![]() |
![]() |
|
|
سریع اومدم اپ کنمو برم اخه امروز ظهر باید مرخصی بگیرم برم دانشگاه الانم سریع دارم می رم ناهارخوری از اون طرف هم آژانس میاد دنبالمو سریع می رم دانشگاه تا ساعت چهار و نیم هم کلاس دارم همش امروز استرس دارم آخه زیاد درس نخوندم گفتم که این استاد ما هم مثل این بچه کلاس اولی ها ازمون درس می پرسه خدا به دادمون برسه امروز الان یکهو رییس جان اومد بالای سرم منم که خودمو نباختم
از شب تولدم هم بعدا میام براتون می گم فعلا بای |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 11:54 توسط الهه |
|
|
سلام به همگی امروز تولدمه مامانم می گه اون روزی که من به دنیا اومدم مصادف بوده با عید قربان تازه اذان صبح هم به دنیا اومدم بچه دوم و البته دختر دوم خانواده کلی هم دختر بابایی از وقتی یادم میاد روز تولد همیشه یه جشن کوچولو خانوادگی داشتیم یه کیک و شمع جمع خانواده و کلی کادو البته کلی هم چند نفری با هم می زنیمو می رقصیم ما چهار تا بچه خانواده هممون نیمه دومی هستیم از من شروع می شه و به خواهر کوچیکه ختم می شه که تولد اون روز ۲۲ بهمنه دیشب هم اولین نفری که تولدمو بهم تبریک گفت خواهر بزرگه بود که کلی دوسش دارم و همیشه هوامو داره تقریبا سه سال با هم تفاوت سنی داریم ولی بیچاره همیشه از من کوچیکتر زور می شنوه بچه که بودیم کلی هم با هم دعوا می کردیمو کتک کاری از نوع خفنش البته بیشتر اوقات اون بی تقصیر بود همسری هم بعد از شام کلی تولدمو تبریک گفت و کادو هم گفته امروز خواهر کوچیکه هم آخرین نفری بود که دیشب زنگ زد و البته جمعه که رفتم خونشون کادو تولدمو داد اونم یه لباس خوشمل و ناز دیشب که رسیدم خونه رفتم شام کتلت درست کنم همسری نذاشت گفت خسته ای حوصله داری بری تو آشپزخونه به زور نذاشت یه خورده کشک بادمجون داشتیم با یه خورده هم املت که همسری درست کرد کلی هم خوشمزه شده بو با هم خوردیم دیشب هر چی درس می خوندم چیزی نمی فهمیدم کلی سخت بود همش استرس سه شنبه سر کلاس رو دارم آخه مثل این معلمای اول ابتدایی لیست کلاسو رو باز می کنه و شروع می کنه درس پرسیدن این چند جلسه کلی خونده بودم ولی این دفعه خیلی سخته امروز صبح خیلی سخت از خواب بیدار شدم حتی از سر جام نمی تونستم تکون بخورم دوست داشتم بگیرم تا ظهر بخوابم ولی خب با این همه مرخصی که من برای دانشگاه می گیرم دیگه صدای مرخصی رو نباید دربیارم دو سال پیش چنین روزی منو همسری تقریبا ۱۲ روز بود که عقد کرده بودیم تو ماه رمضون بود تولدم یه جشن کوچیکه خانوادگی هم گرفتیم خیلی به یاد موندنی بود هنوز یادمه چقدر شیطونی کردم شما هم مثل منید روز تولدم نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 9:12 توسط الهه |
|
|
سلام بر همگی از چهارشنبه براتون بگم که ساعت ۳ جیم زدم و رفتم دانشگاه یکی از استادا هم نیومد کلی معطل شدم ساعت ۷ هم همسری اومد دنبالم رفتیم خونه مادر همسری یکی از همکلاسی هام هم تا یه جایی رسوندم آخه مسیرش تا یه جاهایی با ما یکی بود خونه مادر شوهری که رسیدیم بعد از سلام و احوال پرسی گفت دلم برات تنگ شده سراغی از ما نمی گیری اگه من بهت زنگ نمی زنم می خوام مزاحم درس خوندنت نشم تو دلم گفتم خوبه حالا یک ماهه می رم دانشگاه قبلا چرا حالی از ما نمی پرسیدی البته