![]() |
![]() |
|
|
سلام خوبید خوشید ؟خب خدا رو شکر که خوبید منم خوبم وای دیدید این سه روز چقدر زود تموم شد یک هفته تمام به ذوق این سه روز رفتم سر کار ولی با یه چشم بهم زدن تموم شد خب بگذریم دیگه اینم عمر قشنگ ما که خیلی زود داره می گذره سه شنبه بعداز ظهر رفتم دانشگاه فقط ۵ نفر تو کلاس بودیم بچه هایی که از شهرستان میان هیج کدوم نیومده بودن استاد ساعت دوم کلی از دستشون ناحارت شد خب بچه ها بیچاره ها حق دارن چهارشنبه هم تعطیل بودیم آخه خدا رو خوش میاد برای دو تا کلاس طرف از مشهد پاشه بیاد شبم با همسری رفتیم سینما فیلی دلداده ای بدک نبود مثل چارچنگولی خنده دار نبود روز عید هم رفتیم کمک مامانم آخه اسباب کشی داشن قبلا هم گفته بودم که خونه حیاط دار دارن خیلی سختشونه از اون وقتی هم که دزد اومده خونشون دیگه می ترسیدن اونجا بمونن البته مامانم به خاطر کمر درد من بنده خدا همش می گفت تو دست نزن ولی مهدی کلی جور منو کشید بقیه تعطیلی رو هم که همش مشغول ترجمه کردن مقاله بودم اخه آخر این هفته باید یک مقاله ارائه بدم اینقدر مقالم قشنگ بود که دلم نمیامد نخونمش دیروز ترجمه اش کردم تموم شد دیشب برای شام هم رفتیم خونه مامان همسری راستی یادم رفت بگم سه شنبه شب مامان همسری زنگ زد به موبایل همسری آخه می ترسه خونمون زنگ بزنه بخواد با من حرف بزنه بعد از کلی احوال پرسی با پسر جونش به مهدی گفته بود شاید چهارشنبه بیان خونه ما مهدی هم کلی اصرار کرد که از شام بیان مامانش هم گفته بود نه بعد از شام ساعت ۹ میایم تازه اگرم خواستیم بیایم دوباره زنگ می زنیم ماهر چی منتظر موندیم که زنگ بزنن دیدیم خبری نیست مهدی هم گفت اونا اگه می خواستن بیان زنگ می زدن بیا بریم بیرون یه دور بزنیم به محض اینکه راه افتادیم مهدی گفت یادم رفته موبایلمو بیارم گفتم اشکالی نداره من آوردم وقتی اومدیم خونه دیدم بله کلی میس روی تلفن خونه و موبایل مهدیه از موبایل باباش مهدی هم سریع زنگ زد و گفت شما زنگ زده بودید گفتن بله اومدیم خونتون شما هم نبودید حالا ساعت چند ۶ غروب خودشون می گن شام نمیایم بعد دوباره رای عوض می کنن تازه شاید من چیزی آماده تو خونه ندارم که به اون سرعت درست کنم آخه چی فکر کرده بودن من نمی دونم من خیلی سختمه اگه یکی از قبل نگه و سرزده بیاد بعد مهدی گفت خب چرا به موبایل الهه زنگ نزدید ما که همین دورو بر بودیم می گم که از همون اول هم دوست نداشتن به من زنگ بزنن دیشب هم که می خواستیم بریم خونشون دوباره زنگ زده به موبایل مهدی بعد مهدی بهش گفت مامان من خونه ام زنگ بزن خونه به مهدی گفته الهه یه پاکت خوشگل مامانش سالگرد ازدواجتون پول توش گذاشته بود می شه بگی بیاره بده به من آخه خواهرش از مکه اومده می خواد براش کادو ببره به خودم نمی گه ولی به همسری زنگ می زنه می بینید تو رو خدا دیشب رفتم خونشون دیدم بله کلی وسایل جمع کرده بره خونه خواهرش آخه خونه خواهرش شماله ولی من هر بار برای یه مراسمی دعوتشون کردم کلی همسری باید نازشو می کشید تا میومد ولی خونه فامیلای خودش با سرو دست می ره کلی دیشب حرص خوردم ولی به روی خودم نیووردم در مورد من همیشه می گفت ما رسم نداریم این کار بکنیم یا اون کار و بکنیم ولی حالا می بینم که همه چیز رو رسم هم داشتن سال اولی که با همسری عقد کرده بودیم ما رسم داریم برای عروس شب چله می برن آقا این مادر شوهر ما اصلا به روی مبارک خودش نیوورد پا شد رفت خونه همسایشون مهمونی همسری من هم سرباز بود دستش خالی هر جور بود با هم یه کادو خریدیم که همسری بیاره من جلو خانواده ضایع نشم ولی هیچ وقت یادم نمی ره بنده خدا همسری چه عذابی می کشید جلو من خیلی خجالت می کشید حالا مادر شوهری دیشب می گه می خوام وسایل شب چله ببرم برای سعیدم آخه پسر کوچیکش دانشجو قزوینه می خواد از تهران تا اونجا بره ولی زمان من رسم نداشت هر کار یهم می کنم نمی تونم کاراشو از یاد ببرم جند وقتی که از شب چله اون سال گذشت بهم گفت ما رسم داریم عیدی ببریم شب جله ببریم فکر نکنی رسم نداریما ولی من گذاشتم همه رو یکدفعه عید بزرگ تلافی کنم اونم چی سه تا سکه برات گذاشتم کنار همه اینا رو هم جلو خواهر کوچیکه ما گفت ما هم پیش خودمون گفتیم بابا بنده خدا چه آدمیه ما همش غیبتش رو کردیم عید بزرگ هم اومد خانوم یک قواره پارچه پیرهنی به ما داد که فکر کنم مادر بزرگ ما هم اونو نمی پوشه حالا شما فکر کنید من وقتی از اونجا برگشتم جلو خواهر کوچیکه چطوری ضایع شدم آخه اونا منتظر سه عدد سکه بودن بگذریییییم اون روزگار تموم شد ولی خاطرات تلخشو برای ما گذاشت امروز اگه بشه می خوام برم چرم مشهد و یک عدد دستکش خوشمل بخرم کسی قیمت داره؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 9:22 توسط الهه |
|
|
سلام دیروز تو اداره بسی درس خوندم می بینید که چقدر نون حلال در میارم همسری هم بعد از ظهر بهم زنگید و گفت نمی خواد اضافه کاری بمونی یه جوری بپیچون و بیا از وقتی همسری اینجوری گفت دیگه همش تو فکر یه نقشه بودم تا زودی بزنم بیرون همش به هوای یه چیزی می رفتم تو دفتر رییس جان که دیدم بله اون مسابقه که گفته بودم قرعه کشی کردن و جواباشو آوردن به رییس جان ما نشون بدن که یکهو دیدم رییس جان گفت بله خانم ....در اخرین لحظات اسم شما هم دراومد وای کلی خوشحال شدم گفته بودم که ما چهار نفر بودیم که هر چهار تامون هم از روی هم نوشته بودیم دقیقا اسم سه تا مون دراومد فقط اسم مهدی از ما چهار نفر در نیومد اونم به خاطر این بود که اگه یه نفر از یه خانواده اسمش در میومد اون یکی رو دیگه حذف می کردن حالا اسمامون رو فرستادن وزارت خونه تا جوایز رو بفرستن حالا شانس ما جایزه ها می شه کاسه بشقاب خوب از این جایزه ها دوست نمی داریم زود زود به همسری هم زنگ زدمو گفتم آخه اون همش می گفت شانس من بهتره از تو من برنده می شم ولی دقیقا بر عکس شد دیگه بعدشم ساعت ۴ پیچوندمو با همسری رفتیم خونه جاتون خالی تا ساعت ۷ هم خوابیدم شام هم داشتیم بعدشم کلی با آب پرتغال گیری آب لیمو شیرین و پرتغال برای همسری گرفتم یه خورده حالش بهتر شده بود تو اداره ما درمانگاه هم داریم دیروز همسری اونجا رفته دکتر و کلی بهش آمپول زدن و کلی هم دارو بهش داده بودن امروز بدو ورود به اداره بهمون گلو شیرینی دادن بابن عید فردا گلاشو خیلی خوشمل تزیین کرده بودن با یه جا سوئیچی که آرم هفته پژوهش رو روش زده بودن قراره ۵۰ تومن هم بابت عید غدیر بهمون بدن البته اگه تغییر عقیده ندن. امشب هم شاید برم فیلم دلداده رو ببینم می گن خوشمله خب فعلا دیگه بریم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 8:31 توسط الهه |
