تبليغاتX
روزهاي شيرين من و همسري
صبح بخیر

فری نازنین   یه کار خوشمل راه انداخته که چطور شد که وبلاگ زدید

از اونجایی که تو اداره ما همه پای اینترنت هستن البته سرچهای تحقیقاتی منم یک روز بعد از عید در حال همین کار بودم ( مثلا جون خودم) یک دفعه نمی دونم چطور شد که رسیدم به وبلاگ الهه جون جون دقیقا اولین پستش بعد از عید هم بود که خدا رحمت کنه عمه اشو تازه فوت کرده بود و راجع به عمه اش نوشته بود انقدر هم سوزناک نوشته بود که خداییش منی که نمی شناختمش کلی گریه ام گرفت از طریق وبلاگ الهه کلی لینکهای دیگه رو خوندم کلی کیف می کردم از اینکه افراد خاطراتشون رو می نوشتن خیلی برام این قضیه جالب بود آخه تا چنین وبلاگای قشنگی ندیده بودم ولی برام سخت بود که همش مطالب رو می خوندم ولی خودم هیچ نقشی نداشتم تا اینکه یه روز منم تصمیم به امر وبلاگ سازون زدم کلی ذوق زده بودم و کلی اکشال داشتم ولی فری نازنین کلی منو تو این زمینه راهنماییم کرد ولی باورم نمی شد که بچه هایی که همیشه وبلاگاشونو می خوندم حالا یک به یک می اومