![]() |
![]() |
|
|
سلللللللللللللللللللللللللللللللللللللام به همه دوست جوناي خودم
دلم براي همتون كلي تنگيده امروز هم مي خواستم نيام سر كار ولي نتونستم مرخصي بگيرم البته به جاش يه كامي خالي پيدا كردمو به همتون مي تونم سر بزنم امسال هم با تمام خوبي و بدي هاش تموم شد ولي خدا رو شكر كه همه چيز به خير و خوبي تموم شد يه جورايي هم براي من سال خوبي بود البته گاهي دشواري هاي خودش رو هم داشت ولي بازم راضي ام به رضاي خودش اميدوارم سال آينده براي هممون سال خوبي باشه امسال اگه خدا بخواد عيد عازم تبريزيم البته اول يه دو سه روزي شمال بعد هم اردبيل بعد هم تبريز اگه كسي از اين جا ها اطلاعاتي داره به من هم بگه بد نيست خونه تكوني الكي هم كردم خيلي خودمو به زحمت ننداختم امشب هم مي خوام برم سفره هفت سين بچينم يك مانتو خوشمل هم خريدم با يك كفش جينگولي اينقدر حرف براي گفتن داشتم ولي الان همشو يادم رفته مهدي هم امروز سر كار نرفته همش زنگ مي زنه و مي گه تو هم بپيچون و بيا ديگه برم و به وبلاگ دوستان سر بزنم كه دلم لك زده براي همتون خوش باشيد همگي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11:9 توسط الهه |
|
|
سلام به همه دوست جونای خودم
دیروز می خواستم آپ کنم ولی خیلی کار داشتم نتونستم یه چند روزیه که مهدی رفته ماموریت بنده هم خونه مامان جونم تشریف دارم کلی خوش گذشت بهم بعضی وقتا رفتن به خونه مامانم اینا و تنها بودن اونجا رو یه نیاز می دونم دقیقا مثل دوران مجردی ولی خب دلم خیلی هوای همسری رو هم می کنه ولی بعد از چند روز دیدن همسری واقعا کیف داره امشب اگه خدا بخواد ساعت ۱۰ یا ۱۱ شب می رسه پست امروز رو دوست دارم فقط به یه اتفاق که دقیقا ۶ سال پیش افتاد و زندگی ما را داغدار کرد اختصاص بدم البته دیروز سالگرد اون حادثه دردناک بود ولی من دیروز از بس که ناراحت بودم و کار زیاد نتونستم در موردش چیزی بنویسم ۶ سال پیش روز ۱۱ اسفند خانواده ما بزرگترین و مهربون ترین فرد خودش که همون پدر عزیزم بود رو از دست داد بابا از طرف اداره با همکاراش رفته بودن مشهد تو یه مسابقه که اداره شون برگزار کرده بود برنده شده بودن جایزه شون هم مشهد بود خیلی ذوق رفتن داشت حتی یادمه بهش گفتم ما تازه خانوادگی رفتیم دیگه برای چی می خوای بری گفت نه آقا منو طلبیده من هم باید برم شب آخر همه مهمون خواهر بزرگه بودیم یه حس عجیبی داشتم کلی اون شب با بابا حسین حرف زدم قربون صدقه اش رفتم شب هم خودم ساکشو جمع و جور کردم حتی بهم گفت یه عطر خوشبو هم برام بزار یه کتاب هم که می خواست تو راه بخونه هم براش گذاشتم حتی اصرار داشت لباسای جدیدش رو براش بزارم می گفت دوست دارم جلو همکارا تر تمیز باشم صبح ساعت ۵ که از خونه زد بیرون دیدمش که می رفت ولی نتونستم ازش خداحافظی کنم ولی از پشت پنجره کلی نگاش کردم مامانم همیشه می گه با مسافر خداحافظی نکنید ولی بعد از ظهر همون روز کلی دلم ی خواست بهش زنگ بزنمو باها ش حرف بزنم ولی نمی دونم چرا نشد اون