|
|
سلام از دیروز تا الان اتفاق خاصی که نیوفتاده همینطوری خواستیم یه پست داشته باشیم خب دیروز که تاساعت ۶ سرکار بودم بعدشم رفتم خونه دیدم همسری اومده و خوابیده البته بهم گفته بود که زودتر میاد خونه اخه حال نداشت وقتی هم رسیدم خونه دیدم مقداری ظرف نشسته تو ظرفشویی از اونجا فهمیدم که همسری بسی حالش بد بوده و ظرفها مونده چون بنده خدا هر وقت می رسه خونه هر کاری مونده باشه انجام می ده جاتون خالی از شب قبلش هم الویه داشتم و اونو آماده کردمو کلی هم خوشملش کردم دیدم همسری هم بیدار شد ولی اصلا صداش درنمیومد هر کاریش هم کردم بریم دکتر قبول نکرد بعدشم سریع براش سوپ گذاشتم و کلی زود زود هم اماده شد اینقدر خسته بودم که یک سردرد عجیب اومده بود سراغم بعد از سوپ خوردن مهدی سریع جمع و جور کردمو تا ۷ صبح خوابیدم الانم در خدمت اسلام و مسلمینیم اگر این امروز کارای اداره ما فرصت بده تصمیم داریم که درس هم بخونیم فعلا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 9:51 توسط الهه |
|
|
سلام بر همه دوستان عزیز امروز از بس لباس پوشیدم دستامو روی کیبورد نمی تونم تکون بدم آخه یک لباس بافتنی گرم زیر مانتوم پوشیدم تازه مانتوم هم از نوع کتان می باشد حالا خودتون تصور کنید دیگه به اندازه ۵ سانتی متر دستامو می تونم بیارم بالا خداییش اعصابم دیگه داره خورد می شه خب از بس دیروز سرد بود امروز ترسیدم سرما بخورم این همه به خودم پوشوندم که حالا اینطوری گیر افتادم خدایی چقدر پوشیدن یه لباس راحت خوبه دیروز تا ظهر در یکی دیگه از شعب ادارمون بودم همونجایی که همسری کار می کنه تا ظهر اونجا بودم برای اولین بار هم رفتم اتاق همسری اتاق بزرگی داشت ولی مثل اتاق من خوشمل نبود تازه همش می گفت ناهارتم اینجا بخور بعد برو اداره خودتون ولی از اونجایی که من دنبال نون حلالم به محض اینکه کارم اونجا تموم شد سریع رفتم اداره خودمون ترجمه هامو هر جوری هست دارم تمومش می کنم وسطاشم از خودم جمله هایی می سازم تماشایی به این کار می گن وفادار نبودن به متن اصلی (این جمله رو بارها تو کتاهای روش ترجمه خوندم) ولی خب کی اهمیت می ده مهدی هم می گه بابا استادتون مگه می شینه این همه ترجمه رو بخونه الکی بنویسو برو دیگه خیلی خوشحالم از اینکه چهارشنبه هم تعطیلم آخه دو روز آخر هفته هم که تعطیل پس سه روز الهه می خوره و می خوابه این هفته رو به امید سه روز آخر هفته اش دارم سپری می کنم امروز هم کتاب روز سه شنبه ام آوردم تا اگه فرصتی شد بخونم راستی یاد رفت بگم اون امتحانی که دادم از چهل نمره که داشت من سی و پنج شدم دومین نمره کلاس اولین نمره کلاس رو ملیحه دوستم شد ۳۸ که بچه مشهده البته من همش فکر می کردم بیشتر بشم کلی هم سر نمرهام ناحارت شدم ولی یه خانمه است تو کلاسمون متولد ۴۸ کلی دلداریم داد گفت تو با این همه ساعت کاری زیاد ادارتونو کار خونه خداییش زحمتت رو کشیدی پس اصلا عذاب وجدان نداشته باش خیالت راحت باشه که تو تلاشت رو کردیمثل بقیه بی خیال نبودی که راستی اون خانمه هم که از روی من تقلب کرده بود شده بود ۳۰ ببینید دیگه چند باید می شده که با این همه تقلب تازه سی شده تا ۱۱ دی ماه هم باید بریم دانشگاه از ۲۰ هم امتحانامون شروع می شه من از همون دوران بچگی از امتحان دادن بدم می آمد کلی استرس می افتاد جونم خب مگه چی می شه که هر معلمی از روی فعالیت های کلاسی شاگرداش نمره بده من که فکر می کنم اینطوری خیلی بهتره بعدا نوشت:یه مسابقه ای تو اداره ما تو ماه رمضون گذاشته بودن به اسم قرآن در خانه ما هم شرکت کردیم البته جواباشم تستی بود از روی یکی از این رییس روسا جواب دادیم از روی منم همسری و دو تا از همکارا هم پر کردن حالا ۵۰ نفر رو به عنوان برنده اعلام کردن که ما چهار تا هم که از روی هم نوشتیم هم جزوشیم حالا قراره از این ۵۰ نف رقرعه کشی کنن و ۱۵ نفر رو برنده اعلام کنن می گن جایزه هاشم خیلی نفیس بید
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 8:27 توسط الهه |
|
|
سلام بر همگی صبح که داشتم وسایلمو جمع می کردم که بیام سر کار دیدم وای اتاد جان ما کلی مشق داده من هیچ کدومو برای امروز انجام ندادم دیگه آوردم سر کار و تند تند نوشتم به خاطر همین دیگه دیر آپ نمودم خب از دوشنبه بگم که همسر جان زنگ زده بود سینما آزادی و فیلم چارچنگولی رو رزرو کرده بود برای سانس ده و نیم شب من که تا ساعت ۶ سرکار بودم بعدشم همسری اومد دنبالم و رفتیم خونه دیدم بله آقا ۴ تا مرغی رو هم که مونده بود پاک کرده و شسته و بسته بندی هم کرده کلی ذوق مرگ شدم شام هم کالباس خوردیم یه خورده جمع و جور کردیم رفتیم سینما کلی فیلمه خنده دار بود از اول تا آخرش خندیدیم تا ساعت ۱۲ توسینما بودیم دیگه وقتی رسیدیم خونه نزدیکای یک بود تخت خوابیدیم تا ساعت ۱۱ ظهر دیگه اینجانب بلند شدم رفتم یک بسته ماهی گذاشتم بیرون و لی آبلیمو زعفران و پیاز هم ریختم روش برنج هم خیس نمودم برای ناهار و دوباره رفتم ادامه خواب دیدم همسری می گه بی خیال ناهار پاشو صبحانه بخوریمو بزنیم بیرون جاتون خالی صبحانه هم همسری عزیز شیر موز درست