی درست کنم که ناهار فرداشم بتونم ببرم همش خدا رو شکر می کنم که هر روز ناهار تو اداره ایم وگرنه فکر ناهار هم می شد یه مصیبت&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تازگی ها تو خونمون روی سرامیکا رو وقتی می خوام تمیز کنم می بینم پر از مو شده یا روی فرشها هم همینطور نمی دونم اینقدر ریزش مو پیدا کردم حتی خودم هم احساس می کنم که موهای سرم خیلی کم شده از بس موهای بنده لخت و نازکه کلا ریشه سستی داره فکر کنم به خاطر همینه که اینقدر ریزش داره &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الان یکی از هم اتاقی هام زنگید و گفت تو راه داره می آد خدا خیرش بده وگرنه من باید می موندم اداره&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الانم که بریم دانشگاه جمع دخترا سریع شروع به مخفی کاری می کنن برای امتحان فردا مثلا یکیشون چند روز پیش زنگ زده از من اشکال می پرسه خب اصولا کسی که خونده اشکال داره دیگه بعد یکی از بچه ها ازش می پرسه چقدر خوندی می گه همش دو صفحه من موندم چرا اینقدر پنهان کاری می کنن حال چی می شه مگه آدم بگه درس خوندم البته این روال هم بیشتر بین دخترا رایج تا پسرا &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 05:11:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=elahev&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>elahev</dc:creator>
<guid>http://elahev.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>.....</title>
<link>http://elahev.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>سلام بر همگی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این جند روز بسی در اداره کار دارم کلی هم اعصاب خوردی البته برای کارای نکرده وقتی به کسی هم کاری نداری بهت کار دارن دیروز یه همکار اومده تو اتاق من تاریخ سفرشو از من پرسیده اونم لیست و جلو من دید و رفته به همه گفته که کی تو این سفر هست کی نیست حالا بیا کار خیر بکن رییس این آقا هم دیروز اومد کلی اعصاب خوردی درست کرد نمی گه کارمند خودش فضوله می گه چرا شما بهش کارا رو نشون دادی ما هم دیروز سر این قضیه کلی اعصاب خوردی داشتیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کیش هم رزرو کردم هتل ۵ ستاره ارم برای ۱۰ تا ۱۳ همین ماه البته مجبورم دو روز از دانشگاه بزنم ولی دیگه دل و زدم به دریا مرخصی هام هم تموم شده این ماه ۴۰ تومن از حقوقم کم شده اخه کسر کار دارم اینم از مزیت های دانشگاه رفتنه بنده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا دیگه اگه جای گردشی خاصی تو کیش مد نظرتون هست رو بهم بگید خوشحال می شم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی از همکارا رفته حج واجب دیروز هم اتاقی ما  آش پشت پا براش پخت خیلی هم خوشمزه شده بود از طرفی هم یواشکی رییس تو اتاق شیطونی کردن هم خیلی مزه می ده روی یه هیتر به درد نخور هم داغش کردیم خیلی چسبید دیگه ناهار نتونستم خیلی بخورم ناهار ناگت مرغ یه خورده خوردم بدک نبود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این چهارشنبه هم امتحان میان ترم دارم خدا کنه امتحان بگیره وگرنه هفته دیگه که من می خوام برم کیش اگه بخواد بگیره واویلاست البته با استادمون صحبت کردم گفته اگه نباشی امتحان رو یه هفته عقب می ندازم ولی اگه بچه ها اذیت نکنن اصلا کلاس یه دستی نداریم یکی می خواد امتحان بده یکی می خواد امتحان نده همه استادا از دست بچه هامون عصبانی هستن کلا یه دو سه نفرمون فقط یه ذره درس می خونیم وگرنه بقیه بی خیال همه چیز هستن جالبه که اکثرشون هم مجرد هستن حتی شاغل هم نیستن دقیقا رتبه ۱ تا ۳ ترم قبل مال ما سه نفری بود که هم شاغل بودیم و هم متاهل تازه دو تای دیگه یکیشون دو تا بچه داشت اون یکی هم باردار بود .  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 07:41:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=elahev&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>elahev</dc:creator>
<guid>http://elahev.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کیش</title>
