![]() |
![]() |
|
|
سلام از بچه های وبلاگستون یک عدد سوال دارم شماهایی که کیش رفتید کدوم هتل و پیشنهاد می کنید من خودم تا حالا نرفتم اطلاعاتم هم در حد صفر تو اینترنت هم خیلی سرچ کردم ولی یکی می گه خوبه یکی می گه خوب نیست این یکی دو روزه باید رزرو کنم اگه کمک کنید ممنون می شم .همسری بنده ترجیح می ده هتلمون ساحلی باشه ولی برای من خیلی فرق نمی کنه. امروز متاسفانه رییس اومده و منم سرم شلوغ امیدوارم که زودتر بره یه نامه ای رو دادم الان بهش برام پاراف کنه جالبه که همیشه از این نوع نامه ها داره پاراف می کنه برگشته به من می گه این دیگه از کجا اومده من تا حالا از این نامه ها ندیدم از بس هیچ وقت به متن نامه ها نگاه نمی کنه و همینطوری الکی پاراف می کنه خودش هم نمی دونه داره چکار می کنه امروز هم دو تا هم اتاقی هام نیستن از اونجایی که سنشون از من خیلی بیشتر ارتباط برقرار کردن باهاشون یه کم سخته تازه از اون کارمندای بالای بیست سال سابقه هستن که نمی شه بهشون حرفی زد یه جورایی اینجا خدایی می کنن دیروز با استاد راهنمام صحبت کردم می گه حتما باید یه چند روزی وقت بزاری و بری تو کتابخانه دانشگاه علامه و اطلاعاتی رو که می خوای از پایان نامه های قبلی در بیاری بیرون ولی من اصلا نمی تونم از رییس جان مرخصی بگیرم همینطوریش هم الان مشکل مرخصی دارم ولی تصمیم دارم شنبه آینده رو جیم بزنم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:3 توسط الهه |
|
|
سلام این هفته خیلی سرم شلوغ بود اصلا وقت سر زدن به وب رو هم نداشتم یه امتحان سخت هم داشتم که خیلی خوب بود ولی بسی سخت جالبه که اکثریت هم خیلی نمرشون کم شد استاد سر امتحان گفت نباید پیش هم بشینید مثل بچه کلاس اولی ها جامونو عوض کرد منو برد پیش آقایون نشوند منم کلی از جوابها رو بهشون نشون دادم خیلی برام جالبه اصلا این پسرا درس نمی خونن هیچ جزوه ای هم ندارن ولی با تقلب و این ور اون ور نمره بدی هم نمیارن هر جور هست نمره خوبی می گیرن این درسه اینقدر سخته که استادمون هر جلسه امتحان می گیره تا مجبور بشیم بخونیم البته بچه ها خیلی هم سخت نمی گیرن امروز قرار بود برم مشهد که نرفتم آخه این هفته همکارم شیمی درمانی داره یک هفته کامل نمی آد اگه منم نمی اومدم خیلی بد می شد اگه بشه ماه دیگه دوست دارم یه سفر کیش برم اکثر تحقیقامو انجام دادم تو این هفته این درس سخته هم استادش این هفته می ره حج واجب یه یک ماهی از دستش راحتیم دیروز گوشی همسری زنگ خورد دستش بند بود به من گفت جواب بده دیم مادرشه یه جورایی ریختم بهم همسری هم همش سعی بر قانع کردن من داشت ولی خیلی ریخته بودم بهم نمی تونستم به همین راحتی آروم بشم به همسری گفتم این همه با من بد رفتاری می کردن ولی من بعد از یکی دو روز سریع بهشون زنگ می زدم حالا یه خورده بهشون بر خورده چه جوری برای خودشون کلاس می زارن به گوشی پسرشون زنگ می زنن که مبادا با من حرف بزنن اینقدر برای خودشون می خوان ارزش قائل بشن تا دیگرام هم مجبور به احترام کنن نه مثل من که هر وقت هر چیزی شد به روی خودم نیووردم سر این موضوع اینقدر دیروز بهم ریخته بودم که حتی بعد از ظهر وقتی رفتم کاپشن بخرم با دیدن دو تا ویترین برگشتم خونه دوست داشتم فقط تو یه جای تاریک بخوابم به خودم گفتم مهم برای اونا بودن پسرشونه و با پسرشون حرف زدن حالا من تو هر شرایطی می خوام باشم اصلا مهم نیست .