![]() |
![]() |
|
|
سلام بر همگی عیدتون هم مبارک باشه این بلاگفا یا قطع اگر هم وصل به هیچ دردی نمی خوره نه می شه کامنت گذاشت نه می شه پست جدید گذاشت بگذریم ماه رمضون هم تموم شد خیلی خوب بود دیر بیدار می شدیم زود می رفتیم خونه به همه کارامون هم می رسیدیم ولی حالا چی صبح زود تا دیر وقت باید سر کار باشیم و به هیچی کاری هم نمی رسم از چهارشنبه هم باید برم دانشگاه نمی خواستم برم ولی همه چون دارن می رن منم مجبورم برم پنجشنبه هم رفتم دانشگاه نسبت به نمره آخرم اعتراض زدم با هزار بدبختی مسئول آموزش برگه امو درآورد داد به استاد استادمون هم واقعا خسته نباشه یه نیم نمره اضافه نمودن تازه باید بره شورا شاید این نیم نمره هم تایید بشه یه کاری رو که دقیقا در عرض یک دقیقه می شد انجام بشه دو ساع طولش دادن وقتی اومدم خونه از خستگی حتی نمی تونستم لباسامو عوض کنم تو ر خدا می بینید اگه آدم پارتی نداشته باشه برای کوچکترین کار هم نمی تونه اقدامی بکنه اون روزم تو دانشگاه یکهو همسری با یکی از کارمندای دانشگاه آشنا دراومد اون کارمون رو راه انداخت ولی اگه یکی آشنا نداشته باشه معلوم نیست چی می شه از شنبه هوای تهران خیلی خوب شده بعد از ظهر شنبه وحشتناک بارون می اومد ولی به جاش الان اسمون صاف صافه هر چی پارسال بارون ندیدیم تو این یکی دو روزه بسی بارون دیدیم تازه امروز می خوام برم برای اول مهر لوازم التحریر بخرم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 14:36 توسط الهه |
|
|
سلام بر همگی دیروز صبح همسری بهم گفت میای برای افطار بریم خونه ما منم گفتم بلی البته گفتم که قبلا کلی در این مورد باهاش صحبت کرده بودم بعد از اداره هم رفتیم خونه و من تصمیم گرفتم سحری درست کنم که همسری گفت نمی خواد می ریم همونجا میاریم تا ساعت ۵ هم خوابیدیمو بعشم من یه دوش گرفتمو بعد هم پیش به سوی خونه همسری اینا اذان داده بودن که ما رسیدیم آخه خیلی ترافیک بود تو مسیر هم که می رفتیم مامان همسری سه بار زنگ زد که چرا دیر کردین همش با خودم می گفتم ای بابا الی به تو نمیاد اینقدر خودتو کوچک کرده باشی بعد دوباره به خودم می گفتم اکشالی نداره تو به خاطر همسری داری این کار و می کنی آخه یه جورایی هم دوست نداشتم همسری خودش تهنایی بره البته می دونستم که این کار و هم نمی کرد وقتی رسیدیم کلی خودمو جمع و جور کردم که چیزی به روی خودم نیارم مامان همسری در و باز کرد تقریبا عادی بود منم روبوسی کردمو رفتم لباسامو عوض کنم بابای همسری هم در حال نماز خوندن بود میز افطار هم چیده بودن شروع کردم به افطار خوردن که بابای همسری اومد ولی خیلی سرد صحبت کرد البته بیشتر با من سرد بود نه با همسری سر افطار هم اصلا حرف نزد فقط یکی دوبار در حد یک کلمه با مهدی صحبت کرد منم خیلی سختم بود ولی خودمو خیلی کنترل کرده بودم منی که عاشق آشم فقط چند تا قاشق خوردم و از عصبانیت دو سه تا لیوان چایی و یه خورده هم الکی با بقیه خوردنی ها بازی کردم همسری هم قشنگ تو چهره من می خوند که من چمه سریع بلند شدمو رفتم نماز خوندن