تبليغاتX
روزهاي شيرين من و همسري - پدر نازنینم
سلام به همه دوست جونای خودم

دیروز می خواستم آپ کنم ولی خیلی کار داشتم نتونستم یه چند روزیه که مهدی رفته ماموریت بنده هم خونه مامان جونم تشریف دارم کلی خوش گذشت بهم بعضی وقتا رفتن به خونه مامانم اینا و تنها بودن اونجا رو یه نیاز می دونم دقیقا مثل دوران مجردی ولی خب دلم خیلی هوای همسری رو هم می کنه ولی بعد از چند روز دیدن همسری واقعا کیف داره امشب اگه خدا بخواد ساعت ۱۰ یا ۱۱ شب می رسه

پست امروز رو دوست دارم فقط به یه اتفاق که دقیقا ۶ سال پیش افتاد و زندگی ما را داغدار کرد اختصاص بدم البته دیروز سالگرد اون حادثه دردناک بود ولی من دیروز از بس که ناراحت بودم و کار زیاد نتونستم در موردش چیزی بنویسم ۶ سال پیش روز ۱۱ اسفند خانواده ما بزرگترین و مهربون ترین فرد خودش که همون پدر عزیزم بود رو از دست داد

 بابا از طرف اداره با همکاراش رفته بودن مشهد تو یه مسابقه که اداره شون برگزار کرده بود برنده شده بودن جایزه شون هم مشهد بود خیلی ذوق رفتن داشت حتی یادمه بهش گفتم ما تازه خانوادگی رفتیم دیگه برای چی می خوای بری گفت نه آقا منو طلبیده من هم باید برم شب آخر همه مهمون خواهر بزرگه بودیم یه حس عجیبی داشتم کلی اون شب با بابا حسین حرف زدم قربون صدقه اش رفتم شب هم خودم ساکشو جمع و جور کردم حتی بهم گفت یه عطر خوشبو هم برام بزار یه کتاب هم که می خواست تو راه بخونه هم براش گذاشتم حتی اصرار داشت لباسای جدیدش رو براش بزارم می گفت دوست دارم جلو همکارا تر تمیز باشم صبح ساعت ۵ که از خونه زد بیرون دیدمش که می رفت ولی نتونستم ازش خداحافظی کنم ولی از پشت پنجره کلی نگاش کردم مامانم همیشه می گه با مسافر خداحافظی نکنید ولی بعد از ظهر همون روز کلی دلم ی خواست بهش زنگ بزنمو باها ش حرف بزنم ولی نمی دونم چرا نشد اون روزی که رفت جمعه بود روز شنبه هم من رفتم دانشگاه بعد از ظهر که اومدم مامانم گفت بابات از تو حرم زنگ زده خودش موبایل نداشت با همراه یکی از دوستاش زنگ زده بود گفت کلی خوشحال بود می گفته اونجا داره برف میاد و کلی کیف کردم سفرشون هم همش یک روزه بود قرار بود روز یکشنبه هم برگرده یکشنبه شب ما شام کوکوی سیب زمینی داشتیم خیلی منتظر شدیم ولی بابا نیومد مامان غذا رو آورد و ما خوردیم بعد من هم شروع به درس خوندن کردم تازه شروع کرده بودم که دیدم تلفن لعنتی که همیشه از زنگ تلفن ساعت ۱۰ شب متنفرم زنگ خورد خودم جواب دادم دیدم یه اقایی پشت خطه گفت که از بیمارستانه و گفت که پدرم تصادف کرده و توی بیمارستانه ولی حالش خوبه باورم نمی شد فقط گریه می کردم سریع زنگ زدم اداره پدرم یه سری از همکاراش تازه رسیده بودن اونجا ولی اونا از هیچی خبر نداشتن گفتن تا وقتی با هم بودیم حالش خوب بوده مگه می شه سریع با مامانم و خواهر کوچیکه و برادر ۹ سالم به اتفاق همسایمون رفتیم بیمارستان خواهر بزرگه اون شب خواستگاریه برادر شوهرش بود اونجا بودن بعد از چند دقیق که رسیده بودیم بیمارستان یه پرستار عکس پدرمو بهم نشون داد گفتم بله صاحب این عکس پدرمه اول چیزی نگفتن بعد خیلی اروم به آقای همسایه گفتن که همه چیز تموم شده منم خیلی آروم گوش می دادمو باورم نمی شد که چنین روزی برای من اتفاق افتاده ولی قربون خدا برم یه صبر بزرگ اون شب بهم داد تا بتونم بچه ها رو اون شب کنترل کنم یواش یواش گریه می کردمو رفتم پیش مامان اینا وقتی تو گریه هام بهشون گفتم چی شده یکی می زد تو صورتم یکی می زد بد و بی راه بهم می گفت بهم می گفتن دروغ می گی داد می زدن جیغ می زدن از حال می رفتن الهه ۲۲ ساله مونده بود یه عالمه غم دنیا و بی کسی تو بیمارستان به دامادمون خبر دادم بعد از مراسمشون اومدن تو بیمارستان خواهر بزرگه که فقط تو حیاط بیماستان می دوئید گریه می کرد اون شب فهمیدم بابام تصادف نکرده بوده اون اتوبوسی که باهاش رفته بودن مشهد قرار بود همه کارمندا رو دم در شرکت پیاده کنه ولی بابای من نزدیک خونمو پیاده شده و یه دربست گرفته به سمت خونه آقای راننده