آدمی که نیازهای اطرافیانش رو به طور کامل برطرف کنه خب توقعش هم زیاد می شه هدیه روز پدر روز مادر بخرم کادو تولد برای هر دو تاشون بخرم از طرفی برای برادر همسری به هر مناسبتی یه هدیه بگیرم ولی روز تولد من دریغ از یه زنگ خشک و خالی ولی اگه من این کار و می کردم تا چند وقت تو لک بودن برای من ان هفته یه مقاله دارم باید نقدش کنم اصلا حوصله اشو ندارم می خوام بدم همسری برام انجامش بده الانم روی میزم وحشتناک کار ریخته ولی آقای رییس نیومده منم حوصله انجام دادنشون رو ندارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 10:42 توسط الهه |
|
|
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم باشد که نباشیم و بدانند که بودیم .. سلام دوستان این چند روز وقتی میام اینجا ناخوداگاه با باز شدن صفحه وبلاگم اشکام سرازیر می شه اصلا حال خوبی ندارم اصلا نمی تونم دوستمونو فراموش کنم خیلی سخته فکرش داره داغونم می کنه به هر حال با این گریه و زاری هدای عزیز ما بر نمی گرده ولی بهتره که حداقل کاری که از دستمون بر میاد و براش بکنیم من با ملی هم مشورت کردم به این نتیجه رسیدیم که برای آرامش هدای عزیز یه ختم قران بزاریم پس هر کس آمادگی داره اعلام کنه تا در اولین فرصت این کار و بکنیم هم خودمون آروم می شیم هم اینکه یه کاری برای دوست عزیزمون کردیم بزارید بدونه حتی دوستایی که ندیدنش هم دارن از دوریش می سوزن بزارید بدونه خیلی ها دوسش داشتن بزارید بدونه ما هنوز به یادشیم منتظرتون هستم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 12:50 توسط الهه |
|
|
تقدیم به دوستی که دیگر در میان ما نیست به کجا چنین شتابان به کجا چنین شتابان همه آرزویم اما … چه کنم که بسته پایم امید به آرامشت عزیزم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:39 توسط الهه |
|
|
کی می تونه باور کن یه دوست دیگه در میان ما نباشه اونم یه دختر نازنین با هزاران ارزو باورش سخته همش می گم اون خاک کوفتش بشه که هدای عزیز ما رو با یه نی نی کوچولو تو خودش بلعید چقدر زود دیر می شه باورتون می شه ما دو سه ماه از یه دوست خبر نداشته باشیم و اون زیر کلی خاک آروم خوابیده باشه وای نه نمی شه باور کرد امروز حتی یک لحظه هم از ذهنم بیرون نرفته هنوز به امید یه خبر هستم که بگن دروغه همش یه خواب بوده می شه یعنی؟پس اون شوق زندگی چی می شه ما موندیمو یه صفحه وبلاگ و مرور کامنتای خوشگل هدی.اشکام می ریزه برای دوستی که هیچ وقت ندیدمش پس مطمئنم که دوستم دوست خوبی بوده که با وجود ندیدنش دارم اینجوری بال بال می زنم . هدی جان دیگه به حامد بگو بد خواب نباشه و آروم بخوابه دیگه نیاز به هیچ دکتر و قرصی نیست شاید خیلی از ما ها آرزوی مرگ به این شکلی رو داشته باشیم ولی تصور آرزوی یه دختر جوون یا تصور داغ به این بزرگی برای خانواده هدای عزیز همه ما رو غمگین می کنه دلم نمیاد بگم خدا رحمتت کنه فقط می تونم بگم آروم بخواب عزیزم باور کن دیگه نمی تونم چیزی بنویسم دارم دق می کنم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 17:37 توسط الهه |