بعدشم سریال شبکه سه رو نگاه کردیم البته بابای همسری هم پیش ما نشسته بود و دریغ از یک کلمه حرف مامان همسری هم داشت سالاد شام رو درست می کرد و وسایل شام رو آماده می کرد میوه هم جلو بنده گذاشته بودن فقط مامان همسری سرک می کشید و می گفت چرا نمی خوری ولی باباش اصلا به روی خودش نمی آورد البته نا گفته نماند تو این دو سه سال دیگه شناختموشون که باباش چیزی تو دلش نیست ولی دقیقا مامان همسری خودش رو مهربون جلوه می ده یعنی من با شما مشکلی ندارم این بابای همسری که با شما مشکل داره ولی من دیگه خوب شناختمشون مامان همسری داشت میز شام رو می چید که یکدفعه دیدم همسری داره لباساشو می پوشه به من هم گفت لباساتو بپوش مامانش هم هی می گفت بابا من میز و آماده کردم بیایید شام بخورید بعد برید همسری هم گفت نه ما باید جایی بریم نمی تونیم بمونیم مانش هم یه خورده غذا ریخت توی ظرف که بیاریم ولی همسری اون رو هم نگرفت اونها هم قشنگ فهمیدن که همسری از دستشون عصبانیه آخه همسری اصلا فکرشو نمی کرد که این طوری برخورد کنن این خانواده همسری ما هر وقت با اون یکی عروسشون مشکل پیدا می کنن دقیقا یه مدت بی محلشون می کنن تا اونا بیان خواهش و تمنا ولی نمی دونن که من اگه دیروز هم رفتم فقط به خاطر همسری بود وگرنه یادم نمیاد التماس کسی گرده باشم اون قسمت بد جنس من همش تو راه دیشب بهم می گفت فکر کردن مگه من به این راحتی دیگه باهاشون کنار میام فکر کردن منم اون یکی عروسشونم عمری اون یکی از هر لحاظ که بگی با من فرق می کنه اون اصلا براش مهم نیست که چه جوری باهاش برخورد کنن فقط مهمه که از خانواده همسری یه چیزی بکنه ولی من شخصیتم ارزشش خیلی بیشتر از این حرفهاست تو راه هم اصلا در مورد این موضوع با همسری حرف نزدم همش با خودم می گفتم اون خودش می دونه چه خبره حالا هی منم بخوام گیر بدم درست نیست اون که دیگه با اون کارش منو بالا برد ولی تصمیم دارم امشب بهش بگم که اگه من دیروز خورد شدم فقط به خاطر تو بود و نه کس دیگه من تو عمرم به هیچ کس اجازه نداده بودم با من اینوری رفتار کنه حالا هم بچرخن تا بچرخیم (الان به یه عروس بد تبدیل شدم) دیشب از اونجا که اومدیم رفتیم فروشگاه هایپر استار تازه نزدیک خونمون باز شده می شه گفت چند برابر فروشگاه شهرونده خیلی هم شلوغ بود اجناسش هم همه درجه یک و کلی چیزای خوشمزه داشت یه خورده هم خرید کریمو بعدش اومدیم خونه و سحری درست کردم البته همون ساعت ۱ خوردیم دیگه تصبر نکردیم سحر بلند بشیم دیشب بعد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 10:22 توسط الهه |
|
|
سلام بر همگی خوبید خوشید آخر هفته خوب بود