<link>http://elahev.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سلام &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از بچه های وبلاگستون یک عدد سوال دارم شماهایی که کیش رفتید کدوم هتل و پیشنهاد می کنید من خودم تا حالا نرفتم اطلاعاتم هم در حد صفر تو اینترنت هم خیلی سرچ کردم ولی یکی می گه خوبه یکی می گه خوب نیست این یکی دو روزه باید رزرو کنم اگه کمک کنید ممنون می شم .همسری بنده ترجیح می ده هتلمون ساحلی باشه ولی برای من خیلی فرق نمی کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز متاسفانه رییس اومده و منم سرم شلوغ امیدوارم که زودتر بره یه نامه ای رو دادم الان بهش برام پاراف کنه جالبه که همیشه از این نوع نامه ها داره پاراف می کنه برگشته به من می گه این دیگه از کجا اومده من تا حالا از این نامه ها ندیدم از بس هیچ وقت به متن نامه ها نگاه نمی کنه و همینطوری الکی پاراف می کنه خودش هم نمی دونه داره چکار می کنه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز هم دو تا هم اتاقی هام نیستن از اونجایی که سنشون از من خیلی بیشتر ارتباط برقرار کردن باهاشون یه کم سخته تازه از اون کارمندای بالای بیست سال سابقه هستن که نمی شه بهشون حرفی زد یه جورایی اینجا خدایی می کنن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیروز با استاد راهنمام صحبت کردم می گه حتما باید یه چند روزی وقت بزاری و بری تو کتابخانه دانشگاه علامه و اطلاعاتی رو که می خوای از پایان نامه های قبلی در بیاری بیرون ولی من اصلا نمی تونم از  رییس جان مرخصی بگیرم همینطوریش هم الان مشکل مرخصی دارم ولی تصمیم دارم شنبه آینده رو جیم بزنم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 07:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=elahev&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>elahev</dc:creator>
<guid>http://elahev.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>....</title>
<link>http://elahev.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این هفته خیلی سرم شلوغ بود اصلا وقت سر زدن به وب رو هم نداشتم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه امتحان سخت هم داشتم که خیلی خوب بود ولی بسی سخت جالبه که اکثریت هم خیلی نمرشون کم شد استاد سر امتحان گفت نباید پیش هم بشینید مثل بچه کلاس اولی ها جامونو عوض کرد منو برد پیش آقایون نشوند منم کلی از جوابها رو بهشون نشون دادم خیلی برام جالبه اصلا این پسرا درس نمی خونن هیچ جزوه ای هم ندارن ولی با تقلب و این ور اون ور نمره بدی هم نمیارن هر جور هست نمره خوبی می گیرن این درسه اینقدر سخته که استادمون هر جلسه امتحان می گیره تا مجبور بشیم بخونیم البته بچه ها خیلی هم سخت نمی گیرن &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز قرار بود برم مشهد که نرفتم آخه این هفته همکارم شیمی درمانی داره یک هفته کامل نمی آد اگه منم نمی اومدم خیلی بد می شد اگه بشه ماه دیگه دوست دارم یه سفر کیش برم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اکثر تحقیقامو انجام دادم تو این هفته این درس سخته هم استادش این هفته می ره حج واجب یه یک ماهی از دستش راحتیم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیروز گوشی همسری زنگ خورد دستش بند بود به من گفت جواب بده دیم مادرشه یه جورایی ریختم بهم همسری هم همش سعی بر قانع کردن من داشت ولی خیلی ریخته بودم بهم نمی تونستم به همین راحتی آروم بشم به همسری گفتم این همه با من بد رفتاری می کردن ولی من بعد از یکی دو روز سریع بهشون زنگ می زدم حالا یه خورده بهشون بر خورده چه جوری برای خودشون کلاس می زارن به گوشی پسرشون زنگ می زنن که مبادا با من حرف بزنن اینقدر برای خودشون می خوان ارزش قائل بشن تا دیگرام هم مجبور به احترام کنن نه مثل من که هر وقت هر چیزی شد به روی خودم نیووردم سر این موضوع اینقدر دیروز بهم ریخته بودم که حتی بعد از ظهر وقتی رفتم کاپشن بخرم با دیدن دو تا ویترین برگشتم خونه دوست داشتم فقط تو یه جای تاریک بخوابم به خودم گفتم مهم برای اونا بودن پسرشونه و با پسرشون حرف زدن حالا من تو هر شرایطی می خوام باشم اصلا مهم نیست .