|
|
بچه ها یکی بگه این خبر در مورد هدی دروغه آخه یعنی چی من همش وبلاگشو چک می کردمو منتظر یه خبر ازش بودم امروز صبح که از خواب بیدار شدم همش دلم شور می زد همش نگران بودم دعا کنید خبر اشتباه باشه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 8:17 توسط الهه |
|
|
سلام بر همگی امروز دو تا هم اتاقی های بنده نیومدن منم تصمیم گرفتم حالا که اتاق ساکت برا ی امتحان فردا درس بخونم نمی دونم چرا امتحان فردا رو خیلی نمی تونم جدی بگیرم ولی خب به قول همسری می گه آخه تو خیالت راحته که بلدی به خاطر همین هم نمی خونی وگرنه پدر کتاب و در می آوردی شاید هم همینطور باشه . یه قسمتی از کتاب بود که خیلی سخت و مشکل بود هر چقدر هم استاد توضیح داد تو مغزمون نمی رفت در مورد این مبحث چند صفحه ای تو این چند روز چند تا کتاب مرتبط دیگه هم خوندم شاید این مطلب و بفهمم ولی نشد تا اینکه دیشب یکهو یه جرقه ای به ذهنم رسید و ساعت ۱۱ شب پی به راه حل این مشکل بردم دیگه از خوشحالی نمی دونستم چه کار کنم یکهو خوابم هم از سرم پرید دوست داشتم به تک تک بچه ها زنگ بزنمو بگم من راه حل و کشف کردم اگه دوست دارید به شما هم بگم . تصمیم داریم اگه بشه از اداره وام خودرو ۷ میلیونی بگیریم ولی تو بانک مسکن سپرده اش کنیم تا یه وام دیگه هم بگیریم یکی از وام مسکن هامونو یه دو ماه پیش گرفتیم الان داریم قسطش رو می دیم دوباره می خواییم یه قسط دیگه هم برای خودمون راه بندازیم خدا وکیلی این زندگی رو می بینید. الان همسر يكي از همكارا كه يك ماه پيش فوت كرده بود اومد تو اتاق ما اومده دنبال كاراي اداريش همسرش رييس يكي از اين واحد ها بود ولي يك ماه پيش به خاطر سرطان خون فوت كرد البته رييس همسري هم بود خانمش خيلي داغون بود منم كه پايه اون گريه كرد من گريه كردم خيلي سخت بود همش مي گفت ياد روزاي خوبمون مي افتم نمي تونم آروم بشم ولي من مي گم اين خيلي خوبه كه آدم حداقل با كسي زندگي كنه كه روزاي خوبي رو باهاش داشته حتي اگه يه روز اينم از درس خوندن امروز ما صبح تا ظهرمون كه پريد پی نوشت: الان از دانشگاه بهم زنگ زدن که از هر گروه بالاترین معدل ها رو می خواییم ببریم مشهد از گروه شما هم اسم شما رو گفتن حالا اگه راضی هستید بگید تا شما رو هم ببریم حالا نمی دونم چکار کنم من تا حالا بدون همسری جایی نرفتم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:48 توسط الهه |
|
|
سلام بر همگی خداییش چه هوایه آدم لذت می بره امروز صبح داشتم میامدم سر کار دیدم دیگه درختها هم داره رنگ پاییز و می گیره قبلا از فصل پاییز خیلی متنفر بودم ولی تازگی ها یه خورده از این فصل هم داره خوشم میاد این هفته استادمون برامون امتحان میان ترم گذاشته از اون درسای وحشتناک و سخته من از همون موقع که برای ارشد درس می خوندم از این درس می ترسیدم حالا دیگه افتادم تو دام این درس و هر جوری هم که شده باید پاس بشه .