![]() |
![]() |
|
|
سلام
تازه ظهر خسته و کوفته از دانشگاه رسیدم تازه فدا هم برامون فوق العاده گذاشتن باید بریم آخه یکی از استادا می خواد بره حج واجب به خاطر همین فردا بعد از ظهر کلاس داریم اینم از تعطیلی فردا که خراب شد. دیشب به مناسبت تولد بنده آقای همسر گفت شام بریم بیرون من از دانشگاه رسیده بودم خسته هم بودم کلی ذوق که نمی خوام شام درست کنم با هم رفتیم یه جای جدید که تا حالا نرفته بودیم جاش خوشمل بود موسقی زنده هم داشت بعدش شروع کردیم از تو منو غذا انتخاب کردن همه غذا هاش اسمای عجیب و غریبی داشت اصلا نمی دونستیم چی هست بعضی هاشونو که همسری از گارسونش می پرسید این چیه؟منم همش به همسری می گفتم نپرس زشته اونم می گفت خب مگه چیه می خوام بدونم چی بخورم مثلا لابستر داشت پرسی ۵۰ تومن تصور کنید استادمون یه تحقیق داده که کتابهایی که در مورد دستور زبان فارسی توسط خارجیان از ابتدا تا کنون نوشته شده رو پیدا کنید نمی دونم چه جوری باید پیدا کنم اگه می دونید یه کمکی بکنید بد نیست ممنون می شم شام هم نمی دونم چی درست کنم همسری می ره سالن بعد از ساعت ۴ بنده هم برای بار دوم با سرویس می رم خونه تازه فهمیدم سوریس از در خونهما رد می شده ولی من تنبلی می کردم و با سرویس نمی رفتم اگه بشه فردا شام هم می ریم خونه مامانم اینا
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 15:19 توسط الهه |
|
|
سلام خیلی وقته اینجا ننوشتم نمی دونم از کجا شروع کنم آهان از چهارشنبه قبل بگم که رفتم دانشگاه کلی هم درس جواب دادم و اوسی کیف نمود بعد هم همسری اومد دنبالمو تو ماشین بهم گفت بابام عمل داره اگه می شه تو رو ببرم خونه مامانت اینا برم یه سر بهش بزنم منم قبول کردم ولی بهش گفتم یادته هر وقت هر چی می شد اولین نفر بودم که باهات میومدم حالا شرایط هر جور که بود ولی ایندفعه اصلا دلم نیست که بیام شب هم اونجا خونه مامان موندیم صبح زود هم همسری رفت بیمارستان منم از ساعت ۹ صبح ۵ شنبه رفتم تو اتاق خواهر کوچیکه تا ساعت ۶ یه ریز کارای ترجمه می کردم بنده خدا مامانم دیگه کلافه شده بود خواهر کوچیکه یه طرف درس می خوند برادرم هم یه طرف دیگه بعد از ظهر هم به همسری تو بیمارستان زنگ زدمو یه کوچولو حرفیدیم بعد از اینکه قطع کردم همسری گفت مامانش می خواسته باهات حرف بزنه ولی من گوشی رو ندادم ولی من که می دونم اون از سیاستشه که جلو پسرش وانمود کنه من مشکلی ندارم ولی من کاملا می دونم همه این بحث ها به خاطر این خانمه جمعه هم جاتون خالی فیله مرغ خریدم و جوجه چینی درست کردم خیلی چسبید از اون وقتی که دستور پختشو تو وبلاگ دخملی دیده بودم هی می خواستم درست کنم ولی تنبلی می کردم دیشب هم رفتیم عروسی یکی از همکارا این همکار ما البته آقا بود و همه واحد رو با خانواده هاشون بنده خدا دعوت کرده بود ولی خیلی ها هم نیومدن اینجوری دوست ندارم بنده خدا زحمت کشیده البته من هم ساعت هفت و نیم راه اوفتادم یک ربع به نه رسیدم از بس که تو ترافیک بودم ولی درکل خیلی خوش گذشت با اینکه همش یک ساعت اونجا بودیم ولی درکل خوب بود دو ساعت رفتنی تو ترافیک بودیم ولی برگشتی دقیقا ۱۰ دقیقه ای رسیدیم خیلی این ترافیک تهران جالبه الان سه روزه که ما رییس نداریم خیلی خوش می گذره البته فردا اگه بیاد پوستمون رو می کنه جزوه امو آوردم اینجا بخونم برای فردا هیچ کاری نکردم امیدوارم برسم امروز بخونم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 9:53 توسط الهه |
