![]() |
![]() |
|
|
سلام بر همگی بابا این دیگه چه وبلاگستانیه ما فکر می کردیم مثل قدیم رونقی داره برای خودش ولی فکر نمی کردیم اینقدر دیگه آروم و بی سر و صدا باشه دیروز هم ساعت ۴ با همسری رفتیم خونه تا ۷ خوابیدیم بعدشم تا ساعت نه و نیم مشغول جمع و جور کردن وسایل خونه بودیم و شستن یخچال که خودش بسی سخت بود بازوهام خیلی درد می کنه با اینکه بیشتر کارارو همسری انجام داد ولی من نمی دونم چرا اینقدر خسته ام دیگه اینکه با کلی ناحارتی دارم وسایلمو جمع می کنم آخه خونمون رو خیلی می دوستم نمی دونم شاید فقط یه جور عادته بعدا هم به اونجا چنین حسی رو داشته باشم بعد از تموم شدن کارها سریع پریدم توی حمام و یه دوش مشت هم گرفتم.همسری هم مشغول پختن شام بود سیب زمینی سرخ کرده +تخم مرغ جاتون خالی چسبید تو این چند روز که می ریم خونه و مشغول جمع و جور کردنم فرصت ندارم شام درست کنم امروز هم از صبح دارم فکر می کنم که یه چیزی به ذهنم برسه برای شام درست کنم که زیاد وقتمو نگیره و شب هم گرسنه نمونیم . از پرده فروشی هم زنگ زدنو گفتن که پرده هامون آماده است بیایین ببرین ولی فعلا فرصت نکردیم امیدوارم که خوشمل شده باشن . دیشب یه سر هم تو سایت دانشگاه رفتم ولی خبری از نمره های جدید نبود بعضی از این استادا اینقدر تنبلن که حد نداره دلشون نمی خواد چهار تا دونه برگه رو هم تصیح کنن حالا خوبه ۶۰ تا شاگرد نیستیم که اینقدر اینا تنبلی می کنن. این هفته که دو تا همکارای هم اتاقی من نبودن بسی آرامش حکم فرما بود ولی از شنبه دوباره همه چیز شروع می شه . اگه بشه می خوام هفته آینده یکی دو روز مرخصی بگیرمو به کارای جابه جایی برسم تو ماه رمضون هم این جا به جایی خداییش خیلی ستمه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 10:2 توسط الهه |
|
|
سلام و صبح بخیر بر همگی خوبید خوشید سلامتید ؟ بابا این چند وقت که ما تو وبلاگستان نبودیم چقدر اینجا ساکت شده قبلا بسی رونق داشت البته می دونم که همگی دلتنگ من بودید و از دوری من نمی تونستید بیایید اینجا ولی من دیگه اومدم شما هم دیگه بیایید خب از شوخی گذشته جونم بگه براتون که دارم از دست درد می میرم آخه دیروز وسایل کابینت ها رو درآوردم و همشونو با همسری شستم ایشالا تا آخر هفته اگه بشه که اسباب کشی کنیم ولی کلی دلم برای این خونمون تنگ می شه به نظر من اون خونه ای که اولین خونه استو زندگیش رو با اون شروع کرده سراسر خاطره است ولی خب دیگه باید با روزگار ساخت دیگه حتی بعضی وقتا فکر می کنم روزی که می خوام از این خونه کاملا برم بیرون خیلی برام سخته حتی دیروز همسری هم می گفت منم دلم برای اینجا خیلی تنگ می شه البته جای جددمون هم بزرگتره هم خوشمل تره ولی محله قدیمی یه خورده بهتره من و همسری هم هر دو ناشی اصلا بلد نیستیم از کجا باید شروع کنیم و چه جوری باید اسباب کشی کنیم همسر که همش می گفت بابا بی خیال چیزی رو هم نمی خواد بشوری همه رو می ریم همونجا می شوریم ولی اونجا خیلی سخت بود وقت هم نمی شد