تبليغاتX
روزهاي شيرين من و همسري

سلام به دوستای گلم طاعت و عبادات همگی قبول

پنجشنبه اولین مهمونی افطارمون برگزار شد البته بعد از کلی ناز مامانمو کشیدن برای اومدن آخه همش می گفت تو کرت درد می کنه نمیایم ولی خب خیلی دوست داشتم که بیان البته ظهر پنجشنبه خواهر کوچکه اومد کمکم خداییش رو بگم بیشتر کارامو کرده بودم شبم که خواهر بزرگه بنده خدا کلی کمکم کرد نذاشت کاری بکنم ولی با این حال شب کلی کمر درد داشتم مامانم از یه عطاری برام کلی دارو گیاهی برای دیسک گرفته تا ببینم خدا چی می خواد راستی روز پنجشنبه که افطاری مهمون داشتم یادم رفته بود زولبیا بخرم تازه دیروز یادم افتاد اونم چی تو خیابون دسته یه آقاهه دیدم گفتم ای دل غافل من همیشه وقتی مهمون دارم اینقدر غذا می پزم که تا دو سه روز برای خودمون اضافه میاد آخه می ترسم نکنه کم بیاد جلو مهمونا ضایع شم ولی اینبار همه چیز به اندازه همون شب بود به غیر از مرغ که یه خورده اضافه اومد مهدی کلی ناراحت شد همش بهم می گفت چرا کم درست کردی ولی همه می گفتن کم نیست اندازه است حالا خدا داند.

گفته بودم روز چهارشنبه خونه جاری جان دعوتیمو منم قصد رفتن ندارم ولی یه جورایی دو دل شده بودم که برم یا که نه؟آخه این جاری جان عزیز ما بعد از ۹ ماه که ما عروسی کردیم هنوز خونه ما نیومده البته دعوتشان هم نموده ایم سه شنبه ساعت ۳ دیدم پدر همسری زنگ زدو گفت فردا حتما خونه جاری جان بیایید بنده خدا کلی تدارک دیده یادتون نره حتمکا بیایید ناگفته نمانمد ما از زمانی که عقد کردیم تا حالا دوبار خونه جاری جان دعوت شدیم دفعه اول که مامانم اینا رو هم دعوت کردن چشمتون روز بد نبینه وقتی که ما رسیدیم جاری و مادر شوهر هر دو تا شون رفتن تو آشپزخانه و بعد از هر یک ربع یه چیزی می آوردنو تعارف می کردن انگار که ما فقط واسه خوردن رفته بودیم اونجا البته مادر شوهری خودش خیلی زرنگه این جاری جان نمی دونم به کی برده دفعه دوم هم که رفتم ماه رمضون پارسال بود بازم هم به همون صورت ما وسط پذیرایی نشستیم و هر چند لحظه یک بار میزبان رو هم می دیدیم از این رفتارشون خیلی بدم میاد تازه خیلی هم ساده مهمونی می گیرن حالاچرا اینقدر میرن اشپزخونه خدا می دونه من وقتی مهمون دارم از شب قبل همه چیزم آماده است خیلی بدم مهمونا که می رسن برم تو اشپزخونه البته مامانم می گه آدما باهم فرق می کنن تو خیلی ایرادی بعد از تماس پدر شوهری کلی بهم برخورد با خودم گفتم این دختره کی خیلی تدارک دیده که این دفعه دومش باشه بعدشم خود پدر شوهری هم زنگ بزنه و اصرار کنه که حتما بیایید خدا بده شانس منم به همسری گفتم حالا که اینطور شده بی خیال منم نمیام تاونم زنگ زده بودو گفته بود که نمیاییم مثل اینکه خیلی هم بهشون برخورده خب مگه من چند بار دعوتش نکردم  اون نیومد هیچکی به روی خودش نیورد ولی حالا همه بهشون بر می خوره

دیشبم که تا ساعت ۴ صبح مراسم احیا بودم تا اومدم خونمون نزدیک اذان بود دیگه گرفتم خوابیدم تا ساعت ۹ صبح امروز همسری منو رسوندو خودشم از اون ور رفت سر کار امشبم افطاری خونه خواهر بزرگه دعوتم باید کادو دفاعش رو هم ببرم ولی هنوز چیزی نخریدم

توجه کردین ماها که تازه ازدواج کردیم چقدر اولین چیزا داریم مثلا اولین مهمونی افطاری یا اولین ماهگردمون اولین ماه رمضونمون کلی از این اولین ها.......