|
|
سلام
از دست این رئیسمون بسی کلافه ام همش به آدم استرس وارد می کنه همش می گه بدو یا می گه زود باش یه کاری که قراره دو روز طول بکشه رو می گه تا ۵ دقیقه دیگه رو میزم باشه از هیچی هم سر در نمیاره ها فقط می گه زودباش امروز دیگه بهش گفتم با این همه استرس به جای اینکه کارا زودتر انجام بشه دیر تر هم انجام می شه امروز ساعت ۱ هم مامانم وقت دکتر داره خدا کنه دکترش بگه عمل نمی خواد خیلی نگرانشم خودش که همش می گه کلی نذر و نیاز کردم عمل نشم باید دید دکترش امروز چی می گه بنده خدا فکر همه جیز رو می کنه تنهایی بچه خرج سنگین عمل و هزار چیز دیگه همش بهش می گم مادر من اینقدر که فکر همه هستی یه خورده هم فکر خودت باش البته هم دکترش عالیه هم بیمارستانش عالیه شاید بچه های تهران بشناسن بیمارستان صارم از اون بیمارستانای معروفه دکترش هم خیلی خوبه ولی به هر حال آدم همش نگرانه از اونجایی که بنده خودمو به بی خیالی زدم این هفته بدون اینکه هیچ درسی بخونم گذشت همش گفتم بی خیال این هفته از ۴ شنبه تعطیلم می خونم حالا می دونم این سه روز هم همش به بخور و بخواب می گذره تو این هوا دلم هوس کیش کرده دوست دارم یه آخر هفته برم البته با این وضع مرخصی های من دیگه روم نمی شه به رییس جان بگم بازم مرخصی می خوام بعدا نوشت الان خواهر بزرگه زنگ زد و گفت دکترش گفته فعلا عمل نمیخواد مامانم یه سونوگرافی دیگه بده اگه مثل همین سونوگرافیش باشه نمی خواد عمل بشه خدا رو شکر اینقدر نگران بودم که حد نداشت نذر کرده بودم اگه مامانم احتیاج به عمل نداشته باشه تو ختم قرآن اداره شرکت کنم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:1 توسط الهه |
|
|
سلام بر همگی جاتون خالی آخر هفته فقط خوردمو خوابیدم کلی مزه داد برای اولین بار هم کوفته درست کردم فکر می کردم غذای سختیه ولی دیدم نه بابا خیلی هم راحته البته یه چند باری موقع درست کردنش به مامانم زنگ می زدمو دستورات لازم رو می گرفتم دیشب هم یه چند خطی درس خوندم یه خورده بنده چاق شدم تصمیم گرفتم غذامو کم کنم البته اگه بتونم یه دو روزی هست که این کارو می کنم مثلا دیشب کباب داشتیم خالی بدون برنج و نون خوردم ولی به جاش الان صبحانه تلافیشو درآوردم جاتون خالی نون و پنیر و گوجه و خیار و سبزی البته پنیرش از نوع تبریزی بود که خیلی دوست ندارم به قول مامانم من باید پنیر گچی بخورم دیروز همکارم اومد سر کار بنده خدا مقنعه اشو تنگ تنگ کرده بود و کشیده بود جلو که موهاش که ریخته معلوم نشه یه همکار شنگول دارم تا رسید گفت ای بابا دلمون گرفت مقنعه اتو بکش عقب حالا خوبه می دونه این بنده خدا چشه بعدشم می گه می دونستم ولی خواستم وانمود کنم که اشکالی نداره. جمعه ای به همسری گفتم اصلا مراعات منو نکن اگر می بینی صلاحه باید بری به پدر و مادرت سر بزنی حتما این کارو