از صبح تا حالا وحشتناک کار داشتم این سیستم مسخره ما هم هی قطع می ش و نمی زاره کارامو بکنم تازه همین الان یه ذره کارام سبک شد اندر احوالات این چند روز باید بگم که ۴ شنبه از اونجایی که همسری اضافه کار موند منم شب رفتم خونه مامانم اینا موندم بسی خوش گذشت بعضی وقتها خیلی دوست دارم شبا خونه مامان اینا بمونم تا ساعت ۲ هم بیدار موندیمو کلی هم با هم درد و دل کردیم خواهر کوچیکه هم که همچنان پاهاش در می کنه ولی دکترش گفته باید داروهاشو مصرف کنه یه خورده هم زمان می بره تا بهتر بشه پنجشنبه بعد از ظهر هم همسری اومد دنبالمو با هم رفتیم خونه تا دم افطار خوابیدیم خیلی مزه داد شبم که تا سحر بیدار بودیمو مراسم احیا داشتیم یه خورده هم در مورد رفتن به خونه همسری اینا با هم حرف زدیم منم کلی دلیل و برهان برای همسری آوردمو اون بنده خدا هم همش حقو به من می داد ولی دیروز مامان همسری زنگید به همسری و گفت چرا نمیایید اینجا ماه رمضون تموم شدو نیومدید پاشید بیاید حالا نمی دونم شاید زنگ زده برم دیروز هم رفتم حسینه ارشاد تو این طرح اکرام ایتام شرکت کردم یه دختر ۱۳ ساله البته عکس نداشت نمی دونم چه شکلیه ولی خیلی دوست دارم ببینمش توی راه از اونجا تا خونه هم کلی گریه کردم خیلی بهم سخت گذشت همش یاد روزای قبل خودم می افتادم با اینکه من از نظر مالی خیلی اذیت نشدم ولی روزگار خیلی سختی بود همسری همش می گه از دیروز تا حالا همش تو فکرم آخه با ۲۰ تومن اینا می خوان چکار کنن ولی خب چاره ای نیست امروز هوس سالاد ماکارونی کردم می خوام برای افطار درست کنم آخه منو همسری از اینجور غذا ها خیلی می دوستیم دیشب هم برای افطار یک غذای من درآودری درست کردم تن ماهی رو با کره تفت دادم بعد قارچ و ذرت و چیپس خلالی و کلی ادویه بهش اضافه کردم بعد هم سس سفید بهش اضافه کردم خیار شور هم نگینی کردمو ریختم توش خیلی خوشمزه شده بود.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 13:58 توسط الهه |
|
|
سلام و صبح و بخیر بر همگی عبادت همگی هم قبول باشه این ماه رمضونیه خداییش ماه رحمته ساعت ۱۰ میایم سر کار و ساعت ۲ هم برمی گردیم خونه به خاطر همین هم دوست ندارم این ماه تموم بشه تازه از اضافه کاری موندن هم اصلا خبری نیست دیشب هم تا ساعت ۴ صبح بیدار موندیمو مراسم احیا داشتیم با همسری کلی مزه داد باور کنید خیلی از این دوستای وبلاگی که تا حالا حتی تصویری ازشون تو ذهنم نیست رو هم دعا کردم البته اگه لایق باشیم دیشب به همسری گفتم نمی خوای مامانت اینا رو برای افطاری دعوت کنی گفت چرا ولی بیا اول ما بریم بعد اونا بیان ولی من دوست ندارم برم به همسری هم گفتم گفتم آخه چرا همیشه ما باید برای کارهای نکرده و اشتباهات مرتکب نشده کوتاه بیاییم خداییش تو این دو سه سال همیشه هر چی شده من کوتاه اومدم یا رفتم یا زنگ زدم الان دو هفته است که از اون جریان می گذره ولی یه زنگ هم نزدن دیروز به همسری گفتم من حتی اگه تقصیر کارم بودم برای مثال با مادرم حرفم شده بود طاقت نمیآورد دو هفته صدای منو نشنوه سریع به من زنگ می زد ولی مامان تو اصلا براش مهم نیست که من باشم یا نباشم مهم براش پسرشه که با اون حرف بزنه و با اون دردو دل کنه از طرفی هم دوست ندارم بین همسری و خانواده اش فاصله بیوفته و از طرفی هم دوست ندارم یه عادت بشه که همیشه بعد از اینجور قضایا من باید پیشقدم بشم امشب هم همسری بنده خدا تو آزمایشگاهشون براشون کار پیش اومده گویا باید تا صبح بمونه سر کار منم شاید برم خونه مامان اینا دیروز تلافی گرسنگی که داشتم رو درآوردم یک بسته آلوچه اول با همسری خوردم بعدشم یک عدد پفیلا نمکی جاتون خالی یک آش رشته خوشمزه هم برای افطار ساختم و سحر هم یک قیمه بسیار خوشمزه دیگر درست کردم که دیگه امروز گرسنه نشیم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 11:26 توسط الهه |