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 11:22  توسط الهه | 
سلام

امروز روز دفاع خواهری بود ساعت ۹ صبح البته بنده حقیر به علت نداشتن مرخصی نتونستم برم ولی همش دلم پیشش بود کلی زنگ زدم امروز صبح بهشو معذرت خواهی کردم اونم کلی دلداریم دادو همش می گفت اکشالی نداره تو قبلا زحمتای خودتو کشیدی قربونش برم الهی خیلی ماه مامانیم می گفت یه سبد گل خیلی بزرگ خریده بوده براش برده همه پشت تلفن گفتن ایشالا دو سال دیگه نوبت خودت لازم به ذکر است که خواهری ما همون رشته رو می خوند که الان من قبول شدم دفاعشم ۱۹ شده ولی می گفت خیلی استرس داشته

جونم براتون بگه که یکشنبه به مهدی گفتم به مامانت اینا زنگ بزن برای ۴ شنبه بیان افطاری خونمون بعد از نیم ساعت دیدم مامانش خودش بهم زنگ زدو گفت نه نمیاییم تو کمرت درد می کنه الان نمیاییم دلمون راضی نمی شه تو با این کمرت پاشی برای ما افطاری درست کنی از ما اصرار از اونم انکار خلاصه کنسل شد دیشبم برای اولین بار جاری جانمان زنگ زدن به ما مارو برای چهارشنبه افطاری خونشون دعوت کردن ولی من تصمیم دارم که نرم آخه عید دعوتش کردم نیومد مامانم از مکه اومده بود براش کارت بردم نیومد خلاصه پدر بزرگ ما فوت کرده بود یه زنگ خشک و خالی هم به ما نزد حالا به نظرتون من باید برم ؟مامانم بنده خدا می گه حالا که زحمت کشیده و زنگ زده خب برو تو رو خدا مامان ما رو می بینید حالا این خانم همه جا بی دعوت می رهبه ما که رسیده خودشو می گیره همیشه از بچگی تولد امام حسن یه حسو حال خاصی داشتم یه حس عجیب آخه مامانم همیشه می گه امام حسن غریبه زود حاجت می ده حتی برای کنکور ارشدم هم نذر امام حسن کرده بودم

امروز سالگرد عقد منو همسری گلمه دو سال پیش روز تولد همسری ساعت ۲ بعد از ظهر ما عقد کردیم دیشب همش یاد اون روز بودم خیلی دلم برای اون روزا تنگ شده هیچ وقت یادم نمی ره روز عقدمون خاله همسری هم اومده بود کلی بهم چشم غره می رفت اون روز یه حس عجیبی داشتم بر عکس همه عروسا که کلی استرس دارن ولی من کلی آرامش داشتم هیچ وقت یادم نمی ره وقتی عاقد گفت بابای عروس برای امضا بیاد چه حالی شدم انگار اتاق عقد تبدیل شد به صحرای کربلا حتی خانواده همسری هم همه گریه می کردن کلی بابای همسری دلداریم داد ولی خیلی سخت بود

مهدی عزیزم خییییییییییییییییییلی دوست دارم

یادتونه گفتم می خوام آش بپزم جاتون خالی عجب آشی شده بود خیلی خوشمزه همه چیش اندازه بود جای همتون خالی مهدی کلی ازش تعریف کرد

امشب اگه بشه می خوام رای تبریک برم خونه خواهری نمی دونم کادو چی براش بخرم به یاری سبزتان نیازمندم برسید به کمک الی

راستی کسی از شیوا جون خبری نداره؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 12:5  توسط الهه | 