ای که بابامو سوار کرده بود می گفت پدرت نشست توی ماشین و گفت سریع آقا برو خونه می خوام بچه هامو ببینم دلم خیلی براشون تنگ شده گفتم یه چایی بخورم بعد راه بیوفتم گفت نه زود برو گفت تو راه هم همش داشت از سفرش  می گفت که چقدر بهش خوش گذشته و خودشو کلی پیش امام رضا خالی کرده می گفت همینطور که دشات حرف می زد دیدم صداش نمیاد هر چی تکونش دادم بازم صدایی ازش نیومد رسوندمش بیمارستان که گفتن ایست قلبی کرده همون شب بود که بابایی به عمر ۴۹ ساله خودش پایان دادبه همین راحتی ولی یه عمر یه داغ بزرگ گذاشت روی دلم هنوزم باورش برام سخته آخه اصلا انتظارش رو هم نداشتیم  اون زمانی که تو ر تو خاک می زاشت خیلی دوست داشتم چهره قشنگت رو یه بار دیگه ببینم دیدم کلی هم آروم شدم این حرف من نیست حرف تک تک خانواده است آخه تو چهره ات یه آرامش عجیبی بود یه خواب آروم آروم بود ولی یکدفعه دیدم پشتیبانم همه وجودم نیست گفتنش به زبون خیلی راحته ولی باورش دشوار دشوار بعد از ۶ سال هنوز نمی تونم جای خالیشو حس کنم فقط با یه عکس خوشگلش که جزو جهیزیه الهه بود هر روز حرف می زنمو بهش می گم حق الهه این نبود که با عکست حرف بزنه حق الهه این نبود که عکست جزو جهیزیه اش باشه حق من این نبود که شب عروسی تنهاش بزاری حق من این نبود که بیام سر خاکتو با یه تیکه سنگ حرف بزنم حق من این نبود که دیگه صدای قشنگتو از پشت تلفن نشنوم حق من این نبود که تا یه به در حیاط خیره بشم حق من این نبود شیرینی عروسیمو یا شیرینیه قبولی تو کنکور ارشد و برات بیارم بهشت زهرا واقعا حق من همه اینا بود ؟ خودت بگو؟خیلی وقته که حتی خوابت رو هم نمی بینم ولی خودت می دونی بعد از ۶ سال هر روز باهات زندگی می کنم محاله چهره ات صدات یا حتی طرز نگاه کردنت رو فراموش کنم تو این ۶ سال همونطور که بهت قول داده بودم (همون روز اول خاکسپاری ) مثل یه شیر مواظب بچه هات بودم اول اونا بودن بعد خودم چون بهت قول داد بودم بچ ها هنوزم بی تابی می کنن طبق روال هر ساله برات سالگرد می گیریم امسال دقیقا شب شهادت امام رضا گرفتیم به امید اینکه خودش اون دنیا مواظبت باشه همیشه مامانی می گفت الهه بابات تو رو خیلی لوس کرده از بچگی هر چیزی می خواستی برات گرفته دلت اومد اینطوری تنهام بزاری بعد از چند روز که از نیومدنت گذشت تازه تونستیم ساکت رو باز کنیم هیچ وقت یادم نمی ره وقتی در ساکت رو باز می کردم همه هم بودن تک تک وسایلت رو در میاوردمو بو می کشیدم از ته دل داد می زدم ولی چه فایده یادمه حتی با اینکه مسافرتتون یه روزه بود برای تک تکمون یه چیزی خریده بودی بعد از شش سال هنور نخودچی کشمش هایی که آورده بودی یا زرشک هایی رو که آورده بودی رو تو فریز خونه مامان اینا نگه داشتیم بابای خوبم واقعا کاشکی یه خورده در حقم بدی کرده بودی شاید می تونستم راحت تر فراموشت کنم ولی با مهربونی های زیادت فقط داغون کردی نه فقط منو بلکه هممونو مامان بنده خدا اول جوونی تنهای تنها شد علی کوچولوت قد کشیده الان برای خودش مردی شده همین یکی دو روز پیش که خونه مامان اینا بودم علی داشت نماز می خوند گفتم کجایی بابایی که ببینی علیت برای خودش چی شده یه پسر بچه ۱۵ ساله ولی متکی خواهر کوچیکه هم بعد از رفتن تو یک سال مریض شد خیلی اذیت شد ولی اونم هر جوری بود گلیم خودش رو از آب کشید بیرون الان دانشگاه می ره سر کار می ره ولی نبود تو رو تو چشمای اون خیلی حس می کنم  بگذریم که تو این چند سال چه حرفا و رخم زبونهایی که ما شنیدیم ولی همه جور تحمل کردیم که اسم تو رو زنده نگه داریم بگذریم تو مراسم ختمت مامان تنها و بی کس چه می کرد برات خودش می دونست که چه بلایی سرش اومده

بابای خوبم به اندازه تمام خوبیهات دوست دارم به اندازه همه خوبیهات دلم برات تنگ شده از راه دور می بوسمت مواظب خودت باش قشنگم دیگه این اشکا نمیزاره بیشتر برات بنویسم

دوستای گلم اگه دوست داشتید یه فاتحه برای نازنین پدر من بخونید

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 17:4  توسط الهه |