بعدن ز تو دلم درآوردمش به مهدی گلایه کرردم همسری نازنین هم گفت قبلا همینو به خودم هم گفته بود منم هم همین جواب تو رو بهش دادم آخه تازگی ها مثل خودش شدم تو ماشین هم به مهدی گفتم یادته من هر روز یا حداقل یه روز درمیون به مامانت زنگ می زدم ولی خودشون خواستن که من اینجوری بشم تقریبا یه دو هفته ای بود زنگ نزده بودم شام هم از بیرون پیتزا گرفته بود بعد از شام کلی حرف دانشگاه افتاد مامان مهدی گفت ۳۰۰ تومن می دی دانشگاه آقا ما رو می گی دهنمون باز موند گفتم کجا دیدی برای فوق ۳۰۰ تومن بدی بعدش پسر کوچیکه خودش دانشجو لیسانس دانشگاه ازاده ۵۰۰ تومن می ده وقتی من گفتم ۱۲۰۰ می دم کلی با تعجب نگام کرد بعد شروع کرد از دختر خواهرش که دختر برادر پدر شوهرم هم می شه تعریف کردن که خیلی دختره باهوشیه اصلا کلاس کنکور نرفت بعد از کلی تعریف و تمجید فهمیدم که بله خانم بعد از دو سال پشت کنکور موندن فوق دیپلم حسابداری اونم دانشگاه غیرانتفاعی قبول شده بوده بعد اینا اینجوری پز میدن منم گفتم پس شما دیگه باید کلی خوشحال باشین که عروس باهوشی مثل من دارین که نه کلاسی رفتم نه زیاد درس خوندم تازه با سر کار رفتنو خونه داری کردن فوق قبول شدم مادر شوهری کلی دمق شد گفت خب داری درس می خونی ولی دیگه کم کم باید فکر بچه باشی کلی بهم برخورد مهدی اونجا نبود وقتی بهش گفتم گفت خودم یه جورایی حرفو پیش می کشم بعدش بهشون می گم من خودم بچه نمی خوام تو خودتو ناراحت نکن اخه همش ما ۱۰ ماه عروسی کردیم بهدشم وسط درس خوندن که نمی شه بچه دار شد کلی بهم برخورد بچه های فامیل اونا باهوشن به من که می رسه می گن دیگه درس خوندن بسه جلو اونا به همسری گفتم هر چی به مهدی می گم برای دکترا شروع کن تنبلی می کنه شما بهش بگین شاید شروع کنه همون موقع پدر شوهری گفت ما که از همون اول بهش گفتیم زن نگیر درس بخون خودش نخواست اون موقع که باید جواب بدم فقط نگاه می کنم وقتی میام بیرون کلی همه چیز رو سر همسری خراب می کنم با خودم گفتم خیلی هم دلشون بخواد یه عروسی مثل من دارن صبح تا شب کار می کن به خونه زندگیم هم که می رسم درسم که می خونم هر وقت هم که اومدن خونم از یه زن خونه دار بیشتر براشون سلیقه به خرج دادم دیگه چی می خوان اون جاری جان ما که دیپلمه است و خونه دار هیچ هنری هم از خودش نشون نمی ده والا ارزشش بیشتر ازماست اره دوست جونا خدا یه ذره به منم شانس بده البته به قول مامانم خدا همه جوره به تو نگاه می کنه مهم نیست که اونا بخوان بهت نگاه کنن جمعه هم دلم از بس گرفته بود مثل این آدمای افسرده یه دفعه زدم زیر گریه بنده خدا همسری کلی نشست کنارمو کلی نازم کرد بعدشم به زور گفت باید بریم بیرون منم گفتم پس منو ببر سر خاک بابام تو راه به مامانم اینا هم زنگ زدم گفتم حاضر باشین دنبال شما هم میایم شام هم خونه مامان اینا خوردیم کلی خوش گذشت شب هم اومدم خونه خودمون این دو روز لای کتاباموحتی باز نکردم ببینم چه خبره کلی استرس دارم به خاطر اینکه درس نخوندم پنج شنبه هم فقط خونه تمیز می کردم هر چی همسری گفت مثل دفعه های پیش بزار زنگ بزنم یکی بیاد تمیز کنه گوش نکردم گفتم ایندفعه می خوام حسابی خودم تمیز کنم مامان اینا تصمیم گرفتن خونشون و خراب کنن دوباره بسازن کلی بنده خدا مامانم استرس دار آخه خونشون گفته بودم که از این خونه های حیاط دار بزرگه از اون وقتی هم که دزد اومد خونشون دیگه ترسدن می خوان اپارتمانیش کنن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 10:21 توسط الهه |