سلام به دوست جونای خودم از چهارشنبه براتون بگم که از سر کار رفتم خونه خودمون یه خورده خونه رو تمیز کردم به یمن ورود همسری یه خورده هم دلم برای مامانم تنگ شده بود نشستم زار زار گریه کردم شام هم یه غذای من درآوردی که همسری دوست داره به همراه ژله لیمو درست کردم یه لباس خوشملم که خواهری از مکه برام آورده بودو پوشیدم یه خورده هم آرایش ساعت نزدیک ۱۰ بود که همسری اومد وقتی صدای زنگ و شنیدم دیگه داشتم از خوشحالی بال در می اوردم رفتم در و باز کردم و یکهو پریدم تو بغل همسری آقا کلی گریه کردم و اونم کلی نازم کرد اونشب همش به ناز کردن منو ناز کشیدن همسری گذشت یه قورمه سبزی خوشمزه هم برای سحر گذاشته بودم بعد از سحر هم تا ظهر با هم خوابیدیم و من به همسری پیشنهاد دادم برم خونه مامانش اینا با خودم فکر کردم حالا که مامانش زنگ زده خوب بهتره بریم دیگه خیلی موضوع کش دار نشه مهدی هم زنگ زدو گفت که ما شب مییایم بعد از ظهر هم با همسری رفتیم برام یه کفسش خوشمل با یه شلوار کتون خوشمل دیگه خرید ساعت نزدیک ۷ بود رسیدیم خونه مامانش اینا منم انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده رفتم تو خونه البته به نصیحت دوستان گوش کردمو اینجوری رفتم بعدشم مهدی شیرینی خریده بود و گفت اینم شیرینی قبولی الهه است مامانش بهم تبریک گفت بعدشم بهم گفت قهر بودی اینجا نمیومدی منم با تعجب گفتم قهر برای چی خیلی باحاله خودش قهر می کنه بعد به من می گه قهری از اولش عادت داشت هر وقت از دست من ناراحت می شد خودشو می کشید کنار حرفاشو به شوهرش می گفت به من بزنه تازه وسطش هم همش از من طرفداری میکنه که یعنی من تقصیری ندارم ولی من دیگه خوب می شناسمش آخه پدر شوهری اصلا اهل این حرفا نیست یه برادر شوهر هم دارم که دانشجو هنوزم ازدواج نکرده هر وقت منومی دید سر بسته همیشه می گفت لیسانس چیه من همش فکر فوقم فکر دکترام آقا ما رو می گی کلی همیشه بهمون بر می خورد ولی اونشب کلی تو لک بود اصلا تبریک نگفت اخه بنده خدا دیگه نمی تونه پز بده رفته بود تو اتاقشو اصلا بیرون نیومد مادر شوهری خودش رو به اون راه زده بود و به من گفت ای وای مگه کمرت درد می کنه انگار خبر نداره؟ولی منم دیگه یاد گرفتم چطوری باید رفتار کنم دیگه مثل اون موقع ها نیستم که هر روز زنگ بزنم  تا حداقل خوبی ادم رو بفهمه .

جمعه هم بعد از ظهر رفتم خونه مامانم اینا خواهر بزرگه هم یه خورده کارای پایان نامه داشت کمکش کردیم اونم سه شنبه باید دفاع کنه ایشالا خدا کمکش کنه خیلی خواهر نازنینیه

دیشبم یه ربع به افطار مونده اینجانب فهمیدم که دختر خاله نازنیم اومده کلی ناحارت شدم

امروز می خوام برم آش درست کنم دفعه اولمه ولی خیلی آش دوست دارم از ئیشب حبوباتش رو خیس کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 11:16  توسط الهه | 
سلام

امروز همسری بر می گرده ساعت ۹ صبح بهش زنگ زدم گفت نزدیک خرم آباده تا غروب می رسه منم صبح که داشتم میامدم سر کار وسایلمو از خونه مامانم اینا جمع کردم که امروز بعد از ظهر دیگه برم خونه خودمون نمی دونم صبح چرا اینقدر برام سخت بود از اونجا اومدن آخه این چند روز خیلی خوش گذشت در جوار مامانیو و خواهر برادر نازنین خداییش صبح گریم گرفته بود تو چهره اونا هم همینو خوندم مامانم می گفت چرا وسایلتو می بری خب امشبم افطار بیا اینجا ولی آخه مهدی خسته است گفتم بهتره برم خونمون ولی این چند روز خیلی خوب بود بخورو بخواب همه چیز آماده بدون اینکه کسی حتی انتظاری ازت داشته باشه خداییش خونه پدری یه چیزه دیگه است اونجا کجا خونه مادر شوهری کجا ولی از صبح تا حالا یه جورایی ناحارتم دلم براشون تنگ می شه ولی خب دیگه زندگی یعنی همین