کرد خوردیمو برای ناهار رفتیم سمت درکه آقا ما تو زندگی اصلا لب به دیزی نمی زنیم دو سه سال پیش رفتیم درکه با مامان اینا اونجا یه دیزی خوردم که واقعا عالی بود بعد از اونجا هم دیگه هیجا دیگه نخوردم حتی تو خونه هم نمی خورم دیگه دیروز هوس دیزی زد به سرمونو تا ایستگاه ۲ درکه هم با همسری رفتیم بالا همسری همش می گفت بابا تو دیزی بخور نیستی الکی نگیر خب یه غذای دیگه بگیر منم اصرار که نه من دیزی می خوام تا رسیدم اونجا اون آقاهه که دو سال پیش رفته بودیم اونجا رو شناختم بهش گفتم دیزی هاتون مثل قبلا خوشمزه است آقاهه گفت بله تازه بهتر هم شده فقط بهش گفتم دمبه هاشو که توش نکوبیدین اخه من خیلی بدم میاد آقاهه هم گفت نه آقا جاتون خالی یک دیزی مشت با ترشی و ماست و موسیر اونم تو هوای سرد زدیم بعدشم چایی و........... همسری بنده خدا تعجب کرده بود که من اونطوری با ولع دیزی می خوردم دیشب شام هم ماهی ها رو درست کردم جاتون خالی خیلی خوشمزه شده بود اونم چی با سبزی پلویی تازه ساعت ۱۰ شب هم دوست مهدی یه سر اومد خونمون تا ساعت ۱۲ هم پیشمون بود امروز هم اگه خدا قبول کنه روزه گرفته ام قبل از اذان صبح هم بلند شدم و دو لیوان شیر موز خوردم همسری هم بلند کردم اونم خورد و دیگه دوباره خوابیدم تا هفت و ربع صبح الانم که در خدمتم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 9:20 توسط الهه |
|
|
سلام بر همگی یادتونه در مورد کارم تو اداره گفته بودم یه تغییراتی قراره بکنه و بهتر بشه تقریبا از دیروز همینطور هم شدو تغییرات در حال انجامه ما از دیروز تا حالا روند کاریمون دراه بهتر می شه این خیلی خوبه که آدم بتونه تو اون رشته ای که تحصیل کرده بتونه کار کنه از دیروز تا حالا صد مرتبه خدا رو شکر کردم که این همه به من نگاه می کنه این اداره ما به مناسبت عید غدیر۱۰ کیلو برنج با ۵ کیلو روغن و ۵ تا مرغ داده که همینا رو هم به همسری هم دادن روز شنبه ای همه اینا رو با همسری بردیم خونه و به زور چپوندیمشون تو یخچال از اونجایی هم که تا حالا مرغ پاک نکردمو بلد هم نیستم بی خیالش شدم حالا دیشب که از سر کار اومدیم خونه همسری گیر داد که بیا اینا رو پاک کنیم منم خودمو زدم به خستگی و گفتم بابا بی خیال حالا که مرغ پاک کرده تو یخچال داریم منم گذاشتمو رفتم حمام وقتی اومدم بیرون دیدم بله آقا چند تا پلاستیک زباله انداخته وسط اشپزخونه و نشسته روی اونا و مشغول مرغ پاک کردنه خوب دیگه در این قسمت یه خورده الهه خجالت کشیدو رفت سراغ شستن مرغا کلی وقتمونو گرفت همش ۵ تاشو پاک کردیم یک از مرغها رو هم دادیم به نگهبان ساختمون اخه خانمش بارداره وضع مالیشون هم خوب نیست حالا امشب ما دوباره مراسم مرغ پاک کنی داریم به مناسبت عید قربان هم فقط یک عدد کارت خوشمل تقدیم کردن دیشب شام هم غذای من درآوردی خوردیم ولی جاتون خالی خیلی خوشمزه شده بود هر چی دستم اومد توش ریختم امشبم اگه خدا بخواد می خواییم با همسری بریم سینما البته اگه مراسم مرغ پاک کنون زود تر تموم شه دیشب منو همسری کلی یاد پارسالو کردیم که این موقع ها دقیقا ما مشهد بودیم و در ماه عسل به سر می بردیم کلی ترجمه دارم که هنوز هیچ کدومش رو هم شروع نکردم یک دست غیبی اگه بیاد و کمک کنه تو ترجمه به ما خیلی خوبه خدا یک در دنیا میلیون در آخرت قسمتتون کنه مادر
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 9:3 توسط الهه |
|
|
سلام
امروز می خوام ادامه خاطرات ۱ رو براتون بگم خب تا اونجایی گفته بودم که رفتیم آتلیه ما قرار بود ساعت ۵ تو تالار باشیم چون مراسم عقد هم داشتیم ولی هنوز ساعت ۶ بود ما تو اتلیه بودیم و با تالار هم خیلی فاصله داشتیم البته اگه به دل عکاس بود بازم ما رو نگه می داشت ولی به اصرار خودمون ما دیگه از آتلیه زدیم بیرون افتادیم تو دل ترافیک وحشتناک تهران دیگه داشتم از دل شوره می مردم همه هم به موبایلامون زنگ می زدن پس کجایین ؟چی شدین؟خلاصه ساعت ۷ ما رسیدیم تالار البته زودتر از فیلمبردار تو محوطه تالار منتظر موندیم تا فیلمبردار هم رسید و دیگه بالافاصله رفتیم تو اتاق عقد بعدشم دیگه یه خورده فیلمبرداری تو اتاق عقد کردیمو شروع کردن به کادو دادن البته ما رسم داریم که سر عقد کادو می دیم روز پاتختی هم کادو جداگانه می دیم بعدا فهمیدیم که خانواده همسری فقط همین یه کادو سر عقد رو می دن تازه قبلش هم مادر شوهری کلی تعریف و تمجید از نوع کادو فامیلاش کرده بود و منو تو دلشوره انواخته بود که نکنه فامیلای من کادو کم بیارن و آبروم بره بعدش دیدم نه بابا همش فقط در حد حرف بوده البته پدر شوهری سر عقد ۵۰۰ تومان و مادر شوهری هم ۲۰۰ تومان دادن ولی همه فامیلاشون ۵۰ تومان حتی برادر شوهری هم ۵۰ تومان ولی خدا خیر بده این اقوام ما رو که ما رو رو سفید کردن و اکثریت سکه دادن تازه اون بنده خداها روز پاتختی هم کادو دادن من یه سبد خوشمل خریده بودم که وقتی کادو می دن بریزیم توی اون دختر عموی خودم هم کنارم وایساده بود هم کادو ها رو می خوند هم قرار بود بریزه تو اون سبده که یکدفعه دیدم مادر شوهری یک پلاستیک بزرگ از تو کیفش درآوردو داد به جاری جان اونم اومد پشت سر من وایساد و کادو های خودشون رو ریخت توی اون پلاستیک تو فیلم هم معلومه که دارم توی اون لحظه غر می زنم بعد از اون هم تقریبا ساعت ۸ وارد سالن شدیم سالن ما هم خیلی بزرگ بود هم خوشمل بود البته سر این تالار هم خیلی مصیبت کشیدم حتی سر انتخاب نوع میوه و شیرینی چون دوست نداشتم شیرینی خشک بدیم پدر شوهری هم شیرینی خشک سفارش داده بود ولی به اصرار من همسری شیرینی ها رو عوض کرد وقتی وارد سالن شدم شلوخ شلوخ بود تقریبا یه ۵۰ نفرشون از همکارای خودم بودن به مهدی گفتم مثل بقیه عروس دامادا نمی ریم جلو مهمونا و فقط سر تکون بدیم قشنگ می ریم جلو خوش آمد گویی می کنیم تو اقوام خودتو معرفی می کنی منم همینطور با تک تک