![]() |
![]() |
|
|
سلام
اين چند روز كه خبر خاصي نبوده فقط كار ما تو راه اداره تا خونه خلاصه شده تو خونه هم كه يه جا بشينمو فقط درس بخونم فردا هم آخرين امتحانه ديگه نفساي آخره ديگه فكر مي كنم مخم نمي كشه خيلي هم سخته اين چند روز اضافه كاري هم نموندم ساعت ۴ رفتم بنده خدا رييس جان اجازه مي ده ولي اين همكار هم اتاقي غر مي زنه ديگه امروز بهش گفتم اگه مي شه ديگه سعي كن با من حرف نزني چون فقط رو اعصاب من راه مي ري خودش فوق العاده آدم ريلكسيه من اصلا نمي تونم مثل اون باشم مامان همسري هم به همسري زنگ زده امشب شام بياييد اونجا منم به همسري گفتم امشب درس دارمو نمي تونم بيام وقتي به مادر شوهري مي گم درس دارم كلي مي خنده اينگار كه چيز عجيبي گفتم ولي هميشه از فاميلاشون كه يه فوق ديپلم دانشگاه غير انتفاعي دارن با كلي آب و تاب حرف مي زنه آخر هفته هم خونشون بوديم بهم گفت بي خيال درس امسال و خوندي ديگه بزار كنار مگه نمي خواي بچه دار شي منم سريع گفتم ما اصلا قصد بچه دار شدن نداريم از طرفي هم من مي خوام براي دكترا بخونم حالا خيلي چنين تصميمي رو ندارم ولي به خاطر اينكه نشون بدم هدفهاي من خيلي با تو فرق مي كنه اينو بهش گفتم بعدشم فكر مي كنه با يك سال خوندن همه چيز حله بهم مي گه از زندگيت لذت ببر يكي نيست بهش بگه بابا لذت زندگيه من تو همين چيزاست نه اينكه راه بيوفتم از اين خونه به اون خونه و شروع كنم به خاله زنك بازي نمي دونم چرا اينقدر با درس خوندن من مخالفه ديروز ناهار تو اداره كباب ماهي با خورشت فسنجان داشتيم كه از هر دو تاشم بدم مياد فقط يه ظرف پر آش خوردم شب كه رفتم خونه داشتم از گرسنگي مي مردم ولي هيچي هم نداشتيم رويداد هفته رو داغ كرديمو خورديم . مي خوام امتحانام تموم شد يه جور خوشملي از همسري تشكر كنم بابت اين همه زحمتي كه تو اين مدت امتحانا كشيده بهش بگم كه مي فهمم برام چكار كردي مي دونم كه وظيفه ات نبوده فقط لطف كردي ولي دقيقا نمي دونم چكار كنم اگه نظري دارين بگين خوشحال مي شم خب ديگه برم ناهار كه امروز غذاي خوشمزه داريم راستي مي خواستم اين جمله آخرم رو براي آتي عزيز بنويسم كه ديروز خيلي گرفته بود خانمي ما هممون تو كار مثل هميم هيچ كدوممون هم فرقي با اون يكي نداريم بايد از يه آدمايي حرف زور بشنويم كه شايد بيرون مي ديديمشون به هيچ چيزي حسابشون نمي كرديم ولي بايد صبور باش من هميشه معتقدم هر تغييري يه نتيجه خوبي داره پس تو اميدوار باش خانمي باي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 11:52 توسط الهه |
|
|
سلام همین الان دارم از سر جلسه میام امتحان امروزم هم خیلی خوب بود همه رو نوشتم ولی بگم از روز چهارشنبه و امتحان اون روز که بسی گند زدم از اونجایی که وقت زیادی نداشتم برای خوندن همه کتاب رو فقط تو دو سه ساعت خوندم ولی سر جلسه هر چی تلاش می کردم هیچی یادم نمیامد همش ۵ تا سوال هم داده بود هر کدوم رو یه خورده ازشون نوشتم فقط به امید نمره قبولیم خیلی دلم می سوزه این همه تلاش کردم همه نمره هام به این خوبی بشه ولی یکدفعه نمره یه درس که خیلی هم مهم نیست معدلمو بیاره پایین کلی نذر و نیاز کردم که حداقل بتونم پاس کنم خداییش شرایطم خیلی سخته مثلا دیروز سریع امتحان شنبه رو خوندم بعد سریع نشسته ام امتحان سه شنبه رو خوندم به خاطر اینکه وسط هفته وقت ندارم و اذیت نشم فقط دارم می دوم چهارشنبه از سر جلسه که اومدم خونه وسط پذیرایی نشستم زار زار گریه می کردم و کلی حالم به خاطر امتحان گرفته بود بنده خدا مهدی وقتی رسید خونه بیچاره کلی دلداریم داد ولی مگه می تونستم خودمو آروم کنم ساعت ۷ هم خوابم برد تا صبح صبح هم که پاشدم درس شنبه رو بخونم اصلا حالم خوب نبود ولی هر جوری بود خودمو جمع و جور کردمو درسمو خوندم دیروز یه کله تا غروب به درس خوندن گذشت بعدش هم با همسری رفتیم شهروند خیلی وقت بود که نرفته بودیم کلی خرید کردیم هر کی نگاه می کرد فکر می کرد ما یه خانواده پنج شش نفره ایم که این همه خرید کردیم البته به قول مهدی بیشترش هم چرت و پرت بود خیلی وقت بود هوس هات چاکلت کرده بودم یک بسته بزرگ هم هات چاکلت خریدم کلی خوشمزه بود همکار شنگول بنده هم چند روزی هست که کامپیوترش خرابه تا می رم بیرون می پره پشت کامپیوتر من خدایی از دستش کلی خسته شدم همش به رییس جان گیر می ده که کامپیوتر منو عوض کن اونم اصلا محلش نمی ده چهارشنبه ای هم کلی با من خانم کل کل کرد موقع رفتن سر جلسه کلی قاطی کرده بودم با خودم فکر کردم ایندفعه بخواد با من کل کل کنه می گم من مثل تو بی خیال نیستم آرامشم هم از هر چیزی برام مهم تره پس سعی نکن با من جر و بحث کنی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 10:54 توسط الهه |
|
|
سلام بر همگی دیروز هم دومین امتحانمون رو به خوبی و خوشی دادیم اونم خیلی عالی بود البته ناگفته نماند که امتحان دیروز یک استاد عالی هم داشت از آمریکا اومده بود خیلی عالی درس داده بود همش ۲ ساعت درس خوندم فردا هم باز امتحان دارم دیروز یک مراقب داشتیم به اندازه ۲۰۰ کیلو البته خانم هم بود نفس می کشیدی میامد خفت می کرد یه آقاهه تو کلاسمون بچه ایلامه بنده خدا سر کار می ره از اونجا تا اینجا هم باید بیاد سر کلاس امتحان اول منو یکی از بچه ها خیلی کمکش کردیم دیروز بنده خدا تا اومد تقلب کنه مراقب بلندش کرد بردش اول کلاس تنهایی نشوندش دیگه اصلا نتونست تقلب کنه دیشب وقتی رسیدم خونه دیدم همسری جاتون خالی سوپ درست کرده املت هم درست کرده کلی هم سوپش خوشمزه شده بود بهش می گم چه جوری اینطوری خوشمزه درست کردی می گه آخه هر وقت تو درست می کردی کلی نگاه می کردم تا اندازه هاش دستم بیاد دیروز هم به مناسبت هفته پژوهش که تقریبا یک ماه پیش بود ۲۵۰ تومن بهمون پاداش دادن البته ۲۵ تومنشو مالیات کم کردن دوست داشتم الان هفته دیگه بود همه امتحانای من تموم شده بود و من خیالم راحت شده بود .