تبليغاتX
روزهاي شيرين من و همسري

سلام بر همگی

خوبید خوشید سلامتید؟ما هم خوبیم از اون خوبای خوب البته بعد از کلی دوران استرس زا یه خورده آروم گرفتیم

دیروز سر کلاس خیلی خوش گذشت دیشب به مهدی داشتم می گفتم این میز و نیمکت واقعا نمی دونم چه می کنه آدم با هر سن و سالی هم که باشه پشت این میزا که می شینه فقط دوست داره شیطونی کنه من دو تا دوست خوب دارم تو دانشگاه یکیشون بچه دزفول و او ن یکی هم مشهدیه خیلی با مزه ان مخصوصا اونی که بچه دزفوله دیروز سر کلاس با هم کلی خوش گذروندیم تازه اون استادمون هم که می گم روزای سه شنبه درس می پرسه دیروز به محض اینکه اومد سر کلاس سریع به من گفت چرا جاتو عوض کردی آخه من همیشه آخر می شینم آخه همش سر کلاس ۱۲ نفریم بعدشم شروع کرد درس پرسیدن به من گفت تو یه عجوبه ای تو زبانشناسی واقعا استعداد فوق العاده در  زبانشناسی داری  اخه هر چی پرسید جواب دادم تازه کلی از سوالهای خارج از کتابش رو هم جواب دادم دیگه اینکه هفته دیگه هم امتحان میان ترم داریم ۴۰ نمره امتحان فاینال از همین امتحان میان ترمه البته طی ترم الهه درس خون همه رو خونده فقط باید دوره کنم  دیروز جزوه هام دست همه بچه ها بود و هر کس یه صفحه ای رو کپی می کرد آخ ادم از دست این پسرا حرصش می گیره دستشون می کنن تو جیباشون پا می شن میان سر کلاس بعد هر جلسه جزوه های منو کپی می گیرن خداییش هم هم تمیز می نویسم هم رنگو وارنگ آخه خواهر بزرگه همش می گه طوری بنویس که اگه خواستی برای دکترا بخونی راحت باشی یه همکلاسی دارم زاهدانیه همش بهم می گه الهه تو برای نوشتن این جزوه هات خیلی زحمت می کشی آخه هر چی از دهن استاد میاد بیرون من می نویسم چطوری دلت میاد که اونا رو به کسی بدی ولی خب من دلم نمیاد به کسی جواب رد بدم

دیشب هم کلی سالاد الویه درست کردم خیلی خوشمزه هم شده بود تازه صبحانه هم ازش خوردم بعدشم اینکه امشب بع از دانشگاه می خوام برم خونه مادر همسری چون این دو روز تعطیلی رو می خوام خونه بمونمو درس بخونم مهدی که می گه اگه خسته ای می خوای هفته دیگه بریم ولی دلم نمیاد خب اونم یک هفته است خانواده اش رو ندیده شاید دوست داشته بره به خاطر من اینجوری می گه خب یه جورایی وظیفه است دیگه

شایدم آخر هفته به مامانم اینا بگم بیان خونه ما البته این پیشنهاد همسریه طول هفته خواهر بزرگه میاد می برشون خونه خودش آخه شبا تازگی می ترسن تنهایی مهدی گفت بگیم آخر هفته بیان اینجا که خواهرت اینا هم اگه جایی می خوان برن راحت باشن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 7:57  توسط الهه | 

سلام علیکم

امروز دلمان می خواد یه پست داشته باشیم ولی نمی دانیم در مورد چی بنویسیم

خب از این چند روز بگم که از شنبه تا حالا زیاد تو اداره کار نداشتیم ولی با این حال نمی دونم چرا اینقدر خسته شدم مثلا یکشنبه شب که رفتم خونه بعد از خوردن شام ساعت ۸ شب خوابیدم البته یه ضرب تا ۷ صبح خیلی حال داد دیروز هم تا ساعت شش و نیم سر کار بودم دیگه تا رسیدم خونه ساعت ۷ بود تو راه هم همش تو این فکر بودم که شام چی درست کنم که از خودمان یک غذای من درآوردی ساختیم گوشت چرخ کرده و پیاز و فلفل دلمه ای و قارچ و گوجه و مقداری سوسیس رو تفت دادم بعدشم مقداری چیپس خلالی بهش اضافه کردم و پنیر پیتزا ریختم روش و گذاشتمش توی فر جاتون خالی خیلی خوشمزه شده بود مهدی کلی خوشش اومد

دیشب همسری حدود ۸ از سر کار اومد کلی وسایل خوشمل هم برام خریده بود که به قول خودش ما رو به درس خوندن علاقه مند کنه با این همه که من درس می خونم همش می گه کم می خونی مهدی می گه طوری جزوه بنویس که بعدا خواستی از روشون برای دکترا بخونی سختت نباشه خلاصه به مداد خوشمل با ۵ تا خودکار رنگ و وارنگ یه دونه دفتر پاپکو با یه دونه پاکن نیناس بهش می گم بابا این همه چه خبره می گه اگه من نخرم تو خسیسیت میاد نمی خری البته راست می گه یه چند روزی بود از این مدادایی که بچه کلاس اولیه دارن اونم چی از بچه خواهرم گرفته بودم مهدی می گفت این چیه با خودت می بری دانشگاه زشته خلاصه که کلی به غیرت همسر خان برخورده بود و این مداد خوشمل رو خریدن برامون

راستی یادم رفت بگم دیروز اداره ما میزبان مهمانان نروژی بود که قرار بود ساعت ۵ بیان که رییس اداره ساعت چهار و نیم یکهو به ما گفتن تو باید اول بری برای سخنرانی و بعدشم برای بازدید تو باید بری آقا ما ه که آماده نبودیم یه جورایی خودم رو آماده کردم ولی از استرس زیاد تمام بدنم خیس عرق شده بود بدشم اینکه از یه طرف آماده می شدم از طرف دیگه دعا دعا می کردم که نیان همینطور هم شد حالا گفتن شاید امروز بیان

امشب فقط باید درس بخونم چون فردا اون درسی رو دارم که استادش مثل معلمای مدرسه درس می پرسه و نمره می ده به مهدی هم گفتم شام امشب با تو؟