|
|
سلام اومدم زود آپ کنم این گلی هی نگنه چرا فقط من آپ می کنم امروز از فروشگاه اداره رفتم یک بسته پودر هانیکو خریدم می خوام برای افطار پیراشکی گوشت درست کنم بسی من و همسری می دوستیم خیلی خوشمزه می شه اگه تا حالا درست نکردید حتما یه بار امتحان کنید با یه بار امتحان کردن حتما مشتری می شید اینا رو کارخونه هانیکو گفته منم برای تبلیغاتشون بگم دیروز برای افطار رفتم خونهمامان اینا جاتون خالی بسی خوش گذشت همسری هم با داداش جان بنده دوتایی رفتن فوتبال و خواهر کوچیکه هم که کلاس کنکور بود ساعت ۱۰ اومد برای ارشد می ره کلاس پاشم خیلی درد می کرد یکی از دوستام روغن کنجد داد بماله به پاهاش تا ببینیم چی می شه از روز جمعه که برام مهمون اومده هنوز وقت نکردم وسایلا رو بزارم سر جاش امیدوارم امروز تنبلی نکنمو زود زود خونه رو جمع و جور کنم خب دیگه اینکه دیشب از خونه مامانم اینا که اومدیم سحری نپزیدم آخه خیلی خسته بودم بنده خدا مامانم خیلی اصرار داشت که برام سحری بزاره منم خیلی محکم گفتم نمی خوام الان می رم خونه و خودم درست می کنم ولی ای دل غافل خبری ازسحری نبود به همسری هم گفتم یه چیزی بخوره اونم رفت دو سه تا شیرینی تر خورد و خوابید برای نماز صبح هم هر چی منو صدا کرده بود بیدار نشده بودم گویا تو خواب هم کلی حرف زده بودم همسری می گفت همش توی خواب می گفتی بیدار نمی شم من که آب طالبی و آب پرتغال هنوز نخوردم ولی هر چی فکر می کنم یادم نمیاد که این حرفا رو زده باشم الانم خیلی گرسنه ام شده البته تقصیر تنبلی خودمه دیگه هیچی درست نکردم حالا هم اینجوری گرسنه شدم بنده خدا همسری هم می گه سر گیجه گرفتم فکر کنم از نخوردن سحری باشه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 13:31 توسط الهه |
|
|
صبح بر همگی بخیر
خداییش این ماه رمضون به من یکی که خیلی خوش می گذره ساعت ۹ صبح اداره می ریمو ساعت ۲ هم پیش به سوی خونه تازه آدم مزه زندگی کردنو می فهمه عجب حالی داره آدم به همه کاریش می رسه کلی هم تازه می خوابم. از خواهری بگم که رفته دکتر و دکتر بهش گفته از کمرته که می زنه پات یه خورده هم دارو داده و گفته حتما باید کفش پاشنه دار بپوشی حالا مشکل اینجاست که این خواهر ما سایز پاهاش بسی کوچیکه ۳۴.۵ می باشد و هیچ کفش پاشنه بلندی براش گیر نمیاد حتی اون هایی هم که کفش می سازن می گن ما قالب این سایز و نداریم تازه باید قالب بسازیم حالا امیدواریم که با این دارو ها خوب بشه از همتون هم برای دلگرمی های خوشملتون ممنون مامانم هم امروز قراره بره دکتر یه خورده ناراحتی زنان داره دکترش سری قبل گفته بود که باید عمل کنی ولی به اصرار مامانم قبول کرده بود که یه ماهی صبر کنه و دوباره یه سونو دیگه بگیره امیدوارم با دیدن سونو جدید دیگه نخواد عمل کنه بنده خدا مامان خیلی می ترسه دیروز آخرین نمره من هم اومد این آخری حاالمو گرفت از هفت تا درس ۶ تاشو ۲۰ شدم و یکیشو ۱۷.