راستی نمی دونم حالا که مادر شوهری زنگ زده فردا پنج شنبه برم خونشون یا که نه این چند روز اصلا زنگ نزدم هر کاری کردم که بزنگم نتونستم

امروز زود باید برم خونه کلی خونه رو جمع و جور کنم همسری اومد زیاد وحشت نکنه

امروز فکر کنم قراره سبد کالای ما روبدن تا حالا که خبری ازش نبود ولی امروز فکر کنم خبرایی شده البته می گن یه مقدار پول هم می گیرن البته نه خیلی زیاد

همش فکر می کردم تو اداره ساعت کاریمون کمتر بشه بهتره ولی کارا فشرده و وقت هم کم خلاصه کلی باید بدو بدو کنم تا کارا تموم شه به خاطر همین هم یه خورده کمرنگ شدم

راستی یه دفتر پاپکو با یه مداد برای دانشگام خریدم خب مگه چیه خب ذوق دارم دیگه

خب اینم از این چند روز فعلا بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 12:0  توسط الهه | 
سلام علیکم خوب هستین چه خبرا از ما خبری نیست خوشین بابا این ساعت اداره ما مثلا کمتر شده ولی تا دلتون بخواد از ما کار می کشن وقتم کم می یارییم

همسری هم که رفته ماموریت منم وسایلمو جمع کردمو رفتم خونه مامانم راستی روز چهارشنبه که همسری رفت پدرشوهر جان زنگ زدو کلی حال و احوال کرد و بعدش گوشی رو داد به مادر شوهری اونم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه کلی احوالپرسی کردو گفت جای مهدی خالی نباشه مییایم دنبالت میارییمت اینجا این چند روز که همسری نیست منم گفتم نه اونجا سرویس نداره سختمه البته الکی گفتما آخه بدون همسری سختمه برم اونجابعدشم گفتن ما منتظریم به ما خبر بده ولی من هنوز زنگ نزدم حالا آفتاب از کدوم طرف دراومده بود خدا می دونهالبته همش به خاطر همسریه اگه اون پشتم نبود اونا از این کارا نمی کردن

شنبه هم رفتم ثبت نام به خاطر همین هم نیومدم سر کار ۳۰۰ تومن هم شهریه ازم اضافه گرفتن خودم اولش فهمیدم اعتراضم کردم ولی کو گوش شنوا بعدشم دیگهه مگه زیر بار می رفتن گفتن اشکالی نداره می زاریم برای ترم بعدت

این روزا خیلی روزه گرفتن سخت می گذره برای شما هم همینطوریه؟

راستی این چند روز خونه مامان اینا فقط شدم بخورو بخواب خیلی خوش می گذره روزی سه چهار بار هم با همسری می حرفیم کلی دلم براش تنگ شده دیروز یه سری هم رفتم خونه خودم دلم خب برای اونم تنگ شده بود دیشبم که تا ساعت ۲ داشتم فوتبال نگاه می کردم البته کلی بازی افتضاح بود

خب دیگه برم که الان رییس جان صداش در میاد

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 10:9  توسط الهه | 
سلام به دوست جونای خودم

وای دلم برای همتون تنگ شده خداییش اینقدر سرم شلوغ بود که نتونستم براتون کامنت بزارم ولی کم و بیش پستاتونو می خوندم اینجا سر کار یه عالمه کار سرم رخته بود وای نگید الی بی معرفته

دیروز همسری از سر کار که اومد گفت که باید چهارشنبه صبح ساعت ۵ بره ماموریت آقا اینو که شنیدم یکهو اشکام ریخت دست خودم نبود ولی دلم براش خیلی تنگ می شه آخه بعد از عروسی ما حتی یک روز هم از هم جدا نبودیم دیگه چه برسه به ۱۰ روز برام خیلی سخته دیگه از فردا باید کوله بارمو جمع کنیم برم خونه مامانم اینا دیروز مهدی کلی دلداریم داد همش می گه اگه سختته نمی رم ولی کاره دیگه نمی شه کاریش کرد ولی خیلی دلم برای خونه مامانم اینا رفتن و زیاد موندن تنگ شده شاید فرصت خوبی باشه

شنبه باید برم دانشگاه ثبت نام دو روز تو هفته کلاس دارم البته بعد از ظهر ها خدا کنه مشکلی پیش نیاد