راستی یه نظر خواهی دیشب سر شام حرف شد از اینکه برای سالگرد ازدواجمون چکار کنیم آخه اولیشه دوست دارم یه خورده خوشمل بگیرم مهدی هم اصرار داره تو خونه نگیریم بیرون جا رزرو کنیم و همه رو دعوت کنیم اونجا من بهش می گم من دوست دارم تو خونه چند نوع غذا درست کنم لباس خوشمل بپوشم کلی شیطونی کنم تازه بیرون خرجمون هم خیلی زیاد می شه ولی مهدی می گه تو با این کمر دردت اذیت می شی بعدشم پولش مهم نیست این ریخت و پاشاش آدمو اذیت می کنه تازه اگر هم خواستی می تونی کیک هم بخری بیاری همونجا حالا موندم چکار کنم ما را براهنمائید دوستان

راستی این همه حرف رو من از کجا آوردم خودم هم نمی دونم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 7:31  توسط الهه | 

سلام

از اونجایی که همتون منتظر شنیدن خبرای خوب هستید سریع می رم سر اصل مطلب به طور معجزه آسایی نتیجه ازمایش برادر من تغییر کرده اون هورمون ای سی تی اچ که قبلا گفته بودم ۲۲۰ بود حالا شده بود ۲۴ شما باور می کنید؟من که بعد از کلی شوک تونستم باور کنم .یکبار دیگه خداوند بزرگ به خانواده ما نگاه کرد یکبار دیگه دل یه مادرو شاد کرد دل الهه رو که از غم و غصه داشت داغون می شدو شاد کرد و حالا فقط نوبت تشکر از این همه لطفه.

چهارشنبه تا ساعت هفت و نیم دانشگاه بودم همسری اومد دنبالم به خاطر اینکه حواسم پرت بشه گفت شام بریم بیرون شام و خوردیم حدود ساعت ۱۰ هم اومدیم خونه تا ساعت ۱۲ هم با همسری داشتیم فیلم می دیدیم که یکدفعه اون استرس بد و اذیت کننده اومد سراغم یک بغض عجیب هم گلومو فشار می داد که یکدفعه بغضم ترکیدو وحشتناک گریه کردم تمام دست و پاهام می لرزید نگران جواب آزمایش پنجشنبه بودم می ترسیدم صبح بشه فقط مهدی دستامو گرفت و به سختی رفتم روی تخت خوابیدم کلی اونجا روی تخت گریه کردم و دیگه نفهمیدم کی خوابم برد قرار بود جواب آزمایش رو پنجشنبه بعد از ظهر آماده بشه ولی من طاقت نیاوردم صبح پاشدم با همسری رفتم آزمایشگاه یکی از اون آزمایشگاههای معتبره تهرانه که خیلی هم شلوغه خانمه بهم گفت یه یک ربعی باید منتظر بمونی باورتون نمی شه تمام بدنم به رعشه افتاده بود فقط تو اون لحظه خدا رو صدا می کردمو ریز ریز گریه می کردم وقتی اسم برادرمو خانمو صدا کرد مهدی با عجله رفت گرفت همونجا سریع جواب رو خوندم از خوشحالی نمی دونستم چکار کنم اول به خواهر بزرگه زنگ زدم بنده خدا اونم سر کلاس بود از خوشحالی پشت تلفن گریه می کرد حالا هی شاگرداشم می پرسیدن خانم مگه چی شده؟بعدشم زنگ زدم به مامانم خیلی صحنه قشنگی بود وقتی بهش گفتم اول از همه کلی خدا رو شکر کرد بعدشم دیگه گریه امون بهش نمی داد که حرف بزنه فقط بهم گفت خدا خوشحالت کنه که منو امروز خوشحال کردی بعدشم سریع از همون طرف رفتم خونه مامان اینا دیگه از خوشحالی هیچ کدوممون نمی دونستیم چکار کنیم ناهار هم با مهدی رفتیم خونه مادر شوهری دوباره برای شام هم رفتم خونه مادرم اینا بعد از ظهر هم قبل از رفتن خونه مامانم یه سر هم رفتم بهشت زهرا سر خاک پدرم تو خونه ما هر اتفاق خوبی بیوفته حتما یه سر هم اونجا می ریم که به پدر هم خبر بدیم ایندفعه هم من رفتم تا به بابام بگم که خدا یه بار دیگه به ما لطف کرده غروب هم جواب آزمایش رو بردیم به دکترش نشون دادیم دکتر برادرم خودش کلی تعجب کرده بود می گفت این هورمون یه هورمونیه که به همین راحتی پایین نمیاد خیلی جای تعجب داره من ازش خواستم تا دوباره یه آزمایش دیگه بنویسه اونم گفت یک ماه دیگه این آزمایش رو تکرار کنید برای شام هم که اومدیم خونه مامان. من توی آشپزخونه بودم دیدم مامانم داره با مهدی حرف می زنه ولی وقتی من رسیدم حرفشونو قطع کردن فکر کنم مامانم داشت از ترس بچه ها توی اون خونه حرف می زد قبلا که گفته بودم خونشون بزرگه و خونه ای هم که مرد نداشته باشه واقعا خیلی سخته مامانم به خاطر دیسک من خیلی چیزا رو از من مخفی می کنه و بهم نمی گه بعد از شام هم مهدی بهم گفت به مامانت اینا بگو بریم خون ما گفتم برای چی گفت آخه بعد از اون حرفی که مامانت بهم زده کلی بهم ریختم اعصابم خورد شده گفتم مگه چی گفته اونجا تازه فهمید که من خبر ندارم یه جورایی منو پیچوندو چیزی نگفت دیگه جاتون خالی تا امروز صبح ما مهمان داری می کردیم مهدی دیگه صبح وقتی می خواست بره سر کار اونا رو هم برد .

مامانم می گه شب تولد امام رضا خودش خواب دیده که برادرم حالش خوب شده منم بهش گفتم که نذر کردم بفرستمشون پابوس اونم تو اولین فرصتی که خودشون بتونن .