|
|
سلام به همه دوست جونای خودم این هفته بعد از اون طوفان وحشتناک من الان در آرامش مطلق به سر می بریم کلی ولی از همسری خجالت می کشم به خاطر رفتار اون روزم ولی بنده خدا اصلا به روم نمیاره از اول هفته همش مجبور بودم اضافه کاری وایسم تا رییس جان اجازه بدن من دو روز سه شنبه و چهارشنبه رو مرخصی بگیرم البته بعد ظهراشو تا برم دانشگاه ولی وقتی می رسم خونه دیگه از خستگی نا ندارم کاری کنم ولی با خودم همش می گم همسری چه گناهی داره خب اونم خسته از سر کار میاد ولی اونم تا می رسه پا به پای من کار می کنه تو خونه قربونش برم الهی هیچ وقت نمی شینه منو نگاه کنه برعکس خیلی از مردا که منتظرن همه چیز براشون اماده باشه ولی همسری اینطوری نیست این چند روز بعد از ساعت ۷ که می رسیدم خونه سریع یه چیز برای شام می پختم و می شستم سر درسم ولی خیلی حال می ده وقتی می ری سر کلاس می بینی از بقیه که تو خونه هستنو سر کار نمیرن یا حتی ازدواج نکردن و هیچ مسئولیتی ندارن بهتر خوندی و استاد کلی تحویلت می گیره البته از دوران دبستان همش همینجوری بودم اگر درس نمی خوندمو می رفتم سر کلاس از دل شوره دق می کردم الانم اگه سرم بره باید درسمو بخونم دیروز تا ساعت چهار و نیم دانشگاه بودم همسری هم گفت اضافه کاری می مونم وقتی اضافه کاری می مونه همون جا بهشون شام می دن ولی من بهش گفتم اونجا شام نخور بیا خونه آخه گفتم یه روزم که زود اومدم خونه یه غذای درست حسابی درست کنم تا اونم بیاد با هم بخوریم تلافی این یک هفته رو دربیارم جاتون خالی سوپ درست کردم با مرغ سوخاری البته یه کادوی خوشمل هم برای همسری خریدم ذدیگه خونه رو یه خورده تمیز کردم که الان هم به خاطر اینکه برای تمیز کردن خونه دولا شدم کمرم درد می کنه خودمو خوشمل کردمو یه لباس خوشگل که خواهری از مکه رام اورده بودو پوشیدم همسری که زنگ زد کلی با خوشحالی درو براش باز کردم وقتی هم که می رسه همون اول کلی همدیگرو باید بخل کنیمو قربون صدقه همدیگه بریم بعدش کادوشو بهش دادم وای خیلی خوشحال شدو بعدش گفت به چه مناسبتیه گفتم به مناسبت عشولانه شدنمون گفت حالا که من چیزی نخریدم خب چکار کنم گفتم اکشالی نداره جبران کن این مامان همسری ما از این خانمای جوونو خوشتیپه وقتی هم می فهمه عروس جانش می خواد بیاد خونش کلی به خودشو خونش می رسه از حقش نباید گذشت خیلی هم خوش سلیقه است از همین الان هم می ره تو آشپزخونه تا وقتی که ما برسیم چند جور غذا درست می کنه براش خیلی مهمه که جلو دیگران کم نیاره |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 9:6 توسط الهه |
|
|