دیشب اولین سحری رو تو خونه خودمون شروع کردیم البته مهدی گلم زودتر پا شده بود و غذا رو گرم کرده بود راستی دیشب سحری هم لوبیا پلو داشتیم از اونجایی که تو پست آتی ته دیگ زعفرونیو دیدم کلی هوس کردمو رفتم دیشب درست کردم برای افطار دیروز هم همسری ما رو برد بیرون آخه نه که چند روز نیست خواست که ما ناراحت نباشیم

خیلی دوست داشتم ماه رمضون زود بیاد آخه تا حالا تو خونه خودم امتحانش نکرده بودم ولی کلی شوق و ذوق داشتم من تا حالا آش درست نکردم ولی خیلی دوست می دارم ولی می خوام درست کنم

راستی کلی خوشحالم که ساعت کاریامون شده ۹ تا ۲ کلی حال از خودمان در می کنیم

بازم بابت همه لطف دوستان ممنونم ایشالا جبران کنم

یه چیزی یادم اومد ۲ سال پیش شب اول ماه رمضون شب خواستگاریمون بود آخ یادش بخیر خیلی خوب بود

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:58  توسط الهه | 

سلام به دوست جونای خودم

بابا کلی ما رو شرمنده کردین با این کامنتای خوشملتون ایشالا که هر کی هر چی می خواد خدا زود زود بهش بده وای نمی دونید این حسی که من دارم چقدر قشنگه یه حس خوشمله

دوشنبه شب خواهر کوچیکه زنگ زد به هم گفت که جوابا اومده وای اگه بدونید چه استرسی داشتم اولا که از بعد از ظهر به محض شنیدن اینکه قراره جوابا بیاد کلی کمر درد گرفتم دیگه مطمئن شدم که کمردردام از استرسه جاتون خالی ساعت ده ونیم شب بود که با استرس فراوان وارد سایت شدم وقتی صفحه باز شد نمی دونستم کجای صفحه رو نگاه کنم از بس که استرس داشتم یکدفعه مهدی گفت قبول شدی یکدفعه پریدم تو بغل مهدیو فقط گریه می کردم از خوشحالی سریع با موبایلم زنگ زدم به مامانیم اونم صدای گریون منو که شنید فکر کرده بود که قبول نشدم ولی وقتی فهمید های های گریه می کرد خلاصه کلی اونشب خوش گذشت فرداش که اومدم سر کار کلی رییسمون تحویلم گرفت وکلی از همکارامم با حالتی نه خیلی خوشحال به هم تبریک می گفتن خیلی هاشون معلوم بود که زیاد خوشحال نیستن آخه تو واحد ما من اولین نفری می شم که فوق لیسانس می گیره فکر کنم به خاطر همینه ولی خیلی نگران کارم هستم نمی دونم با کلاسم می شه مچ کنم یا نه

دیروز ساعت ۴ فهمیدم که بله سراسری هم قبول شدیم البته نه تهران بلکه اصفهان همسری می گه اگه دوست داری می تونی بری اصفهان ولی خودم فکر می کنم برام سخته آخه کارمو از دست می دم تازه از همسری هم دور می شم ترجیح می دم ازادو برم.

اونایی که ازم پرسیده بودن چه جوری درس خونده بودم باید بگم تا آذر ماه که درگیر مراسم عروسی بودم از دی ماه شروع کردم حدود ۲ ماه روزی یکی دو ساعت می خوندم ولی کلی تست زدم که فکر می کنم خیلی تاثیر داشت تست قلم چی تشت پوران پژوهش تستای خود کنکور سراسری و آزاد بعد از سراسری هم دوباره درس خوندن رفت کنار تا اول اردیبهشت که حدود ۲۰ روز هم برای آزاد درس خوندم ولی خودم می ددونم اگه یه کوچولو همتم بیشتر بود حتما سراسری تهران قبول می شدم ولی بازم خدا رو شکر

همسری که خیلی خوشحاله ولی فکر کنم بالای یه میلیون ترمی باید پیاده شیم

خیلی هم کنکور ارشد سخت نیست فقط باید منابع درستی رو آدم پیدا کنه من منابعم خیلی توپ بود دقیقا کتابهایی که مال طراح های سوال بود رو خوندم حدود ۳۰ تا منبع داشتیم ولی من فقط هفت هشتاشونو بیشتر نخوندم