هفته ای که گذشت می تونم بگم یکی از بدترین هفته های زندگی من بود که شاید یه پنج یا شش سالی بود از این جور حسا رو تجربه نکرده بودم بنده خدا مادرم خیلی تو این چند روز شکسته شده بود کلی لاغر  رنجور شده بود ولی باز جای شکرش باقیه

دوست جونای خوبم باورتون نمی شه با خوندن کامنتای دلگرم کننده شما ها بود که یه خورده من آروم می گرفتم وقتی می دیدم هر کسی یه جوری داره دعا می کنه خیلی خوشحال می شدم .خوشحال می شدم از اینکه الهه واقعا تنها نیست

ملی جون مرسی بابت اون همه انرژیه مثبت که بهم دادی.الهه عزیزم وقتی گفتی تو زنجان یه امامزاده است که اونجا برام می ریو دعا می کنی اینقدر خوشحال شدم که حتی به مامانم هم زنگ زدمو گفتم که چی برام نوشته بودی.آتی و هدی و شیوای مهربون از شما هم ممنون که با نوشتن جمله های قشنگتون منو آروم می کردید حتی موقعی هم که نبودم باز می دیدم اومدید برام کامنت گذاشتید و کلی نگران حالم هستید و تو گلی خانم که مطمئن بودم حس منو خب درک می کردی و با جمله قشنگ توکل بر خدا کن منو امیدوار می کردی فکر کنم اگه بخوام اسم تمام دوست جونامو اینجا بنویسم خیلی زمان می بره ولی از تک تکتون ممنونم از تو نازی ای اش مموش ستاره راضیه جوجه و اقای شوهر سیندخت و سفید برفی گلاره و رهای عزیزم از همتو ن ممنون که الهه رو تنها نذاشتید فقط امیدوارم این روزایی رو که الهه تو زندگیش تجربه کرد هیچ کدومتون تجربه نکنید بازم ممنون

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 7:50  توسط الهه | 

سلام به دوست جونای خوب خودم

یه دو روزی هست یه خورده بهترم خودم دیگه یه پا دکتر شدم از بس تو اینترنتو سرچ کردم یا هر کسی به نظرم می رسید که یه خورده اطلاعات می تونه از پزشکی داشته باشه بهش زنگ زدم یه خانومه تو اداره ماست خودش دکترای شیمی داره سنش هم زیاده همسرش پزشک از اون آمار گرفتم بنده خدا دیشب ساعت ۱۱ شب بهم زنگ زد و گفت کلی گشتم تا تونستم شماره تو پیدا کنم اون قیافه منو که تو اداره دیده بود بنده خدا خیلی نگران شده بود وقتی زدم زیر گریه اونم پا به پام گریه کرد ولی دیشب همش می گفت من از همسرم پرسیدم گفته چیزی نیست یه اشتباه بوده آخه بچه مامان من هفته پیش که می ره جواب آزمایش رو بگیره می گه طبق معمول رفتم اونجا پولو دادم دیدم آزمایش رو به من دادن ولی رو آزمایش یه برگه چسبوندن که با رییس آزمایشگاه صحبت کنم تازه خانمه که جوابای ازمایش رو می داده به مامانم برگشته گفته پسرتون بیماریه خاص داره همینو که گفته بنده خدا مامانم حالش بد شده می گفت تا خود خونه اشک ریختمو گریه کردم نفهمیدم چطوری رسیدم دکتر خودش هم گفته به حرف اونا اهمیت نده دوباره آزمایشش رو تکرار می کنیم اون چیزی که اونا می گن نیست ولی باز با این حال مامانم می گه تا جواب آزمایش رو نگیرم آروم نمی شم البته این رو هم بگم این چند روز خودم و خیلی کنترل کردم ولی تو دلم غوغایی بود بنده خدا مهدی دیروز بهم گفت دلم برای خنده هات تنگ شده البته دیشب کلی براش خندیدم ولی موقع خواب زودتر رفتم تو اتاق خواب روی تخت که دراز کشیده بودم سرم بالا بود و یه جورایی داشتم با خدا همش حرف می زدمو درد و دل می کردم اشکای منم که قربونش برم آماده ریختنن که یکهو مهدی اومد تو اتاقو منو با اون قیافه اشک آلود دید کلی بوسم کرد کلی دلداریم داد همشم می گه من قول می دم که هیچی نیست مهدی وقتی یه خورده حرص بخوره صورتش جوش می زنه دیشب بهم گفت از بس که نگرانتم ببین صورتم چی شده ولی دیروز خیلی خودمو کنترل کرده بودم ولی خب دیگه آخر شب دیگه نتونستم

خواهر بزرگه هم دیروز زنگ زد و گفت پنج شنبه تا جوابو گرفتی به من زنگ بزن اخه قراره من برم جواب آزمایش رو بگیرم مادرم هم همون روز وقت دکتر گرفته که سریع ببریم پیش دکتر و نشونش بدیم ته دلم باز می گه که چیزی نیست بابت همه دعاهای قشنگتون هم بازم ممنونم دعا کنید ایشالا الهه شنبه با یه پست خوشحال کننده بیاد اینجا

دیروزم که تا ساعت چهار و نیم دانشگاه بودم این هفته که اصلا حوصله درس خوندن رو نداشتم ولی یه دو سه ساعتی درس خوندمو رفتم خداییش از همه هم بهتر بودم باورکنید این همکلاسی های من که هم مجردن هم سر کار نمی رن از ما ها کمتر درس می خونن این ماه خیلی کار دارم یک کتاب ۲۰۰ صفحه ای رو استادمون گفته ترجمه کنم ۶ اذر امتحان میان ترم دارم دیگه اینکه آخر آذر هم باید یه مقاله ارائه بدم تا ببینم بقیه استادا چه نقشه هایی برای ما کشیدن

دوست جونای من خیلی ما رو دعا کنید .دعا کنید که ایشالا چیزی نباشه و ارامش دوباره به خونه ما برگرده بازم از همتون ممنونم

اینم یه انرژی مثبت به خودم:( من می دونم که شنبه صبح با کلی خبرای خوب میام اینجا و دیگه اصلا ناراحت نیستم من مطمئنم).