میزها همین کارو کردیم بعد هم نشستیم سر جامون مامانیم کلی خوشمل شده بود فامیلای داماد فکر می کردن خواهرمه قبلا هم گفته بودم با مادرم تفاوت سنی انچنانی نداریم بعد هم اونشب تا دلتون بخواد ما زدیمو رقصیدیم البته با همون ۵۰ تا همکار بعد ها مادر همسری به همسری گفته بود زنت همش با دوستاش می رقصید اصلا طرف ما نمیومد آخه وقتی من اونا رو نمی شناختم چه لزومی داشت برم سمت اونا فقط می تونم بگم یکی از بهترین شب های عمرم شب عروسیم بود که همونطوری که می خواستم انجام شد و همه چیز وفق مراد بود بعد هم که شام شام هم سه نوع بود با دسر و بقیه مخلفاتش بعد از اونجا هم به همون علتی که در پست قبل گفتم دوست نداشتم برای خداحافظی برم خونه مامان اینا مستقیم از تالار رفتیم خونه خودمون البته بعد از کلی خیابون گردی و شیطونی های الهه مسیر تالار تا خونه ما خیلی زیاد بود به خاطر همین یه خورده طول کشید بعدشم دیگه سر بع بعی بیچاره رو بریدن یه چند نفر از فامیلای نزدیک هم اومدن بالا دریغ از یک نفر از اقوام همسری حتی پدر مادرش هم نیومده بودن فقط خانواده ما بودن بعد هم دوباره مراسم خداحافظی و یه خورده دوباره گریه. خواهر کوچیکه بنده خدا خیلی گریه می کرد یه شش هفت سالی از من کوچیکتره بعد از رفتن مهمونا هم شروع کردیم به باز کردن موهای من بیچاره که فکر کنم سخت ترین قسمت هم همین قسمتشه کلی سرم دیگه درد گرفته بود فرداشم که مراسم پاتختی داشتم صبح روز پا تختی باور کنید اگه رزرو نکرده بودم و پول اون روز رو نداده بودم هیچ وقت نمی رفتم آرایشگاه از بس که خسته بودم دیگه تا هفت غروب هم مراسم پاتختی داشتیم و البته بیشتر کادو های ما پول بود و تقریبا شاید سه یا چهار نفر وسیله آورده بودن اینو یادم رفت که بگم همسری بیچاره چقدر از مامانش خواهش کرده بود که تو مراسم پاتختی شرکت کنه برای همه چیز کلی باید نازشو کشید بعد از رفتن مهمونا هم که مامانم اینا گوشت گوسفند رو برامون خورد کردن البته بیشترشو تقسیم کردیم یه خوردشو یرای خودمون نگه داشتیم روز بعد از پاتختی هم رفتیم مشهد برای چهار روز صبحی که می خواستیم بریم مشهد وقتی از خونه می خواستیم بریم بیرون هر کاری می کردیم در خونه باز نمی شد کلی با زحمت تونستیم در باز کنیم همش نگران بودیم که در باز نشه و ما داخل گیر کنیم ولی هر جور بود باز شد و ما رفتیم و یکی از بهترین سفرهای دو نفره ما همون سفر مشهد بود ولی وقتی که برگشتیم خونه هر کاری کردیم دیگه در باز نشد مجبور شدیم که کلید ساز بیاریم تا درو باز کنیم و تا سه روز بعد از مشهد هم ما مرخصی داشتیم و بعد از اون هم که دیگه زندگی دو نفره ما شروع شد راستی اولین غذایی که در زندگی دو نفره من درست کردم ماکارانی با پنیر پیتزا و قارچ بود آخه این غذا رو همسری خیلی می دوسته خب قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 8:52 توسط الهه |
|
|
سلام بر همگی چهارشنبه که رفتم دانشگاه استاد جونمون هم برگه هامونو تصیح نکرده بود کلی خوش به حالمون شده بود بعدشم اینکه یکی دیگه از استادامون هم اون روز نیومد بازم خوش به حالمون شد و دیگه زود اومدم خونه البته همسری اومد دنبالم پنج شنبه هم که یادتونه قرار بود برای سالگرد بیرون مراسم داشته باشیم بابای همسری به مهدی زنگ زده بودو گفته بود که جاری جان اینا نمیان کلی گله کردن که اون دفعه اونا چی گفتن و ما چی کردیمو خلاصه اینقدر بهونه آوردن که بابای همسری هم گفته اصلا نمی خواد بیایین یه جورایی هم دختره بهش بر خورده بوده که ما بیرون مراسم گرفتیم ولی کلی از دستش حرص خوردم آخه از اون روز اول عروسی هر دفعه که دعوتش کردم نیومده حتی تو این یکسال خونمون هم نیومده حالا من دیوونه هر دفعه دوباره دعوتش می کنمو خودم سبک می کنم سر این موضوع یه خورده با همسری هم بحث کردم اون بنده خدا هم همش می گفت خب من چکار کنم تقصیر من چیه چهارشنبه ای با قهر منم گرفتم خوابیدم بعدشم پنج شنبه ای دیگه دلم سوخت گفتم خب همسری بیچاره چه تقصیری داره که بخوام این روز به این قشنگی رو خرابش کنم تازه دختر خاله جان هم اومده بود حالم هم خیلی بد بود بنده خدا همسری کلی برام ابمیوه گرفت و ناهار هم خودش درست کرد بعد از ناهار هم منو برد آرایشگاه حدود یک ساعت هم تو ماشین معطل شد تا کار من راه افتاد بعد از آرایشگاه هم اومدم خونه آماده شدم یه پالتو جدید هم خریده بودم اونو پوشیدم خیلی بهم میامد بعدشم راه افتادیم به سمت رستوران تو راه هم کیکمون رو گرفتیم با یه شمع یک تقریبا ساعت ۷ اونجا بودیم یه جای خیلی خوشمل رو هم برامون حاضر کرده بودن تا ساعت ۸ تقریبا همه مهمونامون اومدن اول از همه کیک و اوردیمو کلی با همه عکس انداختیم بعد هم مراسم کیک خورون داشتیم و بعدشم شام البته منو آزاد بود و هرکسی هر چی می خواست می تونست انتخاب کنه بعد از شام هم اولین نفر مامان من کادوشو داد ۷۰ هزار تومان تو یه پاکت خیلی خوشمل بعد هم خواهر بزرگه ۵۰ هزار تومن بعد از اونا مادر همسری و باباش بعد از کلی مشورت کردن یه پاکت هم اونا بهمون دادن که توش ۵۰ هزار تومن بود ولی وقتی می خواست بده بابای همسری اینگار که می خواد صدقه بده برگشت گفت من که همیشه به شما دارم کمک می کنم اینم روش حال بنده خدا همسری من از اون آدمایی که باباش هر چی براش می خره باهاش حساب می کنه اصلا دوست نداره زیر منت کسی هم بره تازه اگر هم کمکی می کنن به پسرشون می کنن لزومی نداره بخوان جلو چند نفر دیگه هم بگن خواهر بزرگه ما هم که خیلی بهش بر خورد سریع برگشت گفت دختر پسرا این دوره زمونه مثلا ازدواج می کنن دخترا از خونه مادرشون می کشن میارن پسرها هم از خونه باباشون این کارا دو طرفه است آخه همین ماه پیش مامان من برای تولدم ۵۰ هزار تومن داد وقتی هم دانشگاه قبول شدم هم ۱۰۰ تومن داد بنده خدا خواهری هم همینطور بد اونا اسمشون اینه که دارن به ما کمک می کنن خلاصه