۵ به خاطر همین معدلم شد ۱۹.۵۸ دیروز کلی عصبانی شدمو به استادم هم زنگ زدم حالا گفته ممکنه دوباره برگمو تصیح کنه ببینیم چی می شه یه نفر دیگه تو کلاسمون معدلش یه چند صدمی بالاتر از من شد البته اون تو خونه است و تو شرایط خیلی راحت تری درس می خونه البته از حق نگذریم بسی دختر باهوشیه خداییش وقتی یه ترم نمره هامون بالا می شه توقع آدم هم زیاد می شه همون بهتره که معدل زیاد بالا نشه تا آدم در حد ایده آل درس بخونه نه خیلی زیاد دیروز یکی از همکارامو دیدم و بهم گفت که برای پسرش زن گرفته و از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید بعدش فهمیدم دلیل این خوشحالی عروس آوردن نیست خوشحال از این بود که دختره کانادا زندگی می کنه و پسره که نه خونه داره و نه کاروبار درست و حسابی قراره با دختره بره و تازه یکی از آرزوهای پسره این بود که از ایران بره حالا که دیگه این جوری مفت و مجانی می خواد بره خیلی هم خوشحال تره دختره هم قیافه با نمکی داره کلاسام هم برای ترم آینده سه شنبه ها کامل چهارشنبه هم صبح تا ظهر کلاس دارم نمی دونم چه جوری باید به رییس جان بگم؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 9:39 توسط الهه |
|
|
سلام از روز چهارشنبه که اسباب کشی کردم کلی خسته ام اصلا فکر نمی کردم اینقدر سخت باشه تازه کلی هم مامان و خواهرم کمکم کردن ولی تا همین الان هم هنوز کلی خرده ریز دارم که باید جمع و جور شه روز چهارشنبه برای اسباب کشی مامان و بابای همسری هم اومدن نزدیک ظهر من خیلی خسته شده بودم آخه روزه هم بودم کلی تشنه شده بودم خیلی حالم بد شده بود مهدی هم داشت با شوهر خواهرم می رفت بیرون برای شیر گاز نمی دونم چی بخره به مهدی گفتم که یکیتون برید که اینجا یکیتون بمونه کمک کنه سریع بابای مهدی برگشت گفت برای چی اینقدر به مهدی گیر می دی بزار بره بیرون خیلی خسته شده سریع مامانش هم جبهه گرفت منم گفتم ای بابا منم پا به پای مهدی کار کردم با اینکه یه زن بودم ولی اصلا حرف آدمو نمی فهمیدن همش می گفتن بچه امون خسته شده و...... گفتم خب منم الان بیست روزه که دارم کارارو جمع و جور می کنم منم خب خسته شدم بابای مهدی سریع گفت والا من صبح اومدم شما که کاری نکرده بودید همه رو که من جمع کردم آقا منو می گید سوختم آخه مگه می شه در طول یک ساعت اون همه وسایلو جمع کرد البته از حق نگذریم ماشین لباسشویی و گاز رو برامون جدا کرد و فرشها رو کمک مهدی جمع کرد حالا شد همه کارا منم گفتم چرا منت سر آدم می زارید اگرم کاری کردید برای بچه تون کردید از اون به بعد مامان همسری رفت تو لک و یه گوشه نشست و دست به سیاه و سفید نزد جلو مامانم اینا فقط خودشو ضایع کرد مهدی هم وقتی اومد گفت خوبه یه چند لحظه نبودم ببین چه خبر شده تازه چندین تیکه دیگر هم بار ما کردن این خانواده همسری که