راستی بچه ها تا حالا شده برای خدا نامه بنویسید من که از این کارا زیاد می کنم کلی هم آروم می گیرم حتما امتحان کنید

قربونتون برم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 8:54  توسط الهه | 

سلام به همه دوست جونای خودم

امروز یه کوچولو بهترم نمی دونید این چند روز  چه حالی داشتم به همتون سر می زدم ولی حوصله کامنت گذاشتن اصلا نداشتم این چند روز خیلی به من سخت گذشت ته دلم روشنه که ایشالا هیچی نیست ولی از اونجایی که من آدم خیلی حساسی هستم خیلی زود از پا در میام شنبه شب هم رفتم خونه مامانم اینا آخه مهدی یه آزمایش سر کار باید انجام می دادن که تا صبح طول می کشید یه خورده رفتم اونجا داداشیمو دیدم یه ذره آروم شدم بنده خدا مامانم که خیلی حالش گرفته بود ولی جلوی اون خیلی خودمو کنترل کردم ولی کلا روحیه بقیه از من و مامانم خیلی بهتره اونا دقیقا قسمت پر لیوان رو نگاه می کنن ولی من دقیقا قسمت خالی لیوان رو بیچاره همسری این چند روز کارش شده دلداریه من وقتی هم میاد خونه اینقدر عصبی هستم که اصلا حوصله هیچ کاری رو ندارم از طرفی هم این هفته مثل بچه تنبل ها لای کتابمو باز نکردم اگه بشه امروز می خوام یه خورده درس بخونم .

وقتی کامنتهای همه شما ها رو می دیدم باور کنید با خوندن تک تک اونها اشک می ریختم و ته دلم یه خورده آروم می شد که همه دارن برای ما دعا می کنن دوران سختیه ولی امیدوارم به همین زودی تموم بشه پنجشنبه قراره برم جواب آزمایش برادرمو بگیرم بعد ببرمش با مامانم دکتر تا  جوابو بگیرمو به دکترش نشون بدم فکر نمی کنم بتونم آروم بشم ولی همش مهدی می گه توکل به خدا کن با این کارات داری ناشکری می کنی ولی به زبون راحته ولی د عمل سخته اونم برای منی که وابستگی هام خیلی زیاده

روز اولی که جواب ازمایش قبلی رو مامانم گرفته بود به یکی از همکلاسی هام زنگ زدم آخه همسرش پزشک عمومیه ازش در مورد آزمایش پرسیدم ولی خیلی سر در نیاورد و گفت باید جواب رو ببینم بعد از اون هم همه بهم گفتن پزشکای عمومی نمی دونن چیه باید دکترای غدد نظر بدن حالا یه کاره این همکلاسیه ما دیروز زنگ زد که حال منو داداشی رو بپرسه که یه جورایی بهم گفت تا قبل از جواب آزمایش خب زودتر ببریدش دکتر نکنه دیر بشه همش دلمو شور انداخت ازش پرسیدم اگه چیزی می دونی بگو ولی کلی قسم می خورد که باور کن چیزی نمی دونم همین جوری گفتم ولی با حرف زدن با اون کلی دیروز ریختم بهم همسری هم کلی از دستش عصبانی شد و گفت تو این حال و روز تو این چه کاریه که این کرده تو این شرایط فقط به حرفای همه گوش می کنم و همه رو با هم مچ می کنم تا به یه نتیجه برسم البته فقط با این کار خودمو اذیت می کنمو بس.

دوستای گلم تو این روز قشنگ تو این روز عزیز دعا برای ما یادتون نره.

دیشب هم شب تولد امام رضا بود کلی خودم دعا کردم به مهدی گفتم مهدی باورت نمی شه یه چند سالی بود از این حسای بد بهم دست نداده بود دقیقا اون روزی که پدرم اینطوری شد حسم مثل الان بود انگار یکی به قلبم چنگ می زنه دلم همش اشوبه حتی توی خواب هم آرامش ندارم خیلی حسش عجیبه ولی یه چیزی ته دلم می گه خدا صدامو می شنوه و حتما هم جوابمو می ده فقط خدا کنه زودتر از این حالت بیام بیرون آخه سیستم زندگیم ریخته بهم.بازم ببخشید که این همه پستم انرژیه منفی می ده باور کنید با نوشتن تو اینجا و دیدن کامنتای قشنگتون کلی اروم می شم

پارسال دقیقا روز تولد امام رضا جمعه بود و مراسم جهاز برون بنده هوا هم بارونی بود چقدر من حرص خوردم ولی شرکت باربری همش می گفت ما تضمین می کنیم اصلا جای نگرانی نیست البته ماشینی که فرستاده بودن مسقف بودن زیاد جای نگرانی نبود آخرین وسیله ای که آوردن بالا یخچالم بود و از بس بزرگ بود از راه پله ها رد نمی شد بنده خدا پدر همسری یه ۱۰ هزار تومن بیشتر بهشون داده بود تا هر جوری هست بیارنش بالا تقریبا یه نیم ساعتی بالا آوردن یخچال طول کشید اون روز خیلی خوش گذشت وقتی خونه رو چیدم خودم خیلی خوشم اومد یه چند روز هم بعد از اون با مامان اینا می رفتم تا یه خورده وسایل رو باز جابه جا کنم حدود ۱۴ روز زودتر از عروسی جهاز رو برده بودیم

فعلا بای.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 8:53  توسط الهه | 
سلام بر همگی

وای الان نمی دونید چه حالی دارم فکر می کنم یه چیز سنگین گذاشتن رو قلبم نمی تونم نفس بکشم دلم آشوبه نمی دونم شایدم چیزی نیست که ایشالا هم چیزی نیست من فقط دارم الکی بد به دلم راه می دم همش می خوام مثبت فکر کنم ولی نمی دونم چرا این فکر لعنتیه من می ره سراغ جاهای بدبد