شب بدی نبود به من یکی که خیلی خوش گذشت از اون شبای به یاد ماندنی شد آخر سر هم من و مهدی سخنرانی هم کردیم (یه خورده خودمون رو تحویل گرفتیم) به همه گفتم که یک سال با ارامشو بدون هیچ مشکلی سپری کردیمو برای هیچ کسی هم مشکلی ایجاد نکردیم آخه تو این یک سال اگر مشکلی هم بوده بین خودمون حلش کردیمو نذاشتیم که به گوش کسی برسه دقیقا بر عکس جاری جان تا مشکلی پیش میاد قهر می کنه دو تا خانواده باید آشتیشون بدن البته تقریبا این جمله ها رو گفتم تا بعضی ها بفهمن فرق ما با بقیه چقدره بعد از اونجا هم مامان اینا رو تا خونشون رسوندیمو تا ساعت ۲ نصف شب منو مهدی بیرون بودیم یه سر هم رفتیم پارک جمشیدیه بعد هم اومدیم خونه تا ساعت ۴ صبح هم فیلم دیدیم دیگه تا ساعت ۱۱ هم خوابیدم برای ناهار جاتون خالی یک چلو گوشت خوشمزه هم درست کردیمو قرار شد برای شام هم دو نفری بریم بیرون تا مراسم دو نفری هم داشته باشیم برای شام هم رفتیم یه فست فوود درست حسابی روبه روی پارک نیاوران خاطرات یک رو که تو پست قبلی نوشتم خاطرات دو رو هم تو پست بعدی می نویسم فعلا |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 8:47 توسط الهه |
|
|
سلام بر همگی وای این دو روز وحشتناک سرم شلوغ بود اصلا هم وقت نکردم بیام اینجا ولی امروز می خوام تلافی کنم بچه ها امروز کلی دست به آسمون بشید برای نمره میان ترم الهه آخه امروز استاد جان نمره هامونو میاره آخ یادش بخیر دقیقا پارسال ۱۵ آذر مصادف شده بود با پنج شنبه روز عروسی ما که من تا سه شنبه سر کار بودم بعدشم برای یک هفته مرخصی گرفتم روز سه شنبه بعد از ظهرش که رفتم خونه کلی کار داشتم از زیادی کار نمی دونستم کدومشو انجام بدم ولی اول صبح چهارشنبه یادمه دقیقا از خواب که بیدار شدم زنگ زدم آژانس تابرم بهشت زهرا دوست داشتم با پدرم کلی حرف بزنمو بهش بگم که خیلی جاش خالیه بهش بگم با اینکه همه خوشحالن ولی ته دلم یه غم بزرگ به خاطر نبودنش احساس می کنم ولی مامانم همش می گفت تنها نرو آخرشم دوستشو باهام فرستاد وقتی رسیدم اونجا بنده خدا دوست مامان پاشد رفت یه گوشه دیگه نشست وای هیچ وقت یادم نمی ره از ته دل اون روز گریه می کردمو با بابام حرف می زدم کلی هم گلایه می کردم که چرا چنین روزی منو تنها گذاشتی از اونجایی هم که خیلی کار داشتم دیگه زیاد معطل نکردمو رفتم خونه بعد از ظهرم با مامانمو خواهر بزرگه رفتیم لباسمو گرفتیم که خداییش لباسم یک بود هنوزم وقتی عکسامو نگاه می کنم کلی کیف می کنم بعدشم شمع برای شمع دونای سفره عقد خریدیمو ویه خورده خورده خریدای دیگه ولی شب تو خونمون یه حس عجیبی بود نمی دونم یه حسی که خوب نبود بنده خدا مامانم همش تو تنهایی گریه می کرد از من خودشو پنهون می کرد ولی من خیلی خودمو کنترل می کردم که اونا ناراحت نشن بعدشم به مامانم گفتم من بعد از تالار برای خداحافظی نمیام خونه آخه طاقت جای خالی بابا رو نداشتم اونها هم قبول کردن آرایشگاه هم قرار بود که گل سرخ برم که تقریبا یه شش هفت تایی آرایشگر داره و من عروس یکی از اون آرایشگر معروفای گل سرخ بودم و صد البته عروس ویژه هم بودم آخه اونجا قیمت عروس عادیش با عروس ویژه اش فرق می کنه آرایشگر من اون روز ۵ عروس داشت که قرار بود من عروس اولش باشم که تا ظهرم آماده بشم بهم گفت ۶ صبح اینجا باش مهدی روز پنج شنبه ساعت پنج و نیم صبح اومد دنبالم خواهر بزرگه و شوهرشم صبح اومدن خونه مامانم موقع رفتن دست انداختم گردن مامانم مگه می تونستم ازش دل بکنم اونم همش بهم می گفت ما رو حلال کن این چند سال که بابات فوت کرده بود خیلی زحمت منو بچه ها رو کشیدی وای دیگه با دو تا خواهرا و داداش کوچیکه هم همین مراسمو داشتم ولی بعد از خداحافظی با تک تک خانواده دوباره پریدم تو بغل مامانم و دوباره شروع کردم از اول که دیگه خواهر بزرگه به زور ما رو از هم جدا کرد مادر من سنش خیلی زیاد نیست فاصله سنیامون کمه به خاطر همین هم از همون بچگی با با ما مثل یه دوست بوده وقتی سوار ماشین شدم همش به خیابونمون به خونمون نگاه می کردم و حسرت می خوردم تو ماشینم با شوخی های مهدی یه خورده آروم شدم دیگه وقتی رسیدم ارایشگاه کلی به مهدی سفارش کردم دیر نیای منو منتظر نذاری بعدشم رفتم داخل آرایشگاه و اول بهمون صبحانه دادن بعد از خوردن صبحانه رفتم طبقه دوم برای آرایش صورت کلی هم دلهره داشتم آرایشگرم که اومد دو تا رنگ رو برای آرایش صورتم پیشنهاد داد که منم یکیشو انتخاب کردم مثل بقیه ارایشگر ها نبود که بگه هر چی تو بگی من همون کارو می کنم گفت تو هر رنگی بهت نمیاد فقط از همین دو تا آرایش می تونی انتخاب کنی در حین آرایش هم هی به آینه نگاه می کردم اونم هی غر می زد البته یه دختر تقریبا هم سنو سال خودم بود مژه که برام گذاشت اقا کلی از چشمام اشک می ریخت اونم همش می گفت با این کارت آرایشت بهم می ریزه ولی دست خودم که نبود تازه روز قبلش هم یک عدد آمپول حساسیت هم زده بودم که چشمام قرمز نشه و اشک هم نیاد آرایشگرم به همه عروساش می گفت آرایش این خانم به خاطر نوع موادش به خاطر اینکه عروس ویژه است با بقیه فرق می کنه بعدا کسب نگه این چرا با بقیه فرق می کنه بعد از تموم شدن ارایش وقتی می خواستم خودمو تو آینه ببینم دل تو دلم نبود اخه من یه آرایش ساده واسپرت می خواستم وقتی خودمو تو آینه دیدم از خوشحالی داشتم بال درمیاوردم آخه دقیقا همونی بود که من می خواستم بعدشم رفتم برای کارای ناخنم که به خانمه گفتم خیلی ساده برام فرنچ کن دوست ندارم گل گلیش کنی بعدم رفتم لباسمو پوشیدم دو نفر اونجا بودن که کمکم کردن برای لباس پوشیدن کلی هم اونا اونجا از لباسم تعریف کردن بعد از اینکه لباسمو پشیدم دو تا خانومت درخواست انعام کردن که اونجا هم ۱۰ تومن پیاده شدیم بعدشم دیگه رفتیم برای درست کردن مو شینیون کارم با آرایشگرم کلی در مورد موهام صحبت کردن و به یه نتیجه رسیدن که