روزی که رفت جمعه بود روز شنبه هم من رفتم دانشگاه بعد از ظهر که اومدم مامانم گفت بابات از تو حرم زنگ زده خودش موبایل نداشت با همراه یکی از دوستاش زنگ زده بود گفت کلی خوشحال بود می گفته اونجا داره برف میاد و کلی کیف کردم سفرشون هم همش یک روزه بود قرار بود روز یکشنبه هم برگرده یکشنبه شب ما شام کوکوی سیب زمینی داشتیم خیلی منتظر شدیم ولی بابا نیومد مامان غذا رو آورد و ما خوردیم بعد من هم شروع به درس خوندن کردم تازه شروع کرده بودم که دیدم تلفن لعنتی که همیشه از زنگ تلفن ساعت ۱۰ شب متنفرم زنگ خورد خودم جواب دادم دیدم یه اقایی پشت خطه گفت که از بیمارستانه و گفت که پدرم تصادف کرده و توی بیمارستانه ولی حالش خوبه باورم نمی شد فقط گریه می کردم سریع زنگ زدم اداره پدرم یه سری از همکاراش تازه رسیده بودن اونجا ولی اونا از هیچی خبر نداشتن گفتن تا وقتی با هم بودیم حالش خوب بوده مگه می شه سریع با مامانم و خواهر کوچیکه و برادر ۹ سالم به اتفاق همسایمون رفتیم بیمارستان خواهر بزرگه اون شب خواستگاریه برادر شوهرش بود اونجا بودن بعد از چند دقیق که رسیده بودیم بیمارستان یه پرستار عکس پدرمو بهم نشون داد گفتم بله صاحب این عکس پدرمه اول چیزی نگفتن بعد خیلی اروم به آقای همسایه گفتن که همه چیز تموم شده منم خیلی آروم گوش می دادمو باورم نمی شد که چنین روزی برای من اتفاق افتاده ولی قربون خدا برم یه صبر بزرگ اون شب بهم داد تا بتونم بچه ها رو اون شب کنترل کنم یواش یواش گریه می کردمو رفتم پیش مامان اینا وقتی تو گریه هام بهشون گفتم چی شده یکی می زد تو صورتم یکی می زد بد و بی راه بهم می گفت بهم می گفتن دروغ می گی داد می زدن جیغ می زدن از حال می رفتن الهه ۲۲ ساله مونده بود یه عالمه غم دنیا و بی کسی تو بیمارستان به دامادمون خبر دادم بعد از مراسمشون اومدن تو بیمارستان خواهر بزرگه که فقط تو حیاط بیماستان می دوئید گریه می کرد اون شب فهمیدم بابام تصادف نکرده بوده اون اتوبوسی که باهاش رفته بودن مشهد قرار بود همه کارمندا رو دم در شرکت پیاده کنه ولی بابای من نزدیک خونمو پیاده شده و یه دربست گرفته به سمت خونه آقای راننده ای که بابامو سوار کرده بود می گفت پدرت نشست توی ماشین و گفت سریع آقا برو خونه می خوام بچه هامو ببینم دلم خیلی براشون تنگ شده گفتم یه چایی بخورم بعد راه بیوفتم گفت نه زود برو گفت تو راه هم همش داشت از سفرش می گفت که چقدر بهش خوش گذشته و خودشو کلی پیش امام رضا خالی کرده می گفت همینطور که دشات حرف می زد دیدم صداش نمیاد هر چی تکونش دادم بازم صدایی ازش نیومد رسوندمش بیمارستان که گفتن ایست قلبی کرده همون شب بود که بابایی به عمر ۴۹ ساله خودش پایان دادبه همین راحتی ولی یه عمر یه داغ بزرگ گذاشت روی دلم هنوزم باورش برام سخته آخه اصلا انتظارش رو هم نداشتیم اون زمانی که تو ر تو خاک می زاشت خیلی دوست داشتم چهره قشنگت رو یه بار دیگه ببینم دیدم کلی هم آروم شدم این حرف من نیست حرف تک تک خانواده است آخه تو چهره