بکن چون من تا اطلاع ثانوی اونجا نمیام هنوزم نتونستم این قضیه رو برای خودم حل کنم شاید باور نکنید حتی شبا کابوس این قضیه رو می بینم امروز هم همسری می خواد بره استخر منو هم خودش می بره خونه تنبلیم میاد با سرویس برم صبحها به خاطر اینکه یه ربع بیشتر بخوابم با ماشین خودمون می ریم و بی خیال سرویس می شیم امروز ناهار هم یک فسنجان بد مزه تو اداره خوردیم البته چیزای دیگه هم بود که بنده اونا رو اصلا نمی دوستم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 10:37 توسط الهه |
|
|
سلام
همین الان از دانشگاه رسیدم ساعت آخر استادمون نیومد ما هم سری جیم زدیم البته همسری اومد دنبالم از اونجایی که خیلی خوش به حالمه هم دانشگاه هم محل کا و هم خونه همه به هم خیلی نزدیکه دیروز هم تا ساعت ۴ دانشگاه بودم ساعت آخر یه درس وحشتناک داریم که خیلی سخته اینقدر می نویسم سر کلاس که از مچ الان چلاقم تازه به استادمون هم گفتم اگه می شه یه فیزیوتراپی بعد از کلاس راه بندازه دیشب اسپلیت های خونمون هم وصل کردیم فقط مال پذیرایی وصل شده بود دیشب اومدن مال دو تا اتاق خوابا رو هم وصل کردن خیلی خونه خاکی شد البته همشو همسری تمیز کرد منم به شغل شریف آشپزی مشغول بودم اونم چی از نوع یه کشک بادمجون خوشمزه با سبزی خوردن بنده از اونجایی که وقت ندارم همیشه سبزی پاک کرده می خرم خیلی وقت بود نخریده بودم دیشب رفتیم با همسری خریدیم خوبیش اینه که تر و تمیز خیلی نیاز به پاک کردن نداره فقط اون سبزی هایی رو هم که دوست دارم می خرم نه همشو خواهر کوچیکه هم وحشتناک داره برای ارشد درس می خونه همش می ترسم قبول نشه کلی ناراحت بشه آخه خیلی جدی داره می خونه همکارم هم که گفتم حالش خوب نیست این چند روز بهش زنگ می زدم اصلا صداش در نمیامد می گه بعد از شیمی درمانی خیلی بد حال و مریض می شم ولی الان باهاش صحبت که کردم دیدم خیلی خوب بود خیلی نگرانشم تازه این همکار ما از اونایی که خیلی محکمه و قویه حالا خدا به داد اون آدمایی برسه که ضعیف هستن یک قیافه وحشتناکی هم دارم اگه خدا بخواد فردا یه سر هم باید برم آراشگاه یه سر و سامونی به خودم بدم شاید موهامو هم یه خورده مرتب کنم به قول ملی اسم پیدا کردن برای پست ها هم شده یه درد سر ملی هر چیزی به ذهنت رسید بگو منم همون کارو بکنم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 14:3 توسط الهه |
|
|
سلام
این چند روز خیلی خسته می شم به حدی که به هیچ کاری توی خونه نمی رسم گفتم که تو اداره سرم خیلی شلوغ شده شنبه ای رفتم خونه دوست خواهر بزرگه تا یه کتابی رو که می خواستم ازش بگیرم قبلا گفته بودم که خواهر بزرگه هم فوق همین رشته بنده رو داره این دوست خواهر ما هم یه خانمی در حدود ۴۰ سال بود از منو خواهرم خیلی بزرگتر ولی فوق العاده با اراده و قوی وقتی کتاب و ازش گرفتم بهم گفت اینقدر تو درس خوندن به خودت فشار نیار بدن خیلی اذیت می شی وقتی اومدم تو ماشین با خودم خیلی فکر کردم دیدم راست می گه من از ترم قبل که امتحان دادم تا الان کلی از انرژیم رفته احساس می کنم اصلا حوصله هیچ کاری رو ندارم البته خودم می دونم که خیلی به خودم فشار آوردم