دیشب به همسری می گفتم می شه یعنی این درس من تموم شه آخه خیلی دارم اذیت می شم بعد با خودم گفتم چرا نا شکری می کنی یادته چقدر آرزو داشتی قبول بشی حالا اینطوری می گی البته با تمام سختیهاش لذت بخشه این دو روز همش داشتم درس می خوندم و در حال خوابیدن بودم اصلا حوصله کار خونه نداشتم دیشب شام هم یه خورده الویه درست کردم از اون روزایی بود که آدم نمی خواد بره تو آشپزخونه همسری هم گیر داده بود بیا بریم با هم خرید و برات مانتو بخریم گفتم تا امتحان این هفته تموم نشه نمی تونم بیام آخه دوست دارم با خیال راحت برم بیرون. راستی شنیدم ۵۰۰ تومان هم می خوان بهمون پاداش بدن حالا چقدر صحت داره خدا می دونه بنده یه دو هفته ای هم هست تو رژیمم البته فکر نکنید که چاقم همش ۵۹ کیلوام ولی دوست دارم لاغر تر بشم دیشب حس می کردم واقعا لاغر شدم چون بعضی از لباسام که بهم تنگ شده بود خیلی بهتر شده بود جالب اینجاست که من فقط از شکم هم چاق می شم ناهار فقط ۵ تا قاشق برنج می خورم شب هم اصلا نون و برنج نمی خورم نوشابه و سس سفید و پنیر پیتزا هم دیگه در حال حذف شدنه یه خورده دراز نشست هم به برنامه اضافه کردم. الان یه نفر از همکارا اومده تو اتاق داره با اون یکی همکارم غیبت یکی از دوستان رو یواشکی می کنن ولی از اونجایی که گوش های بنده تیزه دارم می شنوم خوشم نمیاد از این کارشون جلو طرف اینقدر قربون صدقه طرف می رن که حد نداره ولی پشت سرش ..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 13:36 توسط الهه |
|
|
سلام بر همگی یواش یواش این هوا هم داره سرد می شه خونه ما که وحشتناک سرد اون خونه قبلیمون تابستوناش خنک زمستونای گرمی داشت ولی اینجا وحشتناک سرد طبقه پایینی هم هنوز نیومده این سرامیکای خونه اصلا نمی شه پا گذاشت حالا شاید اونا بیان یه خورده گرم بشه شوفاژها رو هم هنوز راه ننداختن دیشب اسپیلیت روشن کردیم ولی از گرماش خوشم نیومد یه جوری بادش مستقیم می زنه دوست ندارم . پنجشنبه که رفته بودیم خونه مامانم اینا همسری از اونجا برای خودش ۲۰ تا لواشک خرید آخه عاشق ترشی تا جمعه بعد از ظهر هم ۱۸ تاشو خورد چشمتون روز بد نبینه حالاآقا دل پیچه گرفته و همش حالت تهوع داره هر چی بهش گفتم گوش نکرد که حالا این شکلی شده تازگی ها یه خورده تنبل شدم زیاد میلی به درس خوندن ندارم کتابامو می زارم تو کیفم با خودم میارم سر کار ولی از کیفم حتی بیرون هم نمیارمشون خودم موندم قبلا چه جوری اون همه درس می خوندم کلی تحقیق و ترجمه هام مونده وقتی هم می رسم خونه تا یه شام درست کنم و کلی سریال ببینم دیگه وقته خوابه. تازگی ها وقتی می خوام شبا برم بخوابم به محض اینکه دراز می کشم خواب از سرم می پره نمی دونم چرا حتی گاهی اوقات تا ساعت ۲ نصفه شب بیدار می مونم مثلا دیشب هر کاری می کردم خوابم نمی برد خیلی هم بده آخه همه جا سکوت و همه خواب آدم بیدار باشه خیلی سخته پاهام هم ضعف می رفت و اذیتم می کرد آخرش اینقدر اذیت شدم که شروع کردم گریه کردن بنده خدا همسری هم همش می گفت پاشو بریم دکتر ولی آخه چه دکتری اون وقت شب
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 8:33 توسط الهه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تاريخ 16/7/85با همسري عقد كرديم و در تاريخ 15/9/86 زندگي مشتركمون رو شروع كرديم من و همسري هر دو 27 ساله هستيم و البته همسری یه پنج ماهی از من بزرگتر و ما واقعاخییییییییییییییییییلی خوشبختیم
|
|
RSS
|