موهامو کاملا جمع درست نکنن یه مقداریشو هم باز باشه بهتره البته من یک هفته قبل از عروسی هم موهامو مش کرده بودم خداییش هم عالی درآورده بود بعدشم یه موی خوشمل برای ما درست کردن خودم همش حس می کردم آدمای دوروبرم همه یه جورایی مثبت بهم نگاه می کنن(اصلا هم دروغ نمی گم خب راست می گم دیگه)بعدشم رفتم طبقه سوم تا ناهار بخورم به همه عروساشون جوجه می دن یه خوده هم ناهخار خوردم خیلی باحال بود یه سالن بود تو طبقه سوم پر از عروس همه با اشتیاق به هم نگاه می کردن بعدشم اولین دامادی که اومد اونجا مهدی گل من بود که من از دوربین مدار بسته اونجا دیدمش بعدشم با بلند گو منو صدا کردن و من با کمک همون دو تا خانم که تو لباس پوشین بهم کمک کرده بودن رفتم به سمت بیرون بهدشم شنلمو پوشیدمو رفتم بیرون وقتی منو مهدی همدیگرو دیدیم وای یه لبخند خوشمل به هم تحویل دادیم بعدشم همسری گل و داد به من به سفارش خودم همش گل رز سفید بود با شاخه های خیلی بلند البته اون دو تا خانم همونجا دوباره از مهدی هم انعام گرفت بعدم سوار ماشین شدیم به سمت باغ برای عکس گرفتن البته تو ماشین من کلی شیطونی کردم به ما گفته بودن باغ خیلی شلوغ نیست ولی وقتی رسیدیم اونجا خیلی شلوغ بود از اونجایی هم که مهدی حساس حالا نمی دونستم چکار کنم کلی دیگه این عکاس ما مخ مهدی رو زد تا رضایت داد ما بریم تو باغ ولی اولش روم نمی شد شنلمو در بیارم ولی بعدش دیدم کسی به کسی کار نداره عکاسم همش می گفت خوشم میاد مثل یک هنر پیشه ژست می گیری کلی عکسای خوشمل تو باغ انداختم ولی اونجا خیلی وقتمونو گرفت تازه یه بار هم روی تاب نشسته بودم که عکس بندازم که از روی تاب افتادم اون قسمتو گذاشتن برای پشت صحنه های فیلمم بعدم رفتیم به سمت آتلیه و اونجا هم کلی عکس آخرش دیگه خودمون گفتیم دیگه بسه عکاس هم می گفت چون شما آلبوم دیجیتالی دارید باید زیاد عکس بندازم تا از توش عکسای خوشمل دربیارم خب تا همین جا داشته باشید تا بقیه شو بعدا بتعریفم دیگه خیلی زیاد شد فردا شب هم سالگرد تو رستوران گرفتیم باید آرایشگاه هم برم خیلی قیافه ام هپلی شده فعلا بای |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 8:2 توسط الهه |
|
|
وای از دست این بلاگفا هر وقت من می خوام آپ کنم بازی درمیاره خب اینم یه آپ بعدظهری آخ یادم رفت سلام کنم ببخششششششششید خب حالا سلللللللللللللللللللللام دیروز بنده اضافه کاری بودم و ساعت ۷ رسیدم خونه سریع فیلمو گذاشتم روی تند اول نمازمو خوندم بعدشم رفتم سراغ شام از تو وبلاگ سیندخت جان نان سیر دار را فرا گرفتم و دیشب درست کردم و مقادیری سبزی پلو با مرغ که هر دوتاشم خیلی خوشمزه شده بود جای همگی خالی مهدی هم ساعت ۸ رسید و با هم شام خوردیم وقتی داشتیم وسایل شام رو جمع و جور می کردیم آقای همسر جان یه خورده با حالت عشقولانه ای بهم گفت الهه تازگی ها خیلی ازم دور شدی مثل گذشته ها منو دوست نداری قبلا هر روز کلی بهم زنگ می زدی اس ام اس می دادی ولی الان خیلی سرت شلوغه تازه از وقتی هم رفتی دانشگاه که دیگه بدتر هم شدی وای منو می گی بغض گلومو گرفته بود وحشتناک فکر نمی کردم همسری اینقدر حساس باشه و بخواد از خودش احساسات در کنه البته خودم هم همین حسو داشتم ولی خب چه می شه کرد باور کنید وحشتناک سرم شلوغه مگه آدم چقدر ظرفیت داره ولی خب بهتر بود به جای اینکه بیشتر وقتمو روی کارای دیگه بزارم بیشتر به همسری می رسیدم کلی تو بخل همسری گریه کردمو بهش گفتم که خیلی دوستش دارم ولی گفت دوست دارم تو عمل ثابت کنی مثل همیشه کلی اس ام اسای خوشمل برام بفرستی و ........ این همسری ما اصلا ظاهرش بهش نمی خوره آدم احساساتی باشه امروزم بهش گفتم فکر شو نمی کردم که اینقدر از دست ناحارت شده باشی ولی چشم امروزم تا پاشو از خونه بیرون گذاشت دیگه تحویل های الهه شروع شد بچه ام کلی ذوق کرده بود من همیشه فکر می کردم من این همه از خودم عقش در می کنم شاید اون دوست نداره ولی تازه فهمیدم بنده خدا بیشتر از من عاشقه خب دیگه......آهان یادم اومد دیشب همسری کلی بستنی خوشمزه نسکافه ای خریده بود که با هم خوردیم آخه من بستنی نسکافه ای خیلی می دوستم امشب هم من باشگاه شرکت نفت جا رزرو کردم شام با همسری بریم اونجا راستی برای سالگرد ازدواجمون هم قرار بر این شد که یه جا رو رزرو کنیمو بریم بیرون که با مهدی رفتیم رستوران شاطر عباس زیر پل پارک وی اونجا رو رزرو کردیم قراره که کیک هم بخریمو ببریم همونجا خیلی زود داریم یک ساله می شیم خداییش خیلی زود گذشت در مورد کارم هم که تو پست قبلی گفته بودم داره تقریبا درست می شه خب دیگه برم یه خورده درس بخونم فعلا بای |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 14:18 توسط الهه |
|
|
سلام بر همگی چهارشنبه که بلاگفا کلی حالش بد شده بود و نتونستیم کاری بکنیم خب از چهارشنبه براتون بگم که نزدیکای ظهر اون دلشوره وحشتناک امتحان اومد سراغم ساعت ۳ هم امتحان شروع شد جاتون خالی ۳۰ تا سوال داده بود اونم چی همه جا خالی یعنی باید کتاب رو درست حسابی می خوندی تا می تونستی جواب بدی اصلا کلی سوال نداده بود صفحه اول سوالها رو که دیدم کلی کپ کردم سریع رفتم صفحه دوم دیدم بهترخ تند تند اونا رو جواب دادم یه خانمه است تو کلاسمون تقریبا یه ۴۰ سال و داره لیسانس ادبیات فارسی به خاطر همین تو این رشته خیلی مشکل داره همیشه هم جلو کلاس می شینه اون روز دقیقا اومد کنار من نشست ما هم از همه جا بی خبر نمی دونستم چه نقشه هایی تو سرشه آقا از اول تا آخر از رو ما نوشت یعنی داشتم دیگه داغ می کردم تازه اگه یه خورده دستم می رفت رو برگه خیلی با آرامش دستمو از رو برگم بر می داشتو ادامه می داد من خودم کلی تو دوره لیسانس تقلب می کردم ولی با بچه هایی که مثل خودم درس می خوندن نه یکی که اصلا هیچی حالیش نیست بعد منی که دقیقا یک هفته تمام زحمت کشیده بودم یعنی