از چهارشنبه براتون بگم که ظهر مهدی زنگ زدو گفت شب برای شام مهمون داریم حالا منم می خواستم بعد ظهر برم دانشگاه یکدفعه جا خوردم که کی می خواد بیاد مهدی گفت برو دانشگاه غریبه نیستن مامانت اینا می خوان بیا مهدی گفت زنگ زدم حالشونو بپرسم دیدم مامانت اینقدر برای برادرت گریه کرده که صداش درنمیاد صلاح نیست امشب تنها باشن منم از زمانی که اینو شنیدم تا ساعت ۲ که بخوام برم دانشگاه یه ریز گریه می کردم اصلا فکر کردن به این قضیه هم منو داغون می کنه همش یه جورایی می خوام بهش فکر نکنم ولی نمی شه خیلی وقت بود از این حسای بد سراغم نیومده بود ولی دوباره افتاده به جونم خدا نصیب هیچ کس نکنه این حسو چهارشنبه ای از بس اعصابم بهم ریخته بود نمی خواستم برم دانشگاه می خواستم فقط برم خونه از ته دل گریه کنم ولی مهدی کلی باهام حرف زدو راضی ام کرد برم دانشگاه ولی سر کلاس هر وقت یاد داداش گلم می افتادم چشمام ناخودآگاه پر اشک می شد و سریع یه جورایی خودم جمع و جور می کردم تا ساعت هفت و نیم هم دانشگاه بودم همسری اومد دنبالم رفتم خونه دیدم مامانم چشماش بنده خدا باز نمی شه البته به خاطر اینکه من دیسک دارم و با استرس زیاد تر می شه جلو من خودشو کنترل کرده بود منم اصلا به روی خودم نیوردم کلی آهنگ شاد گذاشتم و شیطونی کردم و جاتون خالی شام هم ارز بیرون گرفت صبح پنجشنبه هم قرار بود داداشی رو ببریم آزمایش بده آخه دکترش دوباره آزمایشش رو تجدید کرده ولی به  ظاهرم می خندیدم ولی درونم داشتم داغون می شدم دیگه صبح هم خواهر کوچیکه اتز سمت خونه ما رفت دانشگاه و منو همسری و مادرم هم برادرم رو بردیم آزمایشگاه گفتن یک هفته دیگه طول می کشه تا جواب آزمایش رو بدن بعد از اونجا هم بردیمش سونوگرافی کلی اذیتش کردم گفتم خدا کنه داداشی بچه ات دختر باشه بنمده خدا اونم فقط می خندید وقتی رفت روی تخت سونوگرافی خوابید بی اختیار اشکام شروع کرد به ریختن آخه این بچه از بچگی غم بی پدری داغونش کرده دیگه طاقت این جور چیزا رو نداشت قیافه مادرم هم که از من داغون تر بود دیدم مادرم سرش همش بالاستو داره دعا می کنه من که فقط صلوات می فرستادم همونجا کلی نذر صلوات کردم بعدشم نظر کردم ایشالا اگه چیزی نباشه که حتما هم همینطور هست با مادرم هر دوشون رو بفرستم پابوس امام رضا آخه هر وقت صداش کردم جوابمو داده نذر کردم خودش بره اونجا از امام رضا تشکر کنه یه گوسفند هم همونجا قربونی کنن دکتر سونوگرافی وقتی داشت سونو می کرد من داشتم می مردم از ترس وقتی هم تموم شد یه خورده معطل شدیم تا جواب بدن خدا رو شکر تو سونوگرافی هیچ چیز رو نشون نداد دوبار هم سونو کرد کلی دلم اونجا آروم شد البته تا جواب آزمایش تا پنجشنبه دیگه بیاد من دیوونه نشم خیلی خوبه ظهرم دیگه از همون طرف رفتم خون مامانم  اینا تا ساعت ۶ بودم خواهر کوچیکه همش می گفت چرا اینقدر رنگ و روت پریده ولی اصلا به روی خودم نمی اوردم ولی تو خونه ما از همه حرص و جوش خور تر منو مامانم هستیم بعدشم خواهر بزرگ اومد اونم تا منو دید گفت زیر چشات چرا اینقدر باد دادره که دیگه جلواون نتونستم خودم رو کنترل کنم کلی گریه کردم شام هم رفتم خونه مامان همسری اصلا حوصله خونه رفتن هم نداشتم اونجا هم بد نبود خوب بود موقع رفتن خونه مادر شوهری مامانم اومد کنار ماشینو کلی از همسری بابت اینکه بردشون آزمایشگاه و نذاشته شب اونا تنها بمون تشکر کرد البته با کلی گریه کلی خودمو جلو مامانم نگه می دارم جمعه صبح هم از خستگی تا ظهر  خوابیدم این هفته بر عکس هفته های دیگه اصلا هم درس نخوندم اصلا حسش نیست دیشب یکدفعه زد به سرم رفتم تو اینترنت درمورد نتایج آزمایش برادرم سرچ کردم بیشتر سایت ها نوشته بود ترشح زیاد هورمون ای سی تی اچ به خاطر استرسه که روی غدد فوق کلیوی اثر می ذاره و ترشح اون رو هم زیاد می کنه حتی بر بر روی پوست هم اثر می ذاره ولی یه سایت خوندم که گاهی اوقات به علت تومورهای خوش خیم مغزی هم این هورمونها ممکنه زیاد ترشح بشن از وقتی مطلب این سایت و خوندم کلی ریختم بهم البته از اون وقتی که خونه مامان اینا دزد اومده این بچه همش تو استرس بوده همه می گن به خاطر استرسشه همش با خودم می گم خدای نکرده اگه تومور بود سردرد داشت یا نمی دونم چشماش ضعیف بود خلاصه مثل یه آدم دیوونه فقط دارم کلی پازل می ذارم کنار هم تا به یه جواب برسم ولی ته دلم همش می گه چیزی نیست ایشالا تو رو خدا دوست جونای من دعا کنید این الهه شما فقط محتاج دعاست نمی دونید تو دلم چه خبره دارم از درون می پوکم تو رو به خدا برای برادرم من دعا کنید از دیشب همش به خدا می گم هر بلایی هست سر من بیار ولی غم اینا رو به من نشون نده به خدا یه ریزه بچه بود که بابام فوت کرد مثل بچه خودم همیشه مراقبش بودم همه جوره حواسم بهش بوده طاقت غمشو ندارم  ببخشید از اینکه این همه با این حرفام اذیتتون کردم ولی دست خودم نیست

راستی دختر خاله جان هم تشریف آوردن

خدایا خودت می دونی که منو خانواده ام کسی رو به غیر از تو نداریم به خاطر همین هم فقط از خودت می خواییم کمکمون کنی