آدمی که نیازهای اطرافیانش رو به طور کامل برطرف کنه خب توقعش هم زیاد می شه هدیه  روز پدر روز مادر بخرم کادو تولد برای هر دو تاشون بخرم از طرفی برای برادر همسری به هر مناسبتی یه هدیه بگیرم ولی روز تولد من دریغ از یه زنگ خشک و خالی ولی اگه من این کار و می کردم تا چند وقت تو لک بودن برای من &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ان هفته یه مقاله دارم باید نقدش کنم اصلا حوصله اشو ندارم می خوام بدم همسری برام انجامش بده&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الانم روی میزم وحشتناک کار ریخته ولی آقای رییس نیومده منم حوصله انجام دادنشون رو ندارم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 07:11:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=elahev&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>elahev</dc:creator>
<guid>http://elahev.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://elahev.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#2200cc&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم باشد که نباشیم و بدانند که بودیم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;B&gt;..&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سلام دوستان&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این چند روز وقتی میام اینجا ناخوداگاه با باز شدن صفحه وبلاگم اشکام سرازیر می شه اصلا حال خوبی ندارم اصلا نمی تونم دوستمونو فراموش کنم خیلی سخته فکرش داره داغونم می کنه &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به هر حال با این گریه و زاری هدای عزیز ما بر نمی گرده ولی بهتره که حداقل کاری که از دستمون بر میاد و براش بکنیم من با ملی هم مشورت کردم به این نتیجه رسیدیم که برای آرامش هدای عزیز یه ختم قران بزاریم پس هر کس آمادگی داره اعلام کنه تا در اولین فرصت این کار و بکنیم هم خودمون آروم می شیم هم اینکه یه کاری برای دوست عزیزمون کردیم بزارید بدونه حتی دوستایی که ندیدنش هم دارن از دوریش می سوزن بزارید بدونه خیلی ها دوسش داشتن بزارید بدونه ما هنوز به یادشیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منتظرتون هستم &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 09:19:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=elahev&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>elahev</dc:creator>
<guid>http://elahev.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به کجا چنین شتابان</title>
<link>http://elahev.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;تقدیم به دوستی که دیگر در میان ما نیست&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;به کجا چنین شتابان&lt;BR&gt;گون از نسیم پرسید&lt;BR&gt;دل من گرفته زینجا&lt;BR&gt;ز غبار این بیابان&lt;BR&gt;هوس سفر نداری؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;به کجا چنین شتابان&lt;BR&gt;گون از نسیم پرسید&lt;BR&gt;دل من گرفته زینجا&lt;BR&gt;ز غبار این بیابان&lt;BR&gt;هوس سفر نداری؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;همه آرزویم اما … چه کنم که بسته پایم&lt;BR&gt;چه کنم که بسته پایم&lt;BR&gt;به کجا چنین شتابان؟&lt;BR&gt;به هر آن کجا که باشد،بجز این سرا، سرایم&lt;BR&gt;سفرت به خیر اما&lt;BR&gt;تو و دوستی خدا را&lt;BR&gt;چو از این کویر وحشت، به سلامتی گذشتی&lt;BR&gt;به شکوفه ها به باران&lt;BR&gt;برسان سلام ما را&lt;BR&gt;برسان سلام ما را&lt;BR&gt;برسان سلام ما را&lt;BR&gt;سلام ما را…&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;امید به آرامشت عزیزم&lt;/P&gt;&lt;!--adcode--&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 19:09:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=elahev&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>elahev</dc:creator>
<guid>http://elahev.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