خط به خط کتاب رو حفظ بودم بعد سر امتحان اگه کسی زیاد حرف بزنه کلی می ریزم بهمو قاطی می کنم صفحه اول امتحان رو هم با کلی زحمت نوشتم یه سوال رو هم که بلد بودم اشتباه نوشتم فکر می کنم ۱۹ بشم ولی من برای ۲۰ خداییش خونده بودم آخه من معدل تو دوره فوق خیلی مهمه آخه آگه معدلمون بالا بشه خود دانشگاه ما رو بورس می کنه وقتی هم برگمو دادم اومدم بشینم این خانمه دوباره شروع کرد ازم سوال پرسیدن که استاد دید البته از اولش داشت می دید که دیگه عصبانی شد و برگه همه رو جمع کرد بعدشم با عصبانیت گفت مگه منو خنگ فرض کردید که این کارو می کنید این همکلاسی ما هم اصلا به روی خودش نیاورد که استاد با اونه بعد از امتحان حتی یک کلمه نگفت بابا دستت درد نکنه ما همه رو از روی تو نوشتیم ولی من کلی به خاطر استاد ناراحت شدم از استادم معذرت خواهی کردم ولی اونم گفت تقصیر تو نبوده خودم می دونم تقصیر کی بوده بعدشم به این همکلاسی گفتم دیدی استاد چقدر ناراحت شد فکر می کنید چی بهم بگه خوبه خیلی راحت و با تعجب گفت مگه چی شده تازشم من که اصلا از روی تو ننوشتم گفتم پس چرا می گفتی دستت رو بردار گفت آخه داشتم فقط جوابامو با تو چک می کردم تو رو خدا می بینید چقدر آدم می تونه گستاخ باشه یعنی اینقدر عصبانی شدم که حد نداره می خواستم بهش بگم بابا تو که همیشه جلو می شستی پس چرا اومدی عقب پیشه ما ولی خب نخواستم زیاد باهاش بحث کنم ولی همین که فهمید من حواسم بوده بسشه ولی وقتی اومدم تو خونه سر این قضیه کلی دپسرده شدم خداییش تو کلاس الی تون حرف اولو می زنه خب البته کلی هم وقت صرف این قضیه درس خوندن می کنم ولی آخرش یکی بدون زحمت مثل ما شد سه شنبه ها تو اداره جلسه هیئت رییسه است و قرار بر اینکه راجع به قضیه کاری من هم در اون جلسه صحبت بشه یکی از رییس های واحد های اداره ما خواسته من برم تو واحدش البته واحدش خیلی خوبه ولی اینجا رییسم هوامو خیلی داره مخصوصا الان که دانشجو هستمو مجبورم مرخصی بگیرم آبدارچی واحد می گفت وقتی چایی بردم تو جلسه دیدم همش دارن در مورد تو صحبت می کنند کلی ازت تعریف و تمجید رییس خودتم حاضر به اینکه تو بری یه واحد دیگه نبود رییس اداره هم کلی ازت تعریف کرد ولی من این کار و سپردم دست خدا اگر صلاح برام خودش درست کنه بازم به خودش توکل می کنم ولی خیلی دوست دارم پیشرفت کنم از سکون متنفرم این کاره اگه درست بشه یه جورایی می شه گفت یک پرش اساسی تو کار الی چهارشنبه هم بعد از اون همه استرس بعد از امتحان رفتیم خونه مادر شوهری اونجا هم یه خورده رو اعصاب من خانم راه رفت خیلی دلش می خ.اد خودشو ببره بالا یا از خودش تعریف کنه ولی حداقل این کار و جلو یکی باید بکنه که یه خورده سطحش از اون پایین تر باشه نه من همش به من پز می ده که وای بچه هام چی شدن چی نشدن بابا یکی نیست بهش بگه من پدرم تحصیلکرده مادرم هم همینطور خواهر بزرگه فوق لیسانس خواهر کوچیکه هم دانشجو تازه برادرم هم کلی درس خونه خب تو پز چی می خوای به من بدی پسر بزرگش که دیپلمه است تازه پسر کوچیکش هم شنیده بودم هفتا هفتا تجدید می آورده بعد از کلی کلاس خصوصیو تو تکمیل ظرفیت دانشگاه قبول شده خب اینا دیگه پز داره فقط یه مهدیه که درست و حسابی درس می خونده به من می گه مهدیه من انقدر درس خون بود که تا دیپلم گرفت همه نمره هاش ۲۰ بود فقط یه دونه ۱۹ داشت انگار با دسته کورا طرفه بابا اون بچه خرخوناشم محاله دیگه تو دوره دبیرستان همش ۲۰ بگیرن بنده خدا مهدی هم می دونست مامانش داره چه دروغ هایی م یگه کلی بیچاره خجالت می کشید مامانش می گفت من همش تو مدرسه اینا بودم همش به درسشون رسیدگی می کردم به مهدی گفتم بابا خب معلومه داداشات درس نمی خوندن مامانت هم مجبور بوده تند تند بره مدرسه منم به مامانش گفتم ولی تو خونه ما نیازی به اجبار کردن برای درس خوندن نیست هر کسی خودش می دونه این یه وظیفه است و باید درست و حسابی هم این وظیفه رو انجام بده بعدشم سریع بابای مهدی برگشت گفت دخترا اگه درس می خونن راحت تره اگه خانواده ای تونست پسراشو به جایی برسونه اون مهمه م یخواست بگه اگه شما ها درس خوندید دخترید من و زنم کاری بس دشوار کردیم که بعد از اینم مادر شوهرم گفت آخه بابای مهدی مهدی رو خیلی دوست داره می گه تو قلب من اسم مهدی رو نوشتن کسی حق نداره بخواد بهش حرفی بزنه البته این حرفو چند بار دیگه هم زده بود از اونجایی که دیگه طاقت نیاوردم منم برگشتم گفتم مامان منم تو قلبش به جای اینکه اسم یکی از بچه هاشو بنویسه اسم چهار تا از بچه هاشو نوشته اجازه نمی ده کسی هم بهشون حرفی بزنه خلاصه کم نمی اوردن که مهدی هم سریع لباساشو پوشید و گفت بریم تو راه هم کلی بنده اشک ریزان کردم همه عصبانیتم رو سر مهدی خالی کردم البته اونم می دونست که خانواده اش تقصیر دارن اینم از آخر هفته ما به کسی کاری هم نداشته باشی متاسفانه اونا بهت کار دارن این وسط من چه کنم نمی دونم تازه کلی حرفای دیگه هم گفت که اصلا حوصله گفتنشونو ندارم تازه وقتی میام خونه همش با خودم می گم چرا اینو نگفتم چرا اونو نگفتم تازه حرفام یادم میاد |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آذر 1387ساعت 7:58 توسط الهه |
|
|