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 8:29  توسط الهه | 

سلام به همگی

همانطور که قبلا هم گفته بودم این هفته بسی سرم شلوغ بود این همکار نازنین ما یک هفته در مرخصی به سر می برند به همین خاطر ما دیروز نتونستیم بریم دانشگاه البته صبح تمام وسایلمون رو هم جمع کرده بودیم و قصد رفتن به دانشگاه رو هم داشتیم ولی خب دیگه نشد تا عصری هم فقط چشام به ساعت بود و دلم تو کلاس اصلا دوست ندارم غیبت کنم به خاطر همین هم کلی عذاب وجدان داشتم ولی یکی از همکلاسی هام بهم زنگ زدو گفت تمام جزوه هایی رو که استاد دیروز داده برات کپی گرفتم و فردا میارم کلی خوشحال شدم تازه بهم گفته درسای دیروز رو هم برام توضیح می ده

دیروز سر کار تقریبا یک اتفاق خیلی خوب افتاد یک پروژه بسیار جالب رو رییس جان داره قبول می کنه که من انجام بدم تازه باید برم تو واحد همسری یعنی تو آزمایشگاه اونا برای بازدید به همسری هم گفتم حواست باشه اگر کار اشتباهی بکنی لوت می دم

امروز کلی منتظر دختر خاله جان هستم نمی دونم چرا اینقدر می ترسمو نگرانم خداییش تو این شرایط سخت سر کار و درس خوندنو مستاجری اصلا موقع بچه دار شدن نیست خدا کنه که اینطور نشه چون من دیگه رسما بیماری روحی می گیرم اگه اینطور بشه

فردا می خوام صبح زود برم خونه مامان اینا داداشیمو ببرم آزمایش بده یه بار آزمایش داده گفتن یکی از هورمونهاش بیش از حد ترشح می کنه دوباره آزمایش رو دکترش تکرار کرده حالا باید ببینیم چی می شه این داداش ما آخرین بچه و یکی یک  دونه مامان ماست و ۱۵ سالشه کلی بچه آروم و درس خونی هم هست وقتی پدرم فوت کرد همش ۹ سالش بود یه ریزه بود ولی حالا خدارو شکر کلی بزرگ شده مامانم سر همین آزمایش دیشب اینقدر گریه کرده بود که خواهر کوچیکه می گفت چشماش باز نمی شه خداییش خانواده ما خیلی بهم وابسته است مخصوصا از اون وقتی که بابا رفت من خیلی فکر این دو تا کوچیکا بودم یه جورایی همش نگرانشونم تا فردا هم خودم نبرمشو جواب آزمایش رو نگیرم دلم آروم نمی شه اینقدر این بچه با حیا است اگه هر چی بد و بیراه بهش بگی سرشو بلند نمی کنه جواب بده خیلی تو  داره فقط یه موقع های خاصی ناراحتیشو دیدم مثلا شبهای عید به خاطر بابا دیدم که از ته دل نشسته گریه می کنه یا یادم میاد یه سال روز پدر بیرون بود وقتی اومد خونه بدون هیچ دلیلی یکدفعه نشست گریه کردن بعدها فهمیدم که تو خیابون دست یکی از دوستاش دیده بوده که برای پدرش کادوی روز پدر خریده اینم اینطوری شده بوده شما هم دعا کنید دوست جونا

اگه امروز کاری پیش نیاد بعد از ناهار عازم دانشگاه هستیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 7:53  توسط الهه | 

سلام به همه دوست جوتاي خودم

از امروز بسي هفته سختي در پيش دارم همكار نازنين ما يك هفته مرخصي گرفته و رفته مشهد كاراي من هم دوبرابر مي شه حالا نمي دونم اخر هفته مي تونم برم دانشگاه يا كه نه دوست ندارم غيبت كنم.

چهارشنبه بعد از دانشگاه  همسري اومد دنبالم رفتيم اون رستوران خوشمله روبه روي پارك نياوران و يه غذاي خوشمزه خورديم و يه يك ساعتي هم رفتيم خونه مامان همسري بعدشم رفتيم يه خورده خيابون گردي با همسري و تا رسيديم خونه ساعت 12 شب بود پنجشنبه هم تا ساعت 10 خوابيدم  بعدش جاتون خالي يه دصبحونه دبش با همسري زديمو من يه خورده درس خوندمو تصميم به اشپزي گرفتم آخه از اونجايي كه هيچ وقت ناهارا خونه نيستم تصميم گرفتم يه ناهار  خوشمزه براي آقاي خونه درست كنم اونم از نوع يك ماكاروني خوشمزه مثل فرفره سريع پختم و نشستم دوباره درس خوندن غروب هم رفتم خونه مامانم شبم موقع برگشتني به همسري گفتم هوس آيس پك كردم كلي هم بارون مي آمد كل تهران و زير پا گذاشتيم ولي همه جا بسته بود دست از پا درازتر برگشتيم خونه جمعه هم ناهار يه چلو مرغ خوشمزه براي آقاي خونه پختم با كلي ترشي ماست و موسير جاتون خالي ميل كرديم ترشي رو مامانم برام ريخته همسري ترشي هاي مامانم رو خيلي دوست داره بعد از ظهرم يه چرت كوچولو بنده زدم بعدشم همسري نشست يه پاور پوينت باحال برام درست كرد آخه فردا تو اداره مهمون خارجي داريم كه اجرا كننده برنامه هاشم منم ديگه جونم براتون بگه شام هم گزارش اين دو روز رو خورديم و من البته كلي هم درس خوندم  خداييش اين دوره ارشد با دوره ليسانس درس خوندنش فرق مي كنه همش در حال درس خوندنم مثل اون موقع ها نيست كه براي خودم راه برمو سال تا سال لاي كتابامو باز نكنم

يه همكلاسي دارم از دزفول اومده دانشگاه ما چون بودجه اش نمي رسيده تو تهران خونه بگيره سمت كرج خونه گرفته چهارشنبه اي ساعت چهار ونيم كلاس داشتيم بنده خدا ساعت سه ونيم زده بيرون كه بياد فكر كرده بوده اينجا هم مثل شهر خودشونه كه زود برسه ساعت شش رسيده بود دانشگاه يعني كلا به كلاس اول نرسيده بود كلي بنده خدا شاخاش دراومده بود مي گفت تو شهر خودشون دورترين راه رو با نيم ساعت زمان مي شه رفت اينم از مزيت هاي تهران نشيني