دیگر بماند بنده خدا همسری هم همش می گه به من ببخش ولی خب منم آدمم مگه چقدر می تونم خودمو کنترل کنم از اون روز تا حالا هم با هم اصلا نه اونا زنگ زدن نه من واقعا هم نمی دونم چکار کنم خواهری هم می خواست بره دیروز دکتر که از مطب زنگ زدنو گفتن دکتر عمل داشته ۵ شنبه بیایید حالا تا پنجشنبه باید صبر کنیم براش دعا کنید همسری که همش می گه نترس چیزی نیست یه چیز طبیعیه امیدوارم که حالا واقعا اینجوری باشه بچه ها یه بار دیگه ما رو دعا کنید خونه مون هم تقریبا در حال جمع و جور شدنه خیلی هم خوشمل شده عکساشو هم می زارم براتون بازم دعا یادتون نره |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 11:9 توسط الهه |
|
|
امروز می خواستم یه پست طویل بزارم ولی اصلا حوصله اشو ندارم دیشب رفتم خونه مامان اینا دیدم خواهر کوچیکه اصلا حال نداره پا درد وحشتناک گرفته به حدی که نمی تونه راه بره می گه می خوام از زمین بلند شم برام خیلی سخته بعد از یه مدتی که راه می رم یه خورده بهتر می شم امروزم زنگ زدم از مامانم پرسیدم گفت اصلا بهتر نشده صبح هم نمی تونسته کفشاشو بپوشه خیلی سختش بوده حالا چش شده نمی دونم از ناراحتی دارم دق می کنم بچه ها تو رو خدا دعا کنید چیزیش نباشه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 13:18 توسط الهه |
|
|
این چند روز هم که فقط به جمع و جور کردنه خونه داره می گذره هر چقدر هم می شورمو جمع می کنم هیچ فایده ای نداره یه طرفه قضیه می لنگه دیروز رفتیم سر این خونه جدید دیدیم هنوز کابینتش رو نصب نکردن ولی قول امروز و دادن دیگه خستمون کردن هر روز می ریم ولی دست از پا دراز تر بر می گردیم دیرزو مهدی اینقدر رفت و اومد بنده خدا خسته شده بود تا افطار کلی کلافه شده بود می گفت از بس از این پله ها بالا و پایین رفتم از تشنگی هلاک شدم.ولی کلا خونه خوشملو و خوبیه بزرگ هم هست حداقل همه وسایلام جا می شه . برای افطار هم یک آش خوشمزه پختم البته یکم حبوباتش زیاد شد آخه مقدارش رو یادم رفته بود برای سحر هم کباب تابه ای .آخه از همه چیز راحت تره .فریزرمو خالی کردم فرستادم خونه مامانم از هر چیز یکی دو بسته نگه داشتم حالا نمی دونم برای امشب چه کنم ؟ برای موضوع پایان نامه هم یه فکرایی کردمو یه چند تا مقاله هم خوندمو یه ایده هایی از اون ها گرفتم امیدوارم بتونم کاری کنم یه موضوع قشنگیه تا حالا هم هیچ کس روش کار نکرده این یه خورده کارو دشوار می کنه ولی یکی از دوستای خواهرم که دانشجوی دکتراست خیلی تو این زمینه داره کمکم می کنه امروز هم بابای همسری قراره بیاد برامون چوب پرده نصب کنه این خونه جدید بسی پرده خوره مجبور شدم کلی پرده هم بخرم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 10:51 توسط الهه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تاريخ 16/7/85با همسري عقد كرديم و در تاريخ 15/9/86 زندگي مشتركمون رو شروع كرديم من و همسري هر دو 27 ساله هستيم و البته همسری یه پنج ماهی از من بزرگتر و ما واقعاخییییییییییییییییییلی خوشبختیم
|
|
RSS
|