سلام به همگی خوفید خوشید سر حالید همگی خب اره منم خوبم البته بعد از کلی غصه خوردن الان خوبم از چهارشنبه اون روز عذابل اور براتون بگم تا ساعت ۳ بعد ظهر که سر کار بودم بعدش مرخصی گرفتمو سریع رفتم دانشگاه همش باید پول آژانس بدم تا برم دانشگاه خیلی زور داره همسری هم بهم صبحش زنگ زده بود که میام دنبالت منم گفتم نمی خوام خودم میام اونم گفتن نخیر شبه میام دنبالت البته گفته باشم من از خدام بود بیاد دنبالم به مقادیری از خودم ناز در می کردم تا ساعت هفت و نیم هم که سر کلاس بودم و یک ریز می نوشتم از کت و کول افتادم کلاس که تموم شد به همسری اس ام اس دادم کجایی گفت روبه روی دانشگاه یکی از همکلاسی هامون رو هم با خودم بردم تا مترو رسوندیمش البته تو ماشین جلو دوستم خیلی خودمو نگه داشتم اصلا به روی خودم نیوردم که من و همسری از دست هم ناراحتیم کلی با همسری ظاهر سازی کردم شاید این مسئله باعث شد یواش یواش زندگی شیرین شود ریسیدم که خونه دیدم مهدی جونم شام رو هم اماده کرده سریع رفتم لباسامو درآوردم تا وضو بگیرم دیدم بله دختر خاله جون هم تشریف آوردن بعدش فهمیدم این همه عصبانیت من به خاطر ایشون هم بوده تازگی ها نمی دونم چرا این قدر تند تند میاد این دختر خاله جان ما خیلی تازگی ها بهم ریخته.اینقدر خسته بودم که نفهمیدم چه جوری خوابم برد پنجشنبه هم که عروسی دوستم بود رفتم عروسی البته با خواهری آخه مهدی کسی رو نمی شناخت نیومد خونه مامانم اینا موند بعد از شام هم اومد دنبالم که دنبال ماشین عروس کلی رفتیم داشتیم راهمون رو دیگه جدا می کردیم که بیام دایی عروس خانم زدن به ماشینمون البته خیلی خسارت ندید ولی دایی عروس مقصر بود و کلی هم طلبکار می گفت مگه چقدر خرجش شده نهایت هزار تومن اخه می شه ماشین ادم بره تو بعدش فقط هزار تومن خسارت ببینه خیلی آدم بی ادبی تشریف داشتن مهدی هم سریع گفت بریم ارزش بحث کردن نداره این آقاه.جمعه هم کلی کار داشتم تو خونه که انجام دادم بعد از ظهرم یه خورده به امر مقدس درس خوندن گذشت این هفته زیاد درس نخوندم خدا رحم کنه آخه سه شنبه ها یه استاد داریم که درس می پرسه مثل مدرسه .شبم همسری گفت به مامانت اینا زنگ بزن بریم دنبالشون شام بریم بیرون جاتون خالی رفتیم جلو پارک نیاوران یه پیتزای خوشمزه هم خوردیم ولی قربونش برم مهدی خیلی فداکار اگه من جای اون بودم با اون همه اذیتی که من بهش کردم صد سال نمی گفتم زنگ بزن به مامانت اینا تا بریم بیرون فقط به خاطر اینکه دل منو بدست بیاره این کارو کرد دیشب هم موقع خواب دل و زدم به دریا شروع کردم در مورد بحث اون شبمون صحبت کردن البته قبول داشت که نحوه فتنش اشتباه بوده ولی هم می گه اگر هم اشتباه بوده تو آروم باید بهم یادآوری می کردی نه اینکه سریع موضع بگیریو دو روز اعصاب خودتو خورد کنی البته کلی تو بغلش گریه هم کردم کلی نازمو کشید ولی همش می گفت الی چزا بهم گفتی دوست ندارم تا حالا شدی من این حرفو بهت بزنم ؟چرا دو شب بهم محل ندادی؟اون روضه می خوندو من گریه می کردم ولی خودش که می دونه چقدر دوسش دارم ولی خودم هم نمی دونم چرا وقتی عصبانی می شم یه حرفایی رو که نباید بزنم می زنم ولی به خودم قول دادم یه خورده بیشتر به خودم مسلط باشم موقع عصبانیت امروزم کلی درسامو اوردم سر کار اگه وقت بشه بنویسم راستی یادم رفت بگم اون شب عروسی به گوش عروس رسیده بود که ما تصادف کردیم بنده خدا همون موقع زنگ زدو کلی معذرت خواهی کرد بنده خدا احساس می کرد تقصیر داره . بابت تمام راهنمایی هایی که همتون کردید ممنونم مرسی که منو تنها نذاشتید اخه دوست ندارم دوستای دنیای واقعی از این موضوعات زندگیم چیزی بدونن یا حتی به خانواده ام چیزی بگم اون روز خیلی خوب بود که یه همچین جایی داشتم و تونستم درد ودل کنم فعلا |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مهر 1387ساعت 9:45 توسط الهه |