خداییش خیلی سخته حس می کنم منو گذاشتن توی آبمیوه گیری دارن می چلونن دوره لیسانس اصلا اینطوری نبودم ولی الان کلی اذیت می شم ولی شاید کسی باورش نشه تو این همه سختی اون کسی که مثل یه پروانه دور الهه است همسریه نازنینشه اصلا تو خونه نمی زاره من دست به سیاه و سفید بزنم یا شام از بیرون میگیره یا خودش یه چیز حاضری درست می کنه حتی ظرف ها رو هم نمی زاره من بشورم ولی خودم خیلی خجالت می کشم ولی همش بهم می گه همین یه هفته است تو بشین درستو بخون به این کارا هم کار نداشته باش دیروز همش با خودم فکر می کردم اگه من الان جای مهدی بودم می تونستم این همه صبوری به خرج بدم یکی از بزرگترین نعمت هایی که خدای خوب من بهم داده همین بودن همسری کنار منه برام خیلی شیرینه وقتی می بینم که یه همراه دلسوز اینطوری دارم گذاشتم بعد از امتحانام یه جور خوشملی ازش تشکر کنم بهش بگم من می فهمم که تو چه جوری برای من زحمت می کشی همکلاسی های خودمو می بینم دیگه بنده خدا ها اونایی که متاهلن اول همه کارای خونه رو می کنن دیگه آخر شب که همه خوابیدن شروع می کنن به درس خوندن ولی همسریه خوبه من اصلا اجازه نمی ده تو این موقعیت من کاری بکنم بازم ممنون گلم صبحانه هم جاتون خالی آقای رییس برامون حلیم گرفته بود یک ظرف پر حلیم خوردم آخه حلیم خیلی می دوستم اونم چی با نون سنگک تازه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 8:41 توسط الهه |
|
|
سلام دیروز که نتونستم زیاد بیام تو نت سرسری فقط به همتون سر زدم اگه این امتحانای من تموم شه شاید یه نفس راحت بتونم بکشم دیروز ساعت ۳ امتحان داشتم تا ساعت یک و نیم سر کار بودم ولی فقط داشتم با کتابم ور می رفتم اصلا نفهمیدم ناهار چی خوردم بعدشم یه آژانس گرفتمو پیش به سوی دانشگاه البته خیلی زود رسیدم با همون دوستم که بچه دزفول شروع کردیم اشکال گیری کلی مسخره بازی بعدشم اسمامونو زدن روی برد و رفتیم سر جلسه تازه برای ۱۰ نفر شاگرد حتی شماره هم برامون گذاشته بودن البته بعضی هامون روی شماره خودشون ننشستن برگه سوالا رو که دیدم از بالا تا پایین سوالا رو خوندم همش ۶ تا سوال بود آخه اگه بیشتر باشه بهتره اگه یه سوالو جواب ندی نمره زیاد کم نمی شه البته سوالا رو که دیدم کلی آرامش گرفتم ولی هر سوال تقریبا یه یک صفحه ای جواب داشت تقریبا یه پنج صفحه ای رو پر کردم کلی هم به دوستم تقلب رسوندم البته مراقبش خیلی خوب بود بنده خدا گیر نبود اگه استادمون خیلی بد تصیح نکنه به نظر خودم همه سوالات رو درست جواب دادم اصلا باورم نمی شد یه امتحان به این سختی رو اینقدر خوب بدم فردا هم یه امتحان دیگه دارم بعد از امتحان هم وقتی رسیدم خونه دقیقا با همسری همزمان رسیدیم خونه سریع پرسید چطور بود وقتی گفتم همه رو درست نوشتم کلی بهم خندید و گفت به کسی نگی بهمون می خندن می گن زنش ۲۰ گرفته بعد هم از اونجایی که همسری سرما خورده بود با هم رفتیم دکتر معلوم بود که خیلی حالش بد بود که راضی شد بیاد دکتر تا ساعت ۷ تقریبا بیرون بودیم دیگه همسری هم نذاشت من شام درست کنم زنگ زدیم بیرون برای همسری یه پرس کنتاکی و برای منم یک عدد پیتزای خوشمزه آوردن یه خورده هم درس خوندم و از بس که چشمام خسته بود دیگه نتونستم زیاد بیدار بمونم و ساعت ۱۱ هم خوابیدم صبح هم که اومدم سر کار یه خورده باید با این همکارم یه خورده کل برم خداییش آدمو دیوانه می کنه شاید باورتون نشه دیروز برادر همین همکارمو دیدم اونم تو اداره ما کار می کنه من فکر کردم یه ادمیه که از این بیمارستان های روانی اومده