از خونه دوست خواهری که اومدم همسری گفت بیا بریم می خوام یه چیزی برای تولدت بخرم خیلی دوست داره من یه رینگ ساده بندازم ولی وقتی از نزدیک دیدم خیلی خوشم نیومد کلی گشتیم یه انگشتر خوشمل با نگینای برلیان برام خرید البته تولد ما یه دو هفته ای مونده ولی از انگشترم خیلی خوشم میاد دیگه حلقه امو درآوردم و اینو به جاش انداختم آخه حلقه امو خیلی می دوستم دوست نداشتم دیگه همیشه دستم باشه بعدشم که رفتم خونه تصمیم داشتم درس بخونم ولی به خودم گفتم در درجه زندگیمون مهمه بعد درس خوندن به خاطر همین اون شب درس و مشق و کنار گذاشتم و دلم برای آشپزخونمون کلی تنگ شده بود همسری هم خیلی اصرار که بی خیال من یه چیزی درست می کنم برو درستو بخون ولی گوش نکردم یه غذای خوشمزه درست کردمو همش پای تی وی و کلی با همسری بودم دیگه تصمیم گرفتم اینقدر به خاطر درس خوندن خودمو اذیت نکنم البته همسری می گه اگه باد بخوره پشتت دیگه سخت می شه ها بخون ولی به خودت استرس اینقدر وارد نکن دیشب هم جاتون خالی شام سوسیس سوخاری درست کردم با قارچ سوخاری خیلی چسبید مثل مرغ که سوخاری می کنیم تو آرد سوخاری و تخم مرغ اونجوری درست کردم با کلی پنیر پیتزا بسی همسری خوشش اومد فردا هم یه دو ساعتی می خوام بیام سر کار و بعد برم دانشگاه آخه هفته پیش کامل نیومدم اینطوری مرخصی هام تموم می شه و نمی دونم آخر سال باید چه کنم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 12:51 توسط الهه |
|
|
سللم بر همگی این چند روز وحشتناک تو اداره کار داشتم اصلا وقت هیچ کاری ندارم بنده خدا این هم اتاقی ما یه چند وقتیه فهمیده سرطان سینه گرفته البته مثل اینکه خیلی بدخیم نیست عمل کرده و می ره شیمی درمانی به خاطر همین کاراشو من انجام می دم دیگه فرصتی نمی مونه برای اومدن تو نت به خاطر همین هم کلی غیبت داشتم توی نت حتی وقت نکردم به هیچ کدومتون سر بزنم جزوه هامم هر روز با خودم می آرم اداره ولی دریغ از حتی یک ثانیه نگاه کردن بهشون ولی از اونجایی که عذاب وجدان نگیرم هر روز دنبال خودم میارم و می برم روز چهارشنبه کلی درس خونده بودم استاد ساعت ساعت اولمون یه پیر مرده باحاله کلی ازم تعریف کرد ساعت آخرمون هم یکی از استادای ترم پیشمون اونم کلی تحویلمون گرفت البته همسری همش می گه با این کارات آبروی هر چی دانشجو می بری راستی همسری روز دوشنبه رفت خونه مامانش اینا گفت می خوام باهاشون صحبت کنم وقتی برگشت خیلی قیافه درهمی داشت ولی من ازش هیچی نپرسیدم ولی فرداش که سوال کردم بهم گفت تو این دو سه ساله هر کاری که باهات کردنو بهشون گفتم فکر نمی کنم دیگه حرفی نمونده باشه که نگفته باشم اونا هم فقط گوش کردن فقط یه موقع هایی هم از خودشون دفاع کردن که این کارشون خیلی طبیعیه دیگه اینکه خیلی از حرفها رو هم می گفتن ما منظوری نداشتیم و فلانی به منظور گرفته و... دلم هوس یک مسافرت خوشمل کرده ولی کو مرخصی هر چی هم مرخصی داریم می ره پای این دانشگاه البته به جاش ترم دیگه همش ۴ واحد دارم کلی خوش می گذره
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 15:35 توسط الهه |
|
|