|
|
سلام به همگی امروز از بس که دلم گرفته تا صبح اومدم اینجا شروع کردم به وبلاگ نویسی بچه ها دارم دیوونه می شم از پریشب تا حالا کلی با همسری من دعوا کردم البته بگما همشم سر یه چیز کوچک شروع شد دو شبه خونه اینقدر عصبانیم که حتی شام دو شبه شام درست نکردم همسری بیچاره دو شبه بنده خدا گرسنه مونده بچه ام کلی دیشب نازمو کشید کلی نازم کرد ولی این غرور لعنتی نذاشت که همه چیز رو تموم کنم تازه وسطا دادو بیدادام بهش گفتم دوستم ندارم بهم گفت اگرم نداری بهم نگو همش می گفت من باورم نمی شه که الهه من داره این حرفا رو می زنه از دیشب تا حالا اینقدر گریه کردم که پلکام هر کدوم یه من باد کرده امروز صبحم هر کسی منو دید گفت چرا اینطوری گفتم دیشب تا دیروقت داشتم درس می خوندم ولی امروز همش دلم پیش همسریه آخه دلم داره می ترکه از غصه که مهدی عزیزم رو اینقدر اذیت کردم صبح برای نماز که بیدارم کرد کلی نازم کرد ولی من هی پشتمو کردم بهش نمی دونم چرا اینطوری شدم بی خودی به همسری گیر دادم البته اون یه گیر کوچولو داد از اونجایی که من هم تا ساعت ۷ سر کار بودمو کلی خسته بودم حوصله نداشتم به خاطر همین سریع ریختم بهم و جبهه گرفتم یادم نمیاد از این جور دعوا ها با همسری تا حالا کرده بودم دیروز همش بهم می گفت الهه دلم برای اون ناز کشیدنات تنگ شده ولی خب زنمی نازتم می کشم هر کاری که دلت بخواد برات می کنم ولی تو ناراحت نباش ولی خب نمی دونم چرا اینجوری شدم الانم که دارم می نویسم یه بغض وحشتناک تو گلومه که داره دیوونم می کنه همش به اون روزایی فکر می کنم که چه سختیایی کشیدیم تا بهم رسیدیم ولی حالا اینجوری شدم دوست دارم همسری رو بغل کنم و از ته دل بهش بگم بخدا نمی دونم چرا اینجوری شدم ولی من خیلی دوست دارم صبح که از خواب بلند شدم کلی دلم گرفته بود صبحانه می خوردمو اشک می ریختم امروزم تا ساعت ۸ شب دانشگاه کلاس دارم اصلا حوصله دانشگاه رفتنو امروز ندارم ولی خب چه کنم باید رفت دیگه مجبورم دوست جونا شما هم از این جور دعوا ها می کنید؟ الان چند وقتیه که دلم بد جوری آشوبه حالا نمی دونم به خاطر همینه که اینطوری همسری رو اذیت می کنم حتی یکشنبه ای یکهو دلم واسه مامانم شور افتاد اینقدر حالم بد شد که همین جا سر کار زدم زیر گریه همون موقع به مهدی هم گفتم سریع بیا منو ببر خونه مامانم اینا بعد از دیدن مامانم یه خورده دلم آروم شد همش این چند وقت منتظر یه خبر بدم نمی دونم چرا ولی خدا به خیر بگذرونه سرم از شدت درد داره می ترکه فعلا با یدوست جونای خودم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 9:4 توسط الهه |
|
|
سلام به همگی عید همتونم مبارک باشه خوبید خوشید خوش می گذره به من که این چند روزه خیلی خوش گذشت بزارید از روز سه شنبه براتون بگم البته لازم به ذکر است که امروز رییس جانمون نیومده به خاطر همین راحت می تونم بنویسم روز سه شنبه تا ساعت ۱۲ سر کار بودم آخه ساعت ۱ باید دانشگاه می رفتم کلاس داشتم یه آژانس گرفتمو سریع رفتم دانشگاه تا رسیدم دانشگاه متوجه شدم کلاس دوم کنسل فقط کلاس اول تشکیل می شه سریع رفتم به همسری زنگ زدم که زود بیا خونه جمع کن بریم شمال