ات یه آرامش عجیبی بود یه خواب آروم آروم بود ولی یکدفعه دیدم پشتیبانم همه وجودم نیست گفتنش به زبون خیلی راحته ولی باورش دشوار دشوار بعد از ۶ سال هنوز نمی تونم جای خالیشو حس کنم فقط با یه عکس خوشگلش که جزو جهیزیه الهه بود هر روز حرف می زنمو بهش می گم حق الهه این نبود که با عکست حرف بزنه حق الهه این نبود که عکست جزو جهیزیه اش باشه حق من این نبود که شب عروسی تنهاش بزاری حق من این نبود که بیام سر خاکتو با یه تیکه سنگ حرف بزنم حق من این نبود که دیگه صدای قشنگتو از پشت تلفن نشنوم حق من این نبود که تا یه به در حیاط خیره بشم حق من این نبود شیرینی عروسیمو یا شیرینیه قبولی تو کنکور ارشد و برات بیارم بهشت زهرا واقعا حق من همه اینا بود ؟ خودت بگو؟خیلی وقته که حتی خوابت رو هم نمی بینم ولی خودت می دونی بعد از ۶ سال هر روز باهات زندگی می کنم محاله چهره ات صدات یا حتی طرز نگاه کردنت رو فراموش کنم تو این ۶ سال همونطور که بهت قول داده بودم (همون روز اول خاکسپاری ) مثل یه شیر مواظب بچه هات بودم اول اونا بودن بعد خودم چون بهت قول داد بودم بچ ها هنوزم بی تابی می کنن طبق روال هر ساله برات سالگرد می گیریم امسال دقیقا شب شهادت امام رضا گرفتیم به امید اینکه خودش اون دنیا مواظبت باشه همیشه مامانی می گفت الهه بابات تو رو خیلی لوس کرده از بچگی هر چیزی می خواستی برات گرفته دلت اومد اینطوری تنهام بزاری بعد از چند روز که از نیومدنت گذشت تازه تونستیم ساکت رو باز کنیم هیچ وقت یادم نمی ره وقتی در ساکت رو باز می کردم همه هم بودن تک تک وسایلت رو در میاوردمو بو می کشیدم از ته دل داد می زدم ولی چه فایده یادمه حتی با اینکه مسافرتتون یه روزه بود برای تک تکمون یه چیزی خریده بودی بعد از شش سال هنور نخودچی کشمش هایی که آورده بودی یا زرشک هایی رو که آورده بودی رو تو فریز خونه مامان اینا نگه داشتیم بابای خوبم واقعا کاشکی یه خورده در حقم بدی کرده بودی شاید می تونستم راحت تر فراموشت کنم ولی با مهربونی های زیادت فقط داغون کردی نه فقط منو بلکه هممونو مامان بنده خدا اول جوونی تنهای تنها شد علی کوچولوت قد کشیده الان برای خودش مردی شده همین یکی دو روز پیش که خونه مامان اینا بودم علی داشت نماز می خوند گفتم کجایی بابایی که ببینی علیت برای خودش چی شده یه پسر بچه ۱۵ ساله ولی متکی خواهر کوچیکه هم بعد از رفتن تو یک سال مریض شد خیلی اذیت شد ولی اونم هر جوری بود گلیم خودش رو از آب کشید بیرون الان دانشگاه می ره سر کار می ره ولی نبود تو رو تو چشمای اون خیلی حس می کنم بگذریم که تو این چند سال چه حرفا و رخم زبونهایی که ما شنیدیم ولی همه جور تحمل کردیم که اسم تو رو زنده نگه داریم بگذریم تو مراسم ختمت مامان تنها و بی کس چه می کرد برات خودش می دونست که چه بلایی سرش اومده بابای خوبم به اندازه تمام خوبیهات دوست دارم به اندازه همه خوبیهات دلم برات تنگ شده از راه دور می بوسمت مواظب خودت باش قشنگم دیگه این اشکا نمیزاره بیشتر برات بنویسم دوستای گلم اگه دوست داشتید یه فاتحه برای نازنین پدر من بخونید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 17:4 توسط الهه |