سلام دیروز تا ساعت ۴ که سر کار بودم گاهی هم یه چند قطره اشکی هم از این چشای مبارک پایین اومد خیلی سعی می کردم تا موضوع رو فراموش کنم ولی سخت بود مثل یه پازل همه چیز رو جلو چشمام می آوردم و سعی می کردم این پازل و بچینم کنار هم ولی آخرش هم به هیچ نتیجه ای نمی رسیدم آخر وقت هم که با همسری رفتیم خونه تو راه همش تو فکر بودم یکی دوبار هم همسری ازم پرسید چیزی شده سر کار کسی بهت حرفی زده بنده خدا خیلی نگرانمه من موندم از اون پدر مادر چه جوری همسری اینقدر صبور و آروم شده تا رسیدم خونه رفتم سراغ درسا آخه این ۵ شنبه و جمعه هیچی نتونستم بخونم یه مقاله بود البته فارسی بود زیاد هم سخت نبود اول اونو خوندم بعد یه مقاله انگلیسی بود که اول باید می خوندمش بعد به فارسی می بایست خلاصه اشو برای استاد می نوشتم بدک نبود البته خوندنش تموم شد ولی خلاصه نویسیش همه اش یه صفحه اشو انجام دادم شام هم یه غذای من در آوردی مثل همیشه درست کردم همش تو این فکر بودم که بتونم خودم و کنترل کنم که دیگه حداقل تو خونه که هستیم به هم نریزیم ولی خیلی سخت بود همسری هم زیر چشمی همش حواسش به من بود خودم حس می کردم وقتی عمیق فکر می کنم با خودم می گم آخه اون بیچاره چه تقصیری داره دو نفر دیگه منو اذیت می کنن این بیچاره همش باید غر بشنوه البته من به خودم هم حق می دم اون هر چی باشه پدر مادرشن هر چی هم بگن خیلی براش گروون تموم نمی شه ولی من که نمی تونم اندازه اون تو این صبوری کنم؟ امروزم سر کار خیلی کار دارم ولی حوصله کار کردن هم ندارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 9:44 توسط الهه |
|
|
بعضی وقتها فکر می کنم این خودتی الهه این تویی این همه داری لگدمال می شی این تویی که این همه به شخصیتت اهانت می شه و بروبر هم وای می ایستی نگاه می کنی واقعا اینقدر تحمل و صبرت رفته بالا برای چی می زاری دیگران اینقدر ازت سوء استفاده کنن چرا می زاری دیگران فکر کنن لطف های تو جز یه وظیفه ای بیش نبوده ها چرا این همه مدت بس نبوده چرا بازم اجازه می دی نمی خوای دیگه جلوشونو بگیری و یه کاری بکنی
امروز بعداز ظهر فهمیدیم بابای همسری دیسک کمرش گرفته و بیمارستانه من و همسری هم رفته بودیم بهشت زهرا سر خاک پدرم ناهار هم خونه مامان اینا قرار بود بریم سریع رفتم خونه مامان یه دوش گرفتم و ناهار و خوردم و با همسری رفتیم بیمارستان بازم اون قسمت مثبت من بر منفی من غلبه کرد منو گول زد به من گفت برو هر کاری کردن اشکالی نداره تو برو تو ببخش چون لایق بخشیدنی با اینجور حرفا خودمو گول زدمو رفتم وقتی رسیدیم دیدم همسر یکی از همکارای پدر شوهرم اونجاست و با هم حرف می زنن من که رسیدم خانمه بلند شد و خواست جاشو بده به من بابای همسری به خانمه همش اصرار می کرد که نه شما بشینید این می ره اونور می شینه بازم من با خنده همه چیز رو سرسری گرفتم تا اون خانمه تو اتاق بود همه چیز آروم بود به محض اینکه این خانمه از اون اتاق رفت بیرون رو کرد به همسری و گفت اون پولی رو که از بانک مسکن گرفتی چرا دوباره بردی سپرده اش کردی آخه پولی که گذاشته بودیم بانک مسکن موقعش رسیده بود ولی چون نمی تونستیم باهاش خونه بخریم من و همسری تصمیم