آخه قرار بود چهارشنبه صبح زود بریم که من از کلاسام نزنم اونم بنده خدا سریع اومده بوده خونه وسایلا رو جمع کرده بود تا من برسم بابای همسری هم اومده بود خونه ما و کلید خونه شمال رو برامون آورد دیگه تا جمع و جور کردیم ساعت سه و نیم از خونه زدیم بیرون از تهران تا کرج یک ترافیک وحشتناکی بود که حدود ۲ ساعت تو ترافیک گیر کردیم جاتون خالی تو پمپ بنزین بودیم که اذان دادنو همونجا هم افطار کردیم ولی کلی نگران بودم که نکنه عید نشه چهارشنبه آخه مرخصی نگرفته بودم سر خود همینجوری راه افتاده بودم تو ماشین همش خدا خدا می کردم دیدید که چقدرم دیر اعلام کردن رادیوی ماشین همش روشن بود و ما منتظر تا اینکه حدود ۱۰ شب دیگه خیالم راحت شد حدود ساعت ۱۲ شب رسیدیم خونه مهدی اینا تازه اونجا رو ساختن خیلی تر تمیز دراورده بودن خوشمان آمد تصمیم گرفتیم چهارشنبه صبح زود پاشیم بریم ماسوله ساعت ۸ بلند شدیم جاتون خالی کلی بارون میامد بارون دوست دارم ولی دوست داشتم کم بیاد تا بتونم برم بیرون و همه جا رو ببینم داشتیم لباس می پوشیدیم که بریم خاله مهدی که رشت زندگی می کنهخ به موبایل مهدی زنگ زدو گفت حتما باید ناهار بیاین اینجا این اولین پاگشایی بود که از طرف خانواده مهدی اینا داشت صورت می گرفت ما الان ۱۰ ماه عروسی کردیم همه اقوام من پاگشا کردن دریغ از یک نفرشون تازه مامان همسری ناراحتم می شه خونه فامیلیاش نمی رم آخه ما رسم داریم تا پاگشامون نکردن جایی نمی ریم ولی اون می گه باید حتما برید خلاصه ناهارو رفتیم خونه خاله همسری یه خونه خوشگل داشتن البته از این خونه های دولیته که بهشون دادن برای چند سال بشینن البته خیلی راحت نبودم تا ساعت ۳ اونجا بودیم و بعدظهر هم رفیم به سوی انزلی هوا هم ابری بود ولی کنار دریا هم عالی بود نمی دونم چه سری بود تو این مسافرت تا می شستیم توی ماشین بارون میامد تا از ماشین میومدیم بیرون بارن بند میومد راستی یادم رفت بگم خاله مهدی یه قواره پارچه به مقادیری پول هم به ما کادو دادن من اصلا از گرفتن پارچه به عنوان کادو خوشحال نمی شم چون همیشه لباس حاضری می پوشم شب هم بعد از انزلی رفتیم خونه عمه مهدی که خیلی دوستشون می دارم دو تا دختر هم سن و سال خودم هم دارن تو یکی از روستاهای صومعه سرا زندگی می کنن وای خونشون خیلی خوشمل بود کلی درخت داشتن تو حیاطشون دروبر خونشون هم همکش مزرعه برنج بود که من از بوش خیلی خوشم میاد اونشب کلی هم برامون غذای محلی درست کرده بودن اونجا هم یه شکلات خوری کادو گرفتم صبح پنجشنبه هم رفتیم با همسری ماسوله جاتون خالی هم خوشمل بود هم هوای خیلی عالی داشت ناهار رو هم اونجا خوردیم تو یه رستوران که تو محوطه بیرون میز و صندلی گذاشته بودن توی بالکن عجب جای یا صفایی بود بعد ظهرم رفتیم قلعه رودخان ۲۵ کیلومتری غرب فومن نمی دونم اسمش رو شنیدین یا که نه یه قلعه است بالای کوه که باید حدود ۱۰۰۰ تا پله روبالا بریم تا به قلعه برسیم ولی یه جایی بکر بکر بود که به جرات می تونم بگم خیلی وقت بود از این جور جاها تا حالا ندیده بودم همش جنگل کلی رودخونه و آبشار قشنگ هم داشت وسطای جنگل بودیم که عموی مهدی بهمون زنگ زدو برای شام هم ما رو دعوت کرد خونشون جاتون خالی خونه این عموی مهدی خیلی خوش گذشت یه زنوی بسیار مودب هم داشت کلی