کمکی چیزی می خواد آخه رییس ما از این کارا زیاد می کنه حتی رییسمون هم همین فکر و کرده بود بعدا فهمیدیم نه بابا برادر همکارمون از اونجا فهمیدم که این خانم تو خانواده اشون کلا یه ژن مشکل دار دارن باورتون نمی شه دیروز اشتباهی نامه وزیر نفت و پاره کرد و ریخت دور بعد از اینکه بهش گفتیم این چه کاریه که کردی به جای معذرت خواهی فقط می خندید ولی کلی حالت های غیر عادی داره مثلا می شینه جلو مانیتور خاموش تا ساعتها و با خودش می خنده و حرف می زنه تازگی ها هم اگه چیزی وفق مرادش نباشه سرت داد هم می زنه از اونجایی که یک پارتی گنده داشته تونسته با اون برادر جانش بیان تو اداره ما و بشه مخل آسایش من بیچاره |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 10:40 توسط الهه |
|
|
سلام امروز اولین امتحانو دارم از دلشوره دارم می میرم کلی نگرانم آخه استادش خیلی خوب نبوده یه دونه دارم می زنم تو سر خودم یه دونه تو سر کتاب مثلا اومدم سر کار همش یواشکی دارم درس می خونم می رم اول کتاب آخرشو یادم رفته می رم آخرش اولشو یادم میره این چند روز هم اسمش این بود که تعطیل بودیم فقط این ۴ روز به درس خوندن گذشت نتونستم که دل سیر بخوابم دیشب به مهدی می گفتم که خودم کردم که لعنت بر خودم باد داشتم زندگی آروم خودمو می کردم که خودمو انداختم تو این همه استرس نمی دونم شاید دارم ناشکری می کنم ولی از اسم امتحان متنفرم چه برسه به خود امتحان کلی منو دعا کنید از این امتحان امروز راحت بشم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 9:53 توسط الهه |
|
|
سلام خوبید خوشید سلامتید؟ آخه چقدر کار ؟این دو هفته از بس کار داشتم اصلا وقت آپ کردن نداشتم فقط سریع میو مدم به وبلاگا سر می زدم اونم چی وقت کامنت گذاشتن هم نداشتم الهه خوش خیال رو داشته باشید ما تا دیشب فکر می کردیم که دو هفته دیگه امتحاناتمون شروع می شه ولی حالا فهمیدیم زهی خیال باطل امتحانات ما از همین شنبه آینده شروع می شه حالا چی دیشب موقع خواب با یه حساب سر انگشتی فهمیدم که ای دل غافل ما خیلی عقبیم پنجشنبه و جمعه رو هم فقط خوردمو خوابیدم به خیال اینکه حالا کو تا امتحان کلا از اسم امتحان بدم میاد اونم چی برای منی که تا ساعت ۶ سر کارم بعدشم وقتی می رسم خونه مثل جنازه ام خداییش با اون بچه هایی که تو خونه هستنو تازه بعضی هاشون مجردم هستن یکی می شم؟به قول معروف هر چیزی زمان خودش رو داره درس خوندن هم تو دوران مجردی و خونه بابا خیلی بهتره بنده خدا همسری همش می گه اینقدر حرص امتحاناتو نخور بالاخره یه چیزی می شه دیگه تازه خودش آشپزی هم می کنه روز جمعه ای ما اومدیم دو خط درس بخونیم آقا هوس لوبیا پلو نمودند تا رفتم براش درست کنم سریع اومد تو آشپزخونه و گفت تو برو درست رو بخون خودم درست می کنم ولی هر پنج دقیقه یکبار آقا سوال داشت چقدر رب بریزم؟چقدر فلان چیزو بریزم ولی کلا غذاش خوب شده بود این همکار هم اتاقی ما یه چند روزیه رو اعصاب من داره راه می ره تا حدی که این چند روز کار ما گریه و زاری شده بود اینقدر هم پوست کلفت تشریف داره خانم اصلا به روی مبارکشون نمیاره که کسی رو اذیت نموده یا نه؟