بازم از همتون بابت کامنتای قشنگتون ممنون

از همین جا دوباره به فری عزیز هم تبریک می گم  و امیدوارم آتی و شیوا و ملی هم سال دیگه قبول شن و همینطور بقیه دوستان

همتونو می بوسم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 17:48  توسط الهه | 
سلام به دوست جونای خودم

وای نمی دونید چقدر خوشحالم من کارشناسی ارشد قبول شدم

وای باورم نمی شه خدایا شکرت خدایا هزار بار شکرت همش می ترسیدم من شرمنده مهدی بشم آخه خیلی برام زحمت کشید خدایا شکرت با تمام خوشحالی جای خالی بابامو حس می کنم نیستی بابای نازم تا از خوشحالی به همه شیرینی بدی یادته لیسانس که قبول شدم کلی به همه شیرینی دادی ولی من ديشب فقط با عكست خوشحالي كردم با ماماني كلي گريه كرديم مامان گفت كه تو داري منو مي بيني من ديدم از تو عكست به من مي خندي ولي بغلم نكردي مثل هميشه به هم نگفتي بابا جون مباركت باشه

خيلي خوشحالم امروز هم جواب سراسري مياد ولي استرسم كمتر شده چون آزادو قبول شدم راستي علوم تحقيقات قبول شدم ببينم امروزو چكار مي كنم

فقط دعا كنيد به كارم لطمه نخوره

خدايا شكرت كه شادم كردي خدايا خيلي ها نمي خواستن اين روزو ببينن ولي تو خيلي بزرگتر از اين حرفايي

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 8:55  توسط الهه | 

سلام

یه چند روزیه به خاطر جابه جایه این سرورای اداره اینترنت اداره همش قطع می شه کلی دیگه هممون تو اداره کلافه شدیم آخه این رییس جان ماهم رفته مرخصی کار کمه آدم حوصلش خب سر می ره مجبوریم همش با تلفن حرف بزنیم

راستی یه کتاب داستان انگلیسی پیدا کردم همه داستانهای معروفو به صورت خلاصه داره انقده باحاله آدم از همه داستانها سر در میاره خیلی هاشونو اسمشونو شنیده بودم ولی نحونده بودم مثل ربکا  این چند روز کلی از داستاناشو خوندم

همسری دیروز صبح زنگ زد و گفت که بهش گفتن باید بری اهواز ماموریت وای همینو که شنیدم کلی گریه ام گرفت دوران نامزدی زیاد می رفت ماموریت وای یاد اون روزا می افتم کلی دلم می گیره خیلی دوریش برام سخت بود از همون روزی که می رفت من گریه می کردم تا برگرده یادمه همسری دفعه اول که رفت از سر کار تا خونه همش داشتم گریه می کردم یه روز از همونجا به هم زنگ زد و گفت که داره بر می گرده باورتون نمی شه داشتم از خوشحالی بال در می آوردم تو فرودگاه اهواز که بود موقع برگشتن اذیتش کردم بهش گفتم خیلی هم دلم برات تنگ نشده خواستی بمون اونم می گفت می مونم ها منم از اونجایی که دیگه بلیط داره و مطمئن بودم بر می گرده تهران همش می گفتم خب نیا اون روز ساعت ۴ بعد ظهر رسید تهران چون من سر کار بودم و نمی تونستم مرخصی بگیرم قرار شد شب همدیگه رو ببینیم بهم گفته بود از بس تو بی قراری کردی به خاطر تو زودتر اومدم ولی بقیه همکارام هنوز همونجا هستن همون روز که همسری رسیده بود به هم زنگ زد و گفت دوباره از اهواز بهم زنگ زدن و گفتن باید برگردی ولی من صبح می رم که تو رو ببینم من گفتم باشه حداقل یه روزم غنیمته ولی بهش گفتن فوری باید برگردی تصورشو بکنید هنوز نیومده باید برگرده خلاصه منو همسری هم دیگه رو ندیدیم همسری با اتوبوس برگشت اهواز آخه خیلی با عجله شدو بلیط هواپیما هم پیدا نکرد اونشب ولی تا اهواز که بره من زنگ زدمو گریه کردم

