![]() |
![]() |
|
|
نصف شبی بی خوابی زده به سرم انگار نه انگار که ۲ نصفه شبه هر کاری می کنم خوابم نمیاد یاد اون روزهایی افتادم که هنوز ازدواج نکرده بودم بعضی شبها مامان تو حیاط راه می رفتو می گفت خوابم نمیاد می گفتم مگه می شه آدم خوابش نبره حالا یه چند شبی شده که ما هم این شلکی شدیم فردا سر کر حتما از بی خوابی می میرم دیدم بهترین راه اینه که یه سر بیام اینجا خداییش سر کار از اینکه کامی ندارم ناراحت نیستم فقط ناراحتم از اینکه نمی تونم به دوستای گلم سر بزنم ولی همیشه به یادتون هستم از اینکه شما هم به من سر می زنید خیلی خوشحال می شم الان که داشتم وب گردی می کردم خبرای خوب مثل مامان شدن هدی و همینطر خبرای بد مثل فوت پدر ساره رو شنیدم که خیلی برام اذیت کننده بود یه کسی که این دوران رو گذرونده می تونه درکش کنه به هر حال خدا رحمتشون کنه دیشب تولد مامانم بود یه کیک خوشمل براش خریدم رفتم خونشون البته قبلش یه سر رفتم بهشت زهرا دلم خیلی هوای بابا حسینمو کرده بود کمرم هم درد می کرد نتونستم پیشش بشینم همون سر پا وایسادمو دردو دلامو باهاش کردم بعدشم رفتم خونه مامان اینا خیلی خوشحال و البته تعجب کرد آخه نی دونست تولدشه بعدشم کادو بهش پول دادم که هر چی دوست داره بخره کلی هم زدیمو رقصیدیم دیروز هم رفتم یه ماتو خوشمل برای سر کارم گرفتم که خیلی هم رنگش قشنگه دیگه اینکه بعد از چند وقت یه دو ساعتی هم درس خوندم بدک نبود ولی خیلی این ترم پروژه دارم که هنوز هیچ کدومش رو هم انجام ندادم ای بابا الان دیگه یک ساعت دارم وب گردی می کنم ولی هنوز خوابم نمیاد یه تصمیم هایی هم برای خونه خریدن گرفتیم اگه خدا بخواد شاید یه کارایی کردیم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 2:7 توسط الهه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تاريخ 16/7/85با همسري عقد كرديم و در تاريخ 15/9/86 زندگي مشتركمون رو شروع كرديم من و همسري هر دو 27 ساله هستيم و البته همسری یه پنج ماهی از من بزرگتر و ما واقعاخییییییییییییییییییلی خوشبختیم
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|