گرفتیم همون بانک سپرده اش کنیم تا حداقل با سود خودش قسط خودشو بده پدر شوهری هم در جریان این قضایا بود تا اینکه امروز به همسری همش با یه لحن خاصی می گفت راستشو بگو کی بهت یاد داده به حرف کی گوش دادی و رفتی این پولو خوابوندی تو بانک راههای بهتری هم بود با نگاهش هم یه جوری می خواست به من بفهمونه که تو بهش گفتی تازه از این ۲۴ تومنه یه خورده اشو هم این آقا برداشته ما داریم قسطشو می دیم با اینکه وضع مالیش هم خیلی هم خوبه منم از درون همش خود خوری می کردم و می گفتم اینجا جای درستی نیست حداقل اون درک نمی کنه من که درک می کنم تو بیمارستان جای این حرفا نیست تا اینکه دیدم اقا خیلی بیشتر از این حرفا دلش پره یکدفعه از جاش پرید انگار نه انگار که حالش بده به سمت من اومد و گفت تو به چه حقی اون روز اسباب کشی اونطوری با ما حرف زدی ( یادتونه که تو پستای قبل براتون نوشتم)گفتم من که چیزی نگفتم من فقط گفتم خسته شدم که شما همسرتون جبهه گرفتید و گفتید اگه تو خسته شدی خب پسره ما هم خسته شده و.....چند تا حرفی هم که بین منو همسرش رد و بدل شده بود رو چند تا هم روش گذاشته بود خانمش بهش گفته اونم هی تند تند به من می گفت منم همش قسم که به خدا من این حرفا رو نزدم تو چشای من خیره شد و گفت تو دروغ می گی دارم دیوونه می شم به همین راحتی بعد از این همه احترام گذاشتن خیلی راحت بهم گفت دروغگو بهش گفتم به خدا همسرتون اشتباه بهتون گفته زیر بار نرفت گفت اون چیزی بهم نگفته و خودم شنیدم درصورتیکه داشت اشتباه می کرد هر چیزی رو هم خودش گفته بود اون روز زیر بار نرفت مثل این بچه بهم می گفت می خوام بیام پیش مامانت ببینم این چه وضعشه تو رو خدا می بینید هر چقدر هم بهشون لطف می کنی یه جوری حالتو می گیرن گفتم اشکالی نداره هر وقت می خوایین بیایید آخه این مادر من بنده خدا همش فکر وصل کردنه نه فصل کردن حتی اگه حق با من باشه طرفداری منو نم یکنه همش می گه دوست ندارم زندگیت از هم بپاشه از غروب که اومدم دارم دیوونه می شم اون از اون روز که رفتم خونشونو رسم مهمون نوازی رو به طور کامل انجام دادن اینم از امروز که رفتم عیادت مریض بازم گول این قلب مهربونمو خوردم ولی به خودم قول دادم دیگه حداقل با کسی که قدر این همه مهربونی رو نمی دونه مهربون نباشم به خودم قول دادم دیگه به حرف قلبم گوش نکنم به خودم قول دادم دیگه خوب نباشم به خودم قول دادم دیگه این الهه نباشم چرا باید اجازه بدم هر کسی به خودش اجازه بده این همه بهم توهین کنه تو این دو سال خداییش منو همسری حتی سر یه سوزن با هم مشکل نداشتیم ولی تا دلتون بخواد از این جور مشکلا بوده از همون روز اول یه کاری کردن که ما رو بهم بریزن الان مثل یه فیلم سینمایی تمام کارهایی که کرد میاد جلو چشمام داغونم می کنه ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 22:12 توسط الهه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تاريخ 16/7/85با همسري عقد كرديم و در تاريخ 15/9/86 زندگي مشتركمون رو شروع كرديم من و همسري هر دو 27 ساله هستيم و البته همسری یه پنج ماهی از من بزرگتر و ما واقعاخییییییییییییییییییلی خوشبختیم
|
|
RSS
|