تصميم دارم پنج شنبه ها كه خونه ام غذاي وسط هفته رو درست كنم خداييش وقتي از سر كار مي رسم خونه نه به شام درست كردنم مي رسم نه به كاراي خونه نه اينكه درست و حسابي درس بخونم آخه ساعت كاري ما تا چهار بعد ظهره ولي از اونجايي كه من بايد دو روز بعد از ظهرها رو مرخصي بگيرم بايد روزاي ديگر رو اضافه كاري وايسم تا گير بهم ندن به خاطر همين ديگه به جاي چهار تا شش مي مونم اداره وقتي مي رسم خونه ديگه ساعت هفته ديگه خداييش خيلي خسته ام حالا به نظر شما ما كه شبا غذاي برنجي نمي خوريم چه غذاهايي درست كنمو بزارم فريزر ؟خراب نمي شه اينجوري غذاها؟

فعلا

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 10:27  توسط الهه | 

صبح همگی به خیر

عجب هوایی امروز صبح کلی من یکی حال کردم با این هوا صبح هم که با همکارا رفتیم پیاده روی تو جاده سلامت اداره جاتون خالی از اون وقت هم که هوا سرد شده به جای شربت بهمون شیر کاکائو می دن کلی توی این هوای عالی پیاده روی خوش می گذره دیروز هم تا ظهر سر کار بودم و بعدش رفتم ناهار خوری جاتون خالی قیمه خوشمزه با سالاد ماکارونی خوردم تا ساعت ۵ هم دانشگاه کلاس داشتم وقتی رسیدم خونه حدود پنج و ربع بود کلی با مامانم اینا تلفنی حرف زدم

ما یه خونه پدر بزرگی داریم که پدر بزرگم حدود ۲۰ ساله پیش فوت کرده حالا تصمیم بر تقسیم اموالش رو دارن البته من فقط یه عمو دارم که این خونه بین عموی بنده و پدر خدابیامرز تقسیم می شه تا حالا فکر می کردیم این خونه ۳۰۰ متره ولی دیروز فهمیدیم ۴۵۳ متر خونه است مامانم وقتی این خبرو داد کلی خوشحال شدیم به مامانم گفتم خب دیگه پس کلی پول دار شدین هر کدوم دیشب به مامانم زنگ می زدیم سفارش یه چیز میدادیم یکی می گه من ماشین می خوام یکی می گه پولشو بده خب دیگه اینطوری است که ما یک شبه پول دار می شویم البته از اونجایی که پدرم فوت کرده اموالش به بچه ها می رسه ولی ما به احترام مامان گلم قراره همشو بکنیم به اسم مامانم که اینطوری شاید یه خورده از زحمتهای مامانم رو جبران کرده باشیم حالا قراره خونه رو بسازن ما هم تصمیم داریم یه واحد از این خونه رو بخریم بعد از تلفن مامانی مهدی جونم زنگ زد و یه خورده هم با اون حرفیدم قرار بود شب اضافه کاری تو اداره بمونه و شام رو هم همونجا بخوره که بهم گفت یه چیزی درست کن میام خونه با هم شام می خوریم دوست دارم با هم باشیم پشت تلفن هم بهم گفت به مامانم زنگ زدمو از طرف خودم گلایه هامونو بهش کردم ولی اون همش بهونه آورده که من منظوری ندارم و شوخی می کنم البته همسری هم قبول داشت که مادرش بهونه میاورده ولی بهم گفت به خاطر تو من گلایه هامو کردم ولی تو به خاطر من دیگه این قضیه رو تمام کن تو هر چی انتظار داری از خودم داشته باش از دیگران نخواه بعد از تلفن همسری من هم رفتم حمام و یه لباس خوشمل هم پوشیدم یه اوچولو آرایش کردمو شام حاضری هم درست کردم همسری هم کلی منو تحویل گرفت و قراره امشب هم بعد از دانشگاه بیاد دنبالم بریم شام بیرون همونجایی که من خیلی دوسش دارم بعدشم قراره بریم خونه بابای همسری یه قسط بانکی داریم بدیم بهشون برامون پرداخت کنن الهی همسری بنده خدا بهم گفت اگه دوست نداری بریم به بابام می گم خودش بیاد خونمونو قسط و بگیره ببره ولی من دلم نیومد همسری بنده خدا رو بیشتر اذیت کنم گفتم نمی خواد خودمون بعد از شام یه سر می ریم اونجا

دیروز بعد از کلاس دانشگاه که تموم شد کنار خیابون منتظر ماشین بودم که استادمون اومد رد شد ماشینو نگه داشت کلی اصرار که اگه هم مسیر هستیم برسمونمتون حالا یکی از بچه ها هم با من بود هی می گفت خب بریم ولی هر کاری کردم روم نشد برم

دیروز سر کار یکی از همکارا برام یه کتاب شعر سهراب سپهری خریده بود دیشب یه چند تا از شعراشو با مهدی با هم خوندیم خوشمل بود

خب دیگه فعلا همینا بود تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 8:37  توسط الهه | 

سلام بر همگی

بعد از کلی ناحاراتی دلم نیومد که آپ نکنم فکر می کنم با نوشتن تو اینجا کلی دلم اروم می گیره این چند روز تعطیلی هم بد نبود ولی بیشتر به در س خوندن گذشت چهارشنبه شب هم بعد از دانشگاه راهی خونه مادر همسری شدیم که یکی دو جمله نازنین از نوع متلک های ابدارش نثارمون کرد البته خیلی مودبانه که هر وقت به یاد حرفاش می افتم کلی اعصابم بهم می ریزه منم همه رو سر مهدی بیچاره خالی کردم بیچاره همش می گه خب من چه تقصیری دارم ولی دوباره بهم می گه تو کاری نداشته باش من خودم باهاشون صحبت می کنم بهشون می گم کارشون درست نیست ولی اینقدر اعصابم بهم می ریزه که اصلا نمی فهمم باید چکار کنم ولی دلمم برای همسری بیچاره می سوزه چون واقعا هم اون تقصیری نداره این وسط گیر کرده  خودم تو رفتارش می بینم که یه جورایی خیلی حسودی می کنه البته همه می گن طبیعیه هر مادری دوست نداره پسرش ازش جدا بشه ولی خب تقصیره من چیه برای سالگرد ازدواجمون که توی اذرماه همسری تصمیم داره ماشینو عوض کنه و یه ماشین نو بخره و جلو همه به من کادو بده خودش گفت دوست داره به اسم من بکنه ولی کلی استرس داره که خانواده اش بهشون بر نخوره و چیزی بهش نگن ولی یه جورایی دوست دارم این کارو بکنم تا بفهمن اگه اونا برای من کاری نمی کنن همسری منو خیلی دوست داره و همه کاری برام می کنه ولی خیلی خودم هم نگرانم نکنه اون شبمون رو هم بهم بریزن آخه اولین سالگرد ازدواجمونه و من دوست دارم یه خاطه خوب برامون به یادگار بمونه پنجشنبه هم که همش خونه خودمون بودیم جمعه هم تقریبا از صبح تا شب خونه مامانم اینا بودیم غروبش هم به اجبار مهدی رفتم برای دانشگاه یک کیف خریدم خیلی اسپرت و خوشمله حدود ۴۰ هزار تومن خریدمش بعد از اونجا هم دوباره برای شام اومدم خونه مامانم اینا جاتون خالی تو حیاط ذغال گذاشتنو جوجه درست کردن خیلی خوب بود