هم ما رو تحویل گرفتن تازه اینجا هم کلی بهمون پول کادو دادن تا ساعت ۱۱ شب اونجا بودیم جمعه صبح هم رفتیم برای مامانم اینا برنج خریدیم کلی چیزای دیگه هم خریدیمو به سمت تهران راه افتادیم ولی دلمون نمیومد از اونجا دل بکنیم از بس هوا خوب بود به رودبارم که رسیدیم جاتون خالی کلی زیتون پرورده هم از اونجا خریدیم دیگه حدود ساعت ۶ غروب بود رسیدیم خونه خدمون ولی این سفر از اون سفرای به یاد ماندنی بود برای هر دومون و این طور شد که ما بالاخره به شمال رفتیم امروز اصلا حوصله سر کار اومدن رو نداشتم ولی خب چه می شه کرد باید می اومدم فکر کنم امروز رو باید تا ساعت ۶ اضافه کاری وایسم اصلا حالشو ندارم ولی مجبورم بمونم تا اون دو روزی رو که باید برم دانشگاه بهم مرخصی بدن راستی الان یادم افتاد اینو بنویسم دیشب خواب دیدم بچه دار شدم اونم از نوع پسرش کلی هم شورو ذوق داشتم به نظرتون تعبیرش چیه |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 9:26 توسط الهه |
|
|
سلام به همگی صبحتون هم بخیر امروز خدارو شکر یه خورده اول صبحی هوا بهتر بود صبحها که می خوام سوار سرویس بشم انقدر هوا گرمه که فکر می کنم سر ظهر دارم میرم بیرون چهارشنبه از سر کار با سرویس رفتم دانشگاه به موقع هم رسیدم ساعت اول با استادی که کلاس داشتم استاد مشاور خواهرم برای دفاعش بود تا اومد سر کلاس از روی چهره منو شناخت با اینکه تا حالا منو ندیده بود سریع گفت شما خانم .... هستید ولی من به نظر خودم اصلا شبیه خواهرم نیستم حالا چه جوری منو شناخته خدا می دونه پنجشنبه جمعه هم کلی تکلیف داشتم نشستم درس خوندن آقا یکی از استادا یه کتابی معرفی کرده که تا دلتون بخواد سخته هر پاراگرافی رو ده با می خونم تا یه چیزی دستم بیاد تازه بعد از این همه خوندن دیشب یه چیزایی رو فهمیدم هنوز هیچی نشده کلی کار ریختن سرمون استاد روش تحقیقمون گفته یه پایان نامه رو بخونید برای اخر ترم بیارید مثل دفاع سر کلاس خلاصه شو بگید خلاصه که دارن پوست می کنن منم تصمیم دارم پایان نامه خواهری رو ببرم ولی کلی این دو روزو درس خوندمو آماده سه شنبه هستم پنجشنبه بعد از بازی فوتبال با همسری رفتیم خیابون گردی جاتون خالی هوس پیتزا هم نموده بودیم یه پیتزا هم جلو پارک نیاوران خوردیم بعدش کلی تو ترافیک بودیمو ساعت حدود ۲ بود رسیدیم خونه تا ۵ صبح هم با همسری فیلم دیدیمو سحری خوردیمو بازم جاتون خالی تا ساعت ۲ بعد ازظهر جمعه خوابیدیم اونم چی با صدای زنگ تلفن مامان همسری از خواب بیدار شدیم گفت برای افطار بیاین اینجا ما هم ساعت پنج و نیم راه افتادیم آخه یه خورده دیر راه افتادم تا من سحری درست کنم اونم از نوع لوبیا پلو بعدشم بعد از افطار رسیدیم از بس که خیابونا شلوغ بود سر افطار همسری به مامانش گفت بابا کی از بیرون میاد می خوام کلید خونه شمال رو ازش بگیرم گفته بودم که قراره اخر این هفته بریم شمال مامانش گفت نه این هفته ما می خواییم بریم بنده خدا مهدی همینطوری دهنش باز موند گفت آخه مامان جان من که گفته بودم این هفته ما سه روز پشت سر هم تعطیلیم می خوایم بریم دیگه ما که تعطیلی نداریم انگار اصلا منظور ما رو نمی فهمید فقط روی حرف خودش پافشاری می کرد می گفت خب هفته دیگه شما برید خب هفته دیگه که ما تعطیلی نداریم البته می