|
|
سلام بر همگی
وای که نمی دونید دلم چقدر براتون تنگ شده کلی دلم برای سرک کشیدن توی وبلاگاتون هم تنگیده ولی خب کاریش نمی شه کرد از خونه میام سر می زنم ولی سرعتش خیلی پایینه این چند سرما خوردم بد جوری البته همسری کلی پرستاری کرده کلی هم برام سوپ پزیده از هفته گذشته هم دانشگاه رسما شروع شد روز اول استادا وحشتناک شروع به درس دادن کردن ولی من تنبل حتی با خودم یه برگه هم نبرده بودم کلی از دوستان گدایی برگه کردیم آخر هفته هم فقط داشتم این برگه ها رو پاکنویس می کردم بنده فکر می کردم مثل مدرسه که روز اول به معرفی می گذره اون شکلیه ولی اصلا اون شکلی نبود با اجازتون همون نمره کذایی معدل منو آورد پایین همه نمره هام بین ۱۸ تا ۲۰ بود ولی اون یه دونه گند زد معدلم هم شد ۱۷.۵۰ دقیق شاگرد سوم کلاس با اجازتون ولی روزهای اول کلی دپرس بودم ولی بعدش به خودم گفتم تو که کم کاری نکردی با این همه کار و مشغله بازم خوب بوده ولی قول دادم از این ترم بیشتر درس بخونم از اونجایی هم که وقت زیادی ندارم تو خونه یه دور از روی کتابام می خونم و صدامو ضبط می کنم سر کار با ام پی تری می شینم گوش می دم خیلی هم موثره حتی برای کنکور هم همین کارو می کردم دیشب هم همسری اضافه کار مونده بود منم رفتم خونه مامانم اینا جاتون خالی خوش گذشت کلی با مامانم اینا خندیدیم مامانم یاد خاطرات اوایل ازدواجش افتاده بود و کلی برامون تعریف می کرد و ما هم ریسه می رفتیم امروز هم با اجازتون یک سرخ کن و ا۰ جلد کتاب راجع به تاریخ پهلوی جایزه گرفتیم همون مسابقه جزء پنج قران در خانه البته تازه جایزه اشو دادن منی که یک سرخ کن دارم بگید با این سرخ کن اضافی چه کنم ؟ راستی بچه ها کسی راجع به بخار شور اطلاعاتی داره اگه چیزی می دونید به منم خب بگید دیگه اگر هم دارید اصلا راضی هستید تو چه قیمت هایه؟ خیلی حرف برای گفتن دارم ولی همش یادم می ره که چی باید بنویسم دوست دارم زود تر عید بشه و کلی برم گردش اینجا امروز برای ۵ دقیقه برف اومد بعضی وقتا یک دفعه هوا یادش می افته که زمستونه ولی دوباره بی خیالش می شه همسری هم آخر هفته برای مسابقات وزارت نفت می ره محمود آباد اونجا مسابقه دارن برای یک هفته مجتمع محمد آباد هم یک جای توپیه ولی خب دلم برای همسری می تنگه ولی خب گناه داره اگر هم نره منم باید وسایلمو جمع کنمو برم خونه مامانم اینا البته اونجا هم خوش می گذره |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 16:29 توسط الهه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تاريخ 16/7/85با همسري عقد كرديم و در تاريخ 15/9/86 زندگي مشتركمون رو شروع كرديم من و همسري هر دو 27 ساله هستيم و البته همسری یه پنج ماهی از من بزرگتر و ما واقعاخییییییییییییییییییلی خوشبختیم
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|