الانم یه خورده سرم درد می کنه می زنه به چشمام از بس که دیروز حرص خوردم اصلا نمی تونم به مانیتور نگاه کنم

تهران امروز خیلی هوا خوبه کلی هم دیشب بارون اومد خونمون هم خیلی سرد بود شوفاژ ها هم روشن نشده هنوز حالا کی می خوان روشنش کنن خدا می دونه

فعلا هم خدانگهدار

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 8:52  توسط الهه | 
سلام امروز اصلا حوصله آپ کردن ندارم کلی هم حالم بده از دست بعضی ها دیگه دارم دیوونه می شم  دعا کنید حالم بهتر بشه این روز شنبه ای کلی حالم گرفته شد
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 7:7  توسط الهه | 

سلام بر همگی

از دیروز اول براتون بگم که با کلی استرس رفتم دانشگاه تا رسیدم یکی از بچه ها هم اومده بود بچه مشهده دختر خوبی یه سه چهار سالی هست که با شوهرش اومدن تهران بعدش نشستیم با هم درسایی رو که خونده بودیم دوره کردیم فهمیدم درسه ایندفعه برای همه سخت بوده نه فقط برای من هر کی میامد توی کلاس افسرده بو از ترس درس پرسیدن استاد ساعت اول یه درس دیگه داشتیم باورتون می شه استاد اومده بود سرکلاس از بس ما سرمون تو کتاب بود و داشتیم باهم سر یه مسئله بحث می کردیم نفهمیده بودیم که استاد اومده ساعت دوم استاد نازنین که ازمون هر جلسه درس می پرسه اومد داشت حضور غیاب می کرد که به اسم یکی از بچه ها رسید اسمش مرضیه است مرضیه گفت استاد من دو هفته نمی تونم بیام می خوام برم کربلا استاد هم گفت دو هفته زیاده منم الان از مسافرت میام  تا رسیدم سریع خودم رو رسوندم اینجا من پرسیدم استاد کجا بودید گفت آلمان آقا جاتون خالی ما هم بحث و کشوندیم سمت آلمان در حدود یک ساعت  هم داشتیم در مورد این موضوع حرف می زدیم از پیشرفتهای اون کشور و خلاصه از همه چیزش حدود یک ربع هم استاد درس پرسید که اولای فصل بود که من بلد بودم تا اینکه دیگه کلاس تموم شدو همه چیز به خیر گذشت قرار بود هر کسی یه مقاله ببره اگه استاد قبول کرد در مورد اون مقاله کنفرانس بدیم مقاله منو که دید گفت خیلی مقاله ات معتبره از اون مقاله هاست که من خیلی دوست دارم من گفتم هفته دیگه می خوام ارائه بدم گفت نه مقاله ات یه کم دشواره بزار برای آخر ترم که بیشتر روش کار کنی چند تا از این بچه درس خونای کلاس(البته از نوع حسودش) ازم پرسیدم از کجا مقاله رو پیدا کردی فکر کردن حالا من چقدر برای پیدا کردنش زحمت کشیدم نمی دونستن همسریه گلم از اینترنت برام سرچ کرده بود و برام پیدا کرده بود کلی از همسری دیشب تشکر کردم کلاس دیروز به هر حال به خیر گذشت امروزم ساعت ۲ باید مرخصی بگیرمو برم دانشگاه ولی امروز زیاد روز سختی نیست

شب تولدم هم تا رسیدم خونه سریع رفتم دوش گرفتم نمازم رو هم خوندم بعدشم همسری اومد جاتون خالی شام رفتیم بیرون یه رستوران خوشمل جلو پارک نیاوران اونجا رفتیم هر پنج دقیقه یکبار هم همسری می گفت تولدت مبارک بعدشم با هم رفتیم بستنی اونم از نوع بسکین رابینز خوردیم خیلی بستنی هاش خوشمزه است باور کنید در حدود ۵۰ نوع شایدم بیشتر طعم داره منم طعم کیت کت با پسته خوردم همسری هم طعم طالبی با طعم قهوه شکلات جاتون خالی خیلی خوشمزه بود دیگه وقتی رسیدیم خونه خیلی خیلی خسته بودم بیچاره مهدی دیروز بهم می گفت از بس تو برای درس خوندن استرس داری به من هم سرایت کرده دیشب موقعی که خواب بوده خواب دیده نزدیک آخر  ترمه و هیچ درس نخونده تو خواب کلی استرس داشته الهی همسری هم استرس درس خوندن داره

وای یادم رفت بهتون بگم دیشب وسط خواب پام گرفت از ششدت دردش از خواب پریدم تا حالا اینطوری شدید خیلی حالت بدیه تا صبح چند بار اینطوری شدم الانم پشت پام درد می کنه خیلی اذیتم می کنه

یادم رفته بود بگم دو روز پیش مادر شوهری زنگ زد خونمون کلی احوال پرسی بعد از مدتها زنگ زده بود ولی خودم فهمیدم که همسری بهش گفته زنگ بزن ولی به روی خودم نیوردم

خب دیگه زیاد حرف زدم فعلا بای 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 10:9  توسط الهه |