دیروز همسری تا دید من گریه هامو شروع کردم کلی نازمو کشید و گفت اگه تو راضی نباشی گلم نمی رم منم با گریه می گفتم نه بهشون بگو میری اونم می گفت نه می رم به رییسم می گم که نمی یام ولی بره بهتره آخه این یک هفته ای اگه نره ممکنه از اون ماموریتهای ۲۰ روزه ببرنش آخه بعد از عروسی تواین ۸ ماه هنوز ماموریت نرفته هنوز ما یه روز هم از هم دور نبودیم خب دلم برای همسری تنگ می شه

بچه ها دلم خیلی شور می زنه فکر کنم جواب ارشد تو این هفته می یاد کسی می دونه چند شنبه می یاد تو رو خدا برام دعا کنید هر چی سایت سازمان سنجش می رم باز نمی کنه اگه خبر دار شدید به منم بگید مرسی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 16:14  توسط الهه | 

سلام سلام بازم سلام

بابا مردم امروز از صبح که اومدم اینترنت اداره قطع بود آخه سرورامونو دارن عوض می کنن همش داره داره اذیت می کنه

پنجشنبه رفتم عروسی ناهید خداییش خیلی ماه شده بود آدرس آرایشگاه رو من بهش داده بودم موهاشم مش کرده بود کلی ناز شده بود خوشحال شدم از اینکه آرایشگاه خوب از آب دراومد و برای خودم فحش درست نکردم ناهید خانم ما با آقای همسرش یه چیزی حدود ۸ ماه دوست بودن تو مدت دوستی منو کشت از بس به من زنگ می زد و راهنمایی می خواست انگار که من مشاورشم همون موقع های دوستی یکدفعه مامان ناهید مریض شد الکی الکی پاهاش درد گرفت هیچ دکتری هم نمی فهمید که مامانش چشه تا به جایی رسید که بنده خدا دو ماه دوماه بیمارستان می خوابید و ناهید به خاطر مامانش و نگهداری از اون کار و رها کرد تا اینکه آقای همسر تصمیم به خواستگاری گرفتن و اومدن وبله برون و....ولی بعد از یک هفته که از بله برون گذشت بنده خدا مامان ناهید فوت کرد و یک فشار عصبی زیاد روی ناهید خلاصه ناهید موندو خونه و زندگی دو تا خواهر کوچکتر با دوتا برادر کوچکتر خداییش مثل یک مامان کار می کرد تو خونه شب قبل از عروسی زنگ زد به منو بنده خدا کلی گریه کرد همش می گفت ته دلم ناراحت نمی تونم خوشحال باشم بنده خدا حق داشت وقتی وارد سالن شدم انگار جای مامانش خیلی خالی بود خواهر کوچیکش خیلی مظلوم بود ساکت نشسته بود مادر شوهر ناهید بهش می خورد از این خانمای بد اخلاق باشهیه جوری بود بنده خدا ناهید چه جوری می خواد باهاش سر کنه نمی دونم شبم که ناهیدو بردن برای خداحافظی خونش بنده خدا خواهرو برادرش هلاک شدن انقدر گریه کردن ناهید که دلش نیومد تو خونه بره فقط توی حیاط رفت کلی هم منو ناهید همدیگه رو بغل کردیمو گریه کردیم اخه من تو همه جریانات ناهید بودم اینم از عروسیه ما البته تو سالن کلی با دوستان کلی مجلسشو گرم کردیم و نذاشتیم بهش بد بگذره

جمعه هم تا ساعت ۱۱ خوابیدم قرار بود بابای همسری بیاد ماشینمونو ببره می خواست بره شمال آخه داره اونجا خونه می سازه می خواست بره سر بزنه اون یکی پسره اقا قرض بالا آورده بنده خدا پدر شوهرم به خاطر اون ماشینشو فروخته خلاصه بعد از یک ماه بابای همسری رو دیدم ولی بنده خدا هیچی به روی خودش نیوورد منم هیچی نگفتم ولی دوست داشتم یه چیزی می گفت تا منم کلی گلایه می کردم ولی هیچیه هیچی نگفت دلم کلی برای ماشینمون تنگ شده همش همسری رو اذیت می کردم به شوخی بهش می گفت باید از بابات یه دونه چک امانت بگیری بعد ماشینو بهش بدی .

امشبم همسری اضافه کاریه منم تهنا باید شام بخورم ولی خوبیش اینه که نمی خواد شام آنچنانی درست کنم

فعلا بای

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 16:37  توسط الهه |