فهمه ها خودش رو به اون راه می زنه بعدشم گفت ما با برادرم اینا هماهنگ کردیم می خوایم بریم آخه برادرم دیگه مرخصی نداره حالا جالب اینجاست که برادرشون مدیر یه مدرسه غیر انتفاعی هستن که مدرسه هم مال خودشه نیازی نیست که مرخصی بگیره برادر نمی تونه مرخصی بگیره ولی ما می تونیم چقدر جالبه من فقط نگاه کردمو هیچی نگفتم ولی اون همش با لبخند جواب همسری رو می داد آخ داشتم می سوختم ولی اصلا به روی خودم نیاوردم بعدشم مهدی رفت به باباش زنگ زد و باباش گفت بیا کلید بگیر تو برو البته اگر بعد از اینکه ما اومدیم خونه مامان همسری نخواد مخشو بزنه خیلی برام جالبه که مادر شوهری برادرش رو به ما ترجیح می ده حالا این شمال ما هم شده داستانی امروزم کدبانویی شدم برای خودم حبوبات آشم رو دیروز پختم امروز سریع برم آش بپزم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مهر 1387ساعت 11:23 توسط الهه |
|
|
بازم سلام به همه دوست جونای خودم این چند روز کلی کمبود خواب دارم دیشبم دوباره تا ساعت سه و نیم صبح بیدار بودم خیلی هم خوابم میومد ولی همسری همش می گفت شب آخره نخواب بزور منو بیدار نگه داشت ولی کلی خوب بود یه علمه خودمو خالی کردم دیروز اولین جلسه دانشگاه بود از ساعت ۱ تا چهار ونیم کلاس داشتم دو دل بودم برم یا نرم ساعت اول و که بی خیال شدمو نرفتم ولی ساعت دوم رو رفتم فهمیدم که بله هر دو تا کلاس تشکیل شده فقط خوبیش اینه که ساعت اولیه حضور غیاب نکرده بود هنوز هیچی نشده کلی جزوه دادن برای هفته دیگه گفتن بخونید آماده بشید یه جورایی تنبلیم میاد درس بخونم ولی دیروز سر کلاس خیلی آماده بودم استاد ساعت دومی کلی کیف کرد امروزم از ساعت ۳ تا ۸ شب کلاس دارم بیچاره همسری افطارم نداره اصلا یادم نبود براش چیزی درست کنم دیشبم که اومدم خونه کلی برای همسری از دانشگاه تعریف ردم مثل این بچه های کلاس اولی که می رن مدرسه تا می رسن خونه برای ماماناشون یه ریز حرف می زنن منم همونجوری سیر تا پیازشو برای مهدی جونم تعریف کردم بنده خدا به این کار من دیگه عادت کرده دوشنبه هم که تعطیل بودیم شبش یه سر خونه مادر همسری زدیم جاتون خالی برام میرزا قاسمی درست کرده بود آخه من خیلی دوست دارم یه خورده هم برام گذاشت آوردم خونه فعلا که اوضاع رو به راه تا خدا چی بخواد اگه خدا بخواد هفته دیگه چند روز تعطیلیه آخر هفته رو با همسری می خواییم بریم شمال اخه اونجا خونه دارن البته من تا حالا خونشون نرفتم تازه ساختن خانواده همسری تا شنیدن ما می خواییم بریم آماده شدن با ما هفته دیگه بیان آقا ما رو می گی کلی ترسیدم که نکنه الان پاشن بیان خب دوست دارم با همسری دوتائی عشقولانه ای بریم دیگه همسری هم بهشون گفت ما می خواییم با هم دو تایی بریم یه دفعه دیگه ایشالا با هم می ریم خب دیگه برم سراغ کارام الانه که دیگه رییس جان بیاد سراغم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 13:21 توسط الهه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تاريخ 16/7/85با همسري عقد كرديم و در تاريخ 15/9/86 زندگي مشتركمون رو شروع كرديم من و همسري هر دو 27 ساله هستيم و البته همسری یه پنج ماهی از من بزرگتر و ما واقعاخییییییییییییییییییلی خوشبختیم
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|