امیدوارم خونمون زود حاضر بشه که زود بریم و نخواییم تو ماه رمضون هم اسیر بشیم . این طور که شنیدیم ساعت کار تو ماه رمضون هم که شده از ۹ تا ۱۴ بسی مزه می ده ها کلی می تونیم بخوابیم و به همه چیزمون برسیم به خاطر همین هم دوست دارم ماه رمضون زود تر بیاد. دیشب فریزرمو خالی کردم و همشو بردیم گذاشتیم تو فریزر مامانم شام هم همونجا تلپ شدیم آخه خیلی خسته بودم اصلا حال غذا پختن نداشتم مامانی هم جاتون خالی میرزا قاسمی با خورشت قیمه بادمجان ساخته بود که بسی خوشمزه شده بود این ماه ۲۷۰ تومن به من و همسری پاداش دادن که همش هم داره تو این جابه جایی خرج می شه یه خوردشو وسایل تزئینی خریدیم یه خورده اش هم رفت پای آژانس املاک و ..... به همین راحتی خرج شد البته به قول مامانم می گه خدا رو شکر کنید که تو این راها داره خرج می شه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 8:59 توسط الهه |
|
|
سلام به دوستای خوب خودم
اگه خدا بخواد به ما یه کامی سر کار دارن می دن ما هم می تونیم دوباره تو وبلاگستان حضور داشته باشیم اینگده خوشحالم که حد نداره آخه خونه سرعتش خیلی پایین بود نمی شد خیلی اومد بعدشم کار خونه و درس و دانشگاه با اینجا جور در نمی آمد البته کامی بنده امروز موسش خرابه ولی ظاهر تر تمیز و خوشملی داره الان هم دارم از پشت کامی همکارم می تایپم این هفته هر دو تا همکارام مرخصی هستن و کارای اون دو تا هم گردنه بنده افتاده دیشب هم عروسی یکی از دخترای همکارام بودم جاتون خالی خوش گذشت البته از اونجایی که بنده چاق شده بودم همه لباسام به سختی تنم می رفت اونجا هم مثل این آدمای عصا قورت داده نشسته بودم هیچ حرکت اضافی هم نمی کردم قبلش هم رفتم آرایشگاه موهامو سشوار بکشم اخه از شینیون و اینجور کارا خوشم نمیاد خانمه بسی گند زد سرم منم همونجا جلو خود آرایشگر سرمو شستم و یک سشوار ساده کشیدم خیلی هم بهتر از اون شد عروس هم همون آرایشگاهی رفته بود که من برای عروسیم رفته بودم کلی یاد همون شب افتادم آخر این ماه هم اسباب کشی دارم اولین بار که می خواییم اسباب کشی کنم اصلا نمی دونم از کجا باید شروع کنم موقع جهیزیه همه چیز مرتب بود ولی الان هر چیز یه طرفه خونه ای که الان هستم ۷۰ متریه جام کوچیکه ولی خونه ای که گرفتم ۸۰ متری نو ساز و خوشمله کلی هم مجبور شدم برم پرده بخرم آخه خیلی پنجره داشت. ۴ تا از نمره هامم اومده همشو تا حالا ۲۰ شدم سه تای دیگه مونده مهدی همش بهم می گه نمره ۲۰ برای ارشد زشته تو آبروی هر چی بچه محصله بردی در مورد موضوع پایان نامه هم به یه جاهایی دارم می رسم اگه خدا بخواد تا بهمن ماه تایید می شه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 11:20 توسط الهه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تاريخ 16/7/85با همسري عقد كرديم و در تاريخ 15/9/86 زندگي مشتركمون رو شروع كرديم من و همسري هر دو 27 ساله هستيم و البته همسری یه پنج ماهی از من بزرگتر و ما واقعاخییییییییییییییییییلی خوشبختیم
|
|
RSS
|