دیگه دیروز رییس جان کلی باهاش صحبت کرد تا یه ذره خانم آدم شدند البته اینقدر ریلکس تشریف داره بعد از حرفای رییس جان سریع مرخصی گرفتو رفت خونه حالا اگه من بودم می گفتم این همه منو دعوا کردن حداقل امروزو بمونم کارامو بکنم کاراشم ول کرد روی میزو سریع رفت خونه به قول آبدارچی ما همیشه می گه این خانم ر اصلا گریه کردن بلده؟اصلا حس زنانگی داره آخه خیلی خشکه این خانم رو رییس جان چند بار می خواست جاشو عوض کنه من کلی با این آقای مدیر صحبت کردمو قانعش کردم که بمونه ولی این خانم حالا اینطوری منو اذیت می کنه حتی رییسمون هم دیروز بهش گفت اگه تو اینجایی به خاطر خانم فلانیه ولی اصلا عین خیالش هم نمیاد. این چند رو زتعطیلیه آخر هفته رو هم می خوام برم خونه مامانم اینا البته همش به درس خوندن می گذره از اون وقتی که یادم میاد این عاشورا من همش در حال درس خوندن و امتحان دادن بودم انگار مادر من سر جلسه امتحان منو بدنیا آورده |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 8:22 توسط الهه |
|
|
سلام بر همگی این چند روز از بس کار سرم ریخته بود فرصت هیچ کاری نمی کردم حتی از شلوغی زیاد کار امروز دانشگاه هم نرفتم خدا هم کمک کردو استاد ساعت اول نیومد کلی کیف کردم وقتی فهمیدم استاد جان نیومده اخه درس مهمیه گفتم نرم کلی عقب می مونم ولی ساعت دوم رو نتونستم برم فردا هم روز آخر کلاساست به همین زودی یه ترم تموم شد ولی خب سختی هاشم خیلی زیاد بود ولی به قول مهدی آخرش خیلی شیرینه امروز یه جلسه سه ساعته داشتیم آخه قراره یه شرکت انگلیسی برای قراردادبیاد اداره ما برای اون کار داشتیم پرزنتیشن آماده می کردیم با یه اقای دکتری این کارو می کردیم وقتی من شروع به حرف زدن کردم بعد از گفتن چند جمله انگلیسی به هم گفت لهجه فوق العاده ای داری کلی هم اعتماد به نفس بهم داد خیلی کیف می کنم وقتی با آدمای کله گنده جلسه داریم امروز همش با خودم می گفتم خدایا شکرت الهه تو زندگی خیلی سختی کشید ولی حداقل سربلندم کردی همسری همش می گه تو اینجور موقع ها فقط باید شکر کرد نباید به خودت مغرور بشی اگه خدا نخواد خیلی راحت می تونه همه اینا رو یک شبه از آدم بگیره بعضی وقتا فکر می کنم اینا همش یه امتحانه خدا می خواد ظرفیت منو بسنجه بعضی وقتها هم می گم من برای بدست آوردن این چیزا کم زحمت نکشیدم شاید باورتون نشه ۱۸ سالم که بود من شروع کردم تو آموزشگاه ها درس دادن از همون اول که دانشگاه قبول شدم رو پایه خودم بودم نمی گم وضع مالی خیلی بدی داشتیم ولی پدرم کارمند دولت بود خیلی انصاف نبود که همه هزینه های ما رو بده البته مادرم همیشه می گه خدا رو شکر کن که خدا این توانایی رو بهت داده بوده که ازش استفاده کنی اگر این توانایی رو نداشتی حتی یک قرون هم نمی تونستی دربیاری قربون خدا برم که هیچ کاریش بی حکمت نیست و همیشه و همه جا دست من یکی رو خیلی گرفته حتی تو یه جاهای غیر منتظره امشبم همسری دیر میاد خونه اضافه کاریه منم باید برای فردا خودمو آماده کنم استاد روش تحقیقمون گفته یه پایان نامه رو بردارید خلاصه کنید مثل اینکه خودتون می خوایی دفاع کنید بیایید اینجا بگید حالا فردا نوبت منه البته کار خیلی سختی هم نیست منم پایان نامه خواهری رو می خوام خلاصه کنم قبلا گفتم که اونم فوق لیسانس همین رشته ای که من الان دارم می خونم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم دی 1387ساعت 17:27 توسط الهه |