سلام بر همگی از امروز صبح بگم که ساعت تا زنگ زد همسری گفت نمی خواد بلند شی بخواب تا ۸ خودم می برمت آقا ما هم همونطوری که خوابیده بودیم به خوابمون ادامه دادیم خیلی هم اینجور موقع ها اینجور خوابا مزه می ده دیدم همسری دو لیوان شیر کاکائو با دو عدد کیک هم آماده کرده برای صبحانه بعدشم مثل مامانا یه خورده بادوم آورده می ریزه تو جیبم می گه وسط روز ضعف می کنی ببر بخور خداییش می بینید چه همسر دلسوزی دارم قربونش برم من (الان خیلی احساساتی شدم نه؟ نه اصلا هم نشدی) بعدشم خوش خوشان لباس پوشیدم و با همسری راه افتادیم جاتون خالی یک موسیقی خوشمل هم گذاشتیم تا اونجا هم کلی تو سر و کله هم زدیم البته این جانب با تاخیر وارد شدم قبلا که کارت می زدیم می شد کارتو به یکی داد و یه کاری برات بکنه البته من از این کارا تا حالا نکردما ولی الان یه یکسالی هست به جای اینکه صبحها کارت بزنیم باید انگشتمون رو رو دستگاه کارت خون بزاریم از روی اثر انگشت ورود و خروج ما ثبت می شهو هیچ کسی نمی تونه به جای کسی دیگه انگشت بزنه من پس فردا امتحان میان ترم دارم خودم فکر می کنم خوب خوندم ولی دیشب یکی از بچه ها زنگ زد اشکال گیری از بس استرس داشت منو هم به استرس انداخت امروزم از ترسم کتابامو ور داشتم آوردم اینجا تا بخونم البته از صبح تا حالا اینقدر کار بود که هنوز موفق به کتاب خوندن نکردم یادتونه از اون همکار فضول براتون گفتم و اون جریان آژانس همون روز همسری زنگ زده بوده به آژانس و آقا با عصبانیت کلی بهشون حرفای خوب خوب زده از اونجایی هم که ما به رییس جانمان گفته بودیم که به این خانم بگن تو کار ما فضولی نکنه اون خانم هم همون لحظه نگو پشت سر ما بوده و حرفای ما رو شنیده از اون روز تا حالا کلی تو قیاف برای ما کلی خودشو می گیره خیلی جالبه همش میاد پز شوهرشو به من می ده البته نامزد هستنا قبل از اینکه من به این اداره بیام همسر این خانم تو این اداره آبدارچی بوده ولی حالا رفته فکر می کنه من خبر ندارم می گه الان تو بانک کار می کنه البته به قول یکی دیگه از همکارا می گه ممکنه تو بانک کار می کنه ولی چه کاری اون مهمه البته اصلا برای من مهم نیست که چه کاره است هر کاری برای خودش یه شان و منزلتی داره من حتی وقتی آبدارچی های ادارمون برام چایی میارن اینقدر ازشون تشکر می کنم که خودشون صداشون درمیاد ولی این دختره خیلی زور داره همش یه جورایی می خواد پز شوهرشو به من بده به من می گه ما دو تا خونه داریم شما هنوز خونه نخریدید خب آدم حسابی همسر من بنده خدا فقط خودشو تو درسو مشق غرق کرده بوده تا وقتی که فوق گرفته اگه از اول به جای درس خوندن می رفت سر کار خب اونم الان دو تا خونه داشت ولی اینا رو نمی فهمه که شایدم بفهمه خودشو می زنه به نفهمی الانم از در اتاق ما رد شد پشتش و می کنه به من خیلی باحاله دو سه روزه این دیسک ما شروع کرده اذیت کردن اصلا نمی تونم درست حسابی بشینم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 9:40 توسط الهه |
|
|
سلام و صد سلام بر دوستای خوب خودم خب از کجا بگم ؟خب نمی دونم از کجا شروع کنم آهان یادمان آمد اول صبح یک حال اساسی از ما گرفتن ما روزایی که می ریم دانشگاه رییس جانمان گفته هیچ کس نفهمه که کجا می ری که صداشو پیش بقیه دربیارنو برات مشکل ساز بشه ما هم اطاعت امر می کنیم یه خانم از نوع فضولش تو واحد ما کار می کنه که خیلی کنجکاوه بدونه اون روزایی که من دودر می کنم از کجا سر در میارم چهارشنبه ای آژانس گرفتم که برم دانشگاه یه راننده پرحرف گیر ما افتاد تا خود دانشگاه حرف زد ازم پرسید کجا می ری گفتم دانشگاه چه رشته ای می خونی بعد که فهمید زیان می خونم شروع کرد به سوالات زبان پرسیدن که ما هم هیچ سوالی رو جواب ندادیم البته این آقا جای بابای ما بودن جوون ۲۰ ساله هم نبودن بعد از این قضیه امروز صبح که اومدم سر کار این همکار ما یکدفعه اومد توی اتاق و گفت شنیدم یه نفر ازت سوالای انگلیسی کرده توهم آبروی ما رو بردیو جواب ندادی تازه مگه نگفته بودی می ری بیرون راننده آژانس گفت که تو رو برده دانشگاه نگو بعد از ما این خانمو برده بیرون از اداره کلی سیر تا پیاز جریان ما رو برای این خانم تعریف کرده اینم اومده بود به ما بفهمونه که تو رفتی دانشگاه منم از اونجایی که عصبانی شدم به رییس جان رفتم گفتم که به این خانم بگید اینقدر تو کار من کنکاش نکنن از طرفی هم می خوام به آژانس زنگ بزنم بگم که به این راننده هاشون بگن اینقدر پسر خاله نشن از طرفی هم به اون ربطی نداره که به همکاره من بگه اون روز من کجا رفتم خودتون می دونید که اداره های دولتی فقط جای زیر آب زدنه و بس به خاطر همین من روزایی که می رم دانشگاه یواشکی جیم می شم تا کسی نفهمه . پنجشنبه هم که از ساعت ده ونیم صبح تا چهار بعد ظهر یه ریز داشتم درس می خوندم اخه چهارشنبه امتحان میان ترم دارم حتی ناهار هم نخوردم مهدی هم ناهار رفت خونه مامان اینا که با مامانم جایی برن ختم بعدشم برای شام مهدی مامانم اینا رو آورد خونه ما این همسری ما دلسوز تر از منه همش می گه مامانت اینا تنها تو اون خونه نمونن بهتره جاتون خالی یک سوپ خوشمزه با چلو مرغ پزیدم جمعه ناهار هم تن ماهی اونم از نوع مهدی درست کنش دادیم به مهمونا بعد از ناهار هم همه رفتیم شن نامزدیه یکی از دوستان که رفت و آمد خانوادگی داریم جاتون خالی خیلی خوش گذشت از ساعت ۲ بعد ظهر شروع شد البته من ساعت ۷ برگشتم ولی مامان اینا تا ساعت ۱۰ شب اونجا بودنو شام رو هم همونجا خوردن ولی ما شام رفتیم خونه مامان همسری تا ساعت ۱۰ شب هم همونجا بودیم و دیگه تا رسیدیم خونه ساعت یازده بود کلی هم خسته و کوفته امروز تو جلسه هیات رییسه یه قضیه مهم قراره مطرح بشه که یه جورایی هم به کار من مربوط می شه دعا کنید ایشالا درست بشه امروز قبل از نماز صبح خواب دیدم رفتم مشهد حرم امام رضا تو خواب یه نفر بهم گفت البته آدم عادی بودا برو تو حرم و دعا کن نماز بخون تو قنوتت هم دعا کن که یکدفعه با صدای زنگ موبایلم برای نماز صبح بیدار شدم سریع وضو گرفتم و تو قنوتم دعا کردم ایشالا اگه خیره درست بشه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آذر 1387ساعت 9:21 توسط الهه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تاريخ 16/7/85با همسري عقد كرديم و در تاريخ 15/9/86 زندگي مشتركمون رو شروع كرديم من و همسري هر دو 27 ساله هستيم و البته همسری یه پنج ماهی از من بزرگتر و ما واقعاخییییییییییییییییییلی خوشبختیم
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|