تبليغاتX
روزهاي شيرين من و همسري

سلام بر همگی

هوا که تو تهران وحشتناک گرم شده ساعت ۷ که می زنیم بیرون انگار که ساعت ۱۰ صبحه کولرها هم دیگه جواب نمی دن من هوای گرمو خیلی نمیدوستم ولی به جاش سر کار یک هوای باحالی داریم تو اتاقامون سیستم ما با گازوئیل کار می کنه بعدشم فنامون مرکزیه بعضی وقتها انقدر سردمون می شه که دیگه باید درو پنجره ها رو هم باز کنیم تا یه خورده هوا بیرون بره

می خوام اگه بشه رییس جونو گول بزنم و هفته دیگه مرخصی بگیرم یه طرفی برم با همسری حالا باید دید نظر رییس جان چیه .همسری میگه با این همه مرخصی که برای دانشگاهت گرفتی روت می شه بازم مرخصی بگیری ولی خب چکار کنم دلم می خواد یه طرفی برم البته هفته پیش اگه می دونستم این همه قراره که تعطیل بشیم حتما یه جایی می رفتم ولی خیلی غیر منتظره بود مهدی هم از بی برنامه به سفر رفتن متنفر.

ترم پیش دانشگاه نمره های پایان ترممون رو توی سایت وارد می کردن ولی این ترم می گن سایت خرابه و می زنن روی برد امیدوارم که جلو بقیه خراب کاری نکنم .هنوز مشکل پیدا کردن موضوع پایان نامه دارم مهدی هم همش می گه از استادات بپرس ولی خجالت می کشم دست از پا درازتر برم بگم به من ایده بدید خدائیش زشته دیگه

مامانم هفته قبل حال ندار بود بنده خدا خیلی بد جور افتاده بود از نوع مشکلات خانمها آخر هفته آوردمش خونه خودمون و کلی مراقبش بودم اینجوری خیلی خیالم راحت تر بود که جلو چشممه و می بینمش وقتی ازم دوره همش نگرانشم ولی خودش همش می گه خونه خودم راحت ترم شما دو روز خونه اید و همش سر کار حالا منم بیام مزاحمتون بشم ولی نمی دونه که ما جز وظیفه کاری نمی کنیم  البته این مامان بنده سنش خیلی بالا نیستا همش ۴۷ سالشه ولی از وقتی که بابام فوت کرده بنده خدا خیلی تنهاست همش ناراحت و نگران ماست دیروزم بردمش دکتر دکتر گفت شاید به عنمل نیاز داشته باشه ولی امیدوارم که به اونجا ها نکشه برای مامانی منم دعا کنید.

راستی قراره برای همسری کتاب زبان بگیرمو بشم معلم خصوصی آقا الان که خیلی استقبال کرده امیدوارم همینجوری هم تا آخرش پیش بره

خب دیگه فعلا بسه برم یه خورده وب گردی 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 16:37  توسط الهه | 

سلام بر اهل وبلاگستان خوبید خوشید سلامتید؟منم ای نفسی میاد و میره بد نیستیم

دیروز امتحانام هم تموم شد اونم چی در حد عالی خداییش پوست خودمو کندم تازه خبر رسید که اولین امتحانمو که یه درس تخصصی سخت هم بود ۲۰ شدم همسری می گه تو مایه آبروریزی هستی آخه مگه کسی تو دوره ارشد هم ۲۰ می گیره ولی همه امتحانامو در حد عالی دادم اگه خدائیش خوب نمره بدن معدلم نباید زیر ۱۹ بیاد ولی دیگه این چند وقته شب و روز نداشتم البته نه فقط من همسری بیچاره هم خیلی اذیت شد به قول خودش دستپختش هم خیلی عالی شد آخه مجبور شده بود آشپز خونه بشه بنده خدا همه کاری می کرد و به من هم اجازه نمی داد دست به سیاه و سفید بزنم آخه اخلاق منو می دونه اگه یه ذره نمره ام کم بشه گریه و زاریش برای اون بیچاره است به خاطر همین هم خودش همه زحمت ها رو کشید که گریه منو نبینه از همین جا هم ازش کلی تشکر می کنم البته این چند روز هم خیلی ازش تشکر کردم

خب امشب هم که روز پدر من برای مهدی هنوز چیزی نخریدم برای بابای همسری هم چیزی نخریدم قراره امروز غروب بریم خرید دیگه اینکه امشب هم می رم خونه مامانم اینا اونجا مولودی دارن فردا بعد ظهر هم می رم سر خاک پدرم که اونجا بهش روزشو تبریک بگم مولودیه امشب هم از زمان پدرم برقرار بوده همیشه می گفت تا من زنده ام می خوام این مراسم باشه بعد از من دیگه مهم نیست ولی ما هر سال بعد از پدرمون این مراسمو گرفتیم امسال هم من به عنوان هدیه روز پدر هزینه مراسمو قبول کردم که همه صوابش برسه به بابای گلم پس بازم می گم بابا حسین گلم روزت مبارک آخرین هدیه روز پدر که برات خریدم یه پارچه شلواری بود که آقای فروشنده ازم پرسید برای کی می خوای گفتم برای پدرم گفت پس هر چقدر پول بدی ارزشش رو داره یادمه چند وقت بعدش هم رفتی و دادی خیاط برات دوخت ولی دقیقا یه چند روز بعدش دیگه تو تو این دنیا نبودی و همیشه با حسرت به اون شلوارت نگاه می کنم که حتی یکبار هم نپوشیدیش

یه چند وقتیه سر کار تو اتاقمون یه خورده با یه نفر جنگ اعصاب دارم کلی اذیتم می کنه البته هر چی می گه من فقط نگاش می کنم فکر کنم بیشتر هم به همین خاطر که ناراحت می شه دیگه هفته پیش به حدی رسید که شروع به توهین کردن کرد ولی بازم نگاش کردم ولی وقتی رفتم خونه نتونستم خودمو نگه دارم های های گریه کردم مهدی هم عصبانی شد و زنگ زد به رییس جان بنده رییس جان هم فکر کنم یه گوش مالی بهش داده حالا خانم اخماش تو همه که چرا من رفتم به رییس گفتم می بینید تو رو خدا بی ادبی می کنن تازه بهشون بدهکارم می شیم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 16:40  توسط الهه |