|
|
به کجا چنین شتابان
به کجا چنین شتابان گون از نسیم پرسد دل من گرفته زین جا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم به کجا چنین شتابان به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم سفرت به خیر اما تو و دوستی خدارا چون از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان سلام مارا از اونجایی که این شعر و می دوستم گفتم اینجا هم بنویسم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 11:19 توسط الهه |
|
|
سلام بر همگی آی این دو روز تو خونه من خوابیدم و دریغ از یک خط درس خوندن جاتون خالی همش در خواب ناز به سر می بردم پنجشنبه که تا ساعت ۱۰ خوابیدم بعدشم جاتون خالی یک غذای حاضری زدیم بعد هم پیش به سوی آرایشگاه بعد ظهر هم رفتم مسجد ختم پدر بزرگ داماد جانمان بود شام هم خونه مامانی بودم جاتون خالی مامانی کلی کباب برامون درست کرده بود دیروز جمعه هم کلی خوابیدمو برای ناهار یک لازانیای خوشمزه درست نمودم البته با کمک همسری ولی بعد از خوردن لازانیا دوباره خوابم گرفت نشون به اون نشون که از ساعت ۳ خوابیدم تا ساعت ۶ رفتم دوش بگیرم که دیدم همسری گفت که مامانش اینا زنگ زدن دارن میان خونمون اخه رفته بودن شمال داشتن بر می گشتن سر راهشون هم می خواستن بیان خونه ما منم فیلمو گذاشتم روی تند حالا جای شکرش باقی بود پنجشنبه ای یه دستی به سر و صورت خونه کشیده بودیم سریع مرغ ها رو ریختم تو قابلمه یه یک ساعتی طول کشید تا پختن بعد هم همه رو با ارد سوخاری و تخم مرغ سرخ کردم یه خورده هم ذرت مکزیکی درست کردم بعدشم چند جور هم ترشی آماده کردم ترشی لیمو و ترشی البالو و ترشی مخلوط یه خورده هم از لازانیای ظهر مونده بود اون رو هم داغ کردم روی هم رفته همه چیز خوب شد از ساعت ۶ که زنگ زدن تا ساعت هفت و نیم طول کشد تا همه رو اماده کنم اونا هم از شمال برامون زیتون و ماهی و یه چند تا دونه تخم اردک آورده بودن که من نمی دوستم چندشم می شه از تخم اردک بعدشم تا ساعت یک بیدار بودیم یک فیلم توپ به اسم پرفیوم دیدم ولی صبح به علت کم خوابی چشمام باز نمی شد کلی هم به خودم بد و بیراه گفتم که چرا دیشب نشستم و قیلم دیدم |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم دی 1387ساعت 10:7 توسط الهه |
|
|
سلام
از صبح تا الان با همکارا داشتیم جواب یه مسابقه رو می دادیم گفتیم شاید تو اون هم برنده بشیم در مورد خطبه غدیر بود خیلی هم سخت بود ولی بالاخره جواب دادیم فکر کنم همشم درست باشه دیروز با کلی استرس رفتم سر کلاس به استاد گفتم اگه می شه من اول کلاس بیام مقاله امو ارائه بدم گفت نه نمی شه تعدادمون هم زیاد بود گفتم اگه این هفته نوبتم نشه دوباره هفته دیگه همین آش و همین کاسه است خلاصه تا ساعت ۴ استاد درس داد بعدش گفت کی می خواد کنفرانس بده من سریع گفتم من اولش که می خواستم شروع کنم کلی می ترسیدم استاد بهم گفت تو ۷ دقیقه تمومش کن ولی من کلی مطلب داشتم اقا کلی اعتماد به نفس کلی هم با ارامش شروع کردم سر ۷ دقیقه گفتم استاد بسه گفت نه از بس که مقاله ات جدیده و عالی توضیح می دی ادم دوست داره تا اخرش گوش کنه نشون به اون نشون که تا ۲۰ دقیقه من حرف زدم هم بچه ها هم استاد کلی کیف کردن خودم هم خیلی راضی بودم الانم تو کف دیروزم هنوز خب دیگه برم ناهار که الان دوستام میان کله امو می کنن.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 12:2 توسط الهه |
|
|
از اونجایی که تاظهر بیشتر سر کار نیستمو بعدشم باید برم دانشگاه گفتم بیام یه پست کوچولو بنویسمو برم امروز باید یه مقاله ارائه بدم دعا کنید که خوب از آب دربیاد تا همین الان هم داشتم پاورپوینت مقاله امو درست می کردم از استرس زیاد قلبم دیگه داره میاد تو دهنم ولی کلی مطالبم جدیده فکر می کنم همه خوششون بیاد . دیشب هم رفتیم ساختمان وزارت کشور اونجا مراسم بود جای سوزن انداختن خداییش نبود مراسم برای شهدای وزارت نفت بود و چون امسال صد سالگی نفت هم بود با هم یه چشن گرفته بودن کلی آدم کله گنده هم اونجا بود بعد از اینکه وزیر صحبت کرد و خواست سر جاش بشینه آدم بود که دورش جمع شده بودن تا اینکه بهش نامه التماس دعا بدن ملی یادت باشه من دیشب الی فهمیده نشدم آخه خیلی شلوغ بود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم دی 1387ساعت 10:35 توسط الهه |
|
|
سلام وای دیروز عجب روزی بود از خستگی دیگه داشتم می مردم دیگه تو اداره از خستگی زیاد داشت خوابم می برد تا ساعت ۶ هم که اضافه کار مونده بودم همسری هم اومد اداره ما آخه با رییس اداره وقت ملاقات داشت تا ببینیم خدا چی می خواد در مورد وضع کاریش اومده بود غر بزنه دیشب جاتون خالی شام هم همسری املت درست کرد البته به قول خودش املت ساخت منم یک ظرف بزرگ ذرت مکزیکی ساختم با سس فراوون و مقادیری هم گله و شکایت کردم و غر البته همسری فقط نگاه می کرد خب دلم پر بود یه خورده هم گریه کردم همسری هم سعی بر آروم کردن من کرد ولی من وقتی عصبانی می شم تا آخرش باید برم بعد دیگه آروم می شم یه یک ربعی هم مقاله ای رو که باید برای روز سه شنبه آماده کنمو نگاه کردم اینقدر خوابم میامد که دیگه نتونستم بیدار بمونم ظرفها رو همسری شست با اجازه تون ساعت نه و نیم خوابیدم اونم چی نه دو ضرب یه ضرب تا صبح که دیگه برای نماز صبح بلند شدم امروز تو سالن وزارت کشور دعوتیم برای وزیر نفت اسبق ایران شهید تندگویان مراسم گرفتن البته از طرف وزیر نفت وقت از ساعت ۶ تا ۱۰ اونجاییم البته اگه ببینم که حالش نیست شاید نرم ولی از طرفی دوست دارم برم آخه یه جورایی همه آدمای کله گنده اونجان دوست دارم ببینمشون خب دیگه همین فعلا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم دی 1387ساعت 8:25 توسط الهه |
|
|
سلام بر همگی اول صبحی یه جنگ اعصاب درست و حسابی با یکی از رییس واحد های اینجا داشتیم یک آدم مزخرفیه قراره معاون وزیر برای بازدید از اداره ما بیاد اینجا ما هم به همکارا اطلاع رسانی کردیم گفتم که فلان ساعت میان حالا این اقا اومده با من بحث می کنه می گه چرا فلان ساعتو گفتی به زبون خوش بهش می گم خب رییسم به من گفته می گه تو به اون چکار داری اون چیزی که من می گمو گوش کن وای از این جور حرفای زور کلی حرصم می گیره طرف یه لیسانس به درد نخور داره ولی با همین لیسانس به درد نخورش کلی کارا می کنه ما هم درس و خوندیمو لیسانس گرفتیم ولی اونا کجا و ما کجا حالا تو این وسط مهدی هم زنگ زده دارم براش توضیح می دم که چی شده همش می گه تو نباید با اون طرف دهن به دهن می ذاشتی تو باید بی محلش می کردی پس گرفتن حق من این وسط چی می شه خدا می دونه هر چی به مهدی می گم بابا من داشتم از حقم دفاع می کردم باز حرف خودشو می زد منم عصبانی شدمو با خداحافظی گوشیو قطع کردم هر وقت خودش با کسی تو اداره حرفش می شه میاد می گه اینو گفتم اونو گفتم ولی به من که می رسه می گه نه تو کوتاه بیا ولی من حاضر نیستم بابت اون حقوقی که به ما می دن ارزشمو شخصیتم رو زیر سوال ببرم دیروز بعد از اداره هم رفتم چرم مشهد و یک دستکش خوشمل هم خریدم یه ریال هم تخفیف ندادن البته می گفت تا یکسال گارانتی داره شام هم رفتیم خونه مامانم اینا دیگه تا برگشتیم خونه ساعت از ۱۲ هم گذشته بود اینقدر خسته بودم تا صبح یه ضرب خوابیدمو چشمامو که باز کردم از خستگیه زیاد می سوخت یک ایده جدید راجع به عنوان پایان نامه ام به ذهنم رسیده اگر بشه می خوام با یکی از استادام مطرح کنم روش کار کنم نمی خوام بذارم برای ترم های آخر که اذیت بشم حداقل تو تابستون یه خورده کاراشو بکنم دیشب خواهرم اینا هم خونه مامان اینا بودن همه جمع بودیم طبق عادت همیشگی شب یلدا خواهر بزرگه برای همه فال حافظ گرفت یادمه قبلا که بابا بود برامون شاهنامه هم می خوند یه شاهنامه خیلی خوشگل خطی هم داشت جلد روش چرمی بود دیشب با اینکه همه دور هم جمع بودیم ولی ته دلم یه جورایی اروم نبود تو راه برگشت تا خونه هم کلی با بابایی حرفیدم بهش گفتم وقتی همه اینطوری جمع می شن دور هم نبود توبیشتر حس می شه هیچ وقت فکر این روزایی رو که باید بگذرنو ولی تو کنار من نباشی رو نمی کردم حتی تو خواب بعدا نوشت: همسری الان داره میاد دفتر ما با رییس اداره وقت ملاقات داره می خواد در مورد وضعیتش و حقوقش صحبت کنه دعا کنید به خاطر همین هم زنگ زدم بهش که ازش بپرسم کجایی گفت تو راهم اصلا هم به روی خودش نیاورد که با هم حرفمون شده کلی هم تحویل گرفت بهش گفتم وقتی رییس جان اومده بهش گفتم که فلانی امروز منو اذیت کرده کلی هم عصبانی شدو گفت خودم باهاش حرف می زنم بعدشم همسری گفت خوب کردی که به رییست گفتی خودش باهاش صحبت کنه بهتر از اینه که تو خودت رو بندازی وسط
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم دی 1387ساعت 9:33 توسط الهه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تاريخ 16/7/85با همسري عقد كرديم و در تاريخ 15/9/86 زندگي مشتركمون رو شروع كرديم من و همسري هر دو 27 ساله هستيم و البته همسری یه پنج ماهی از من بزرگتر و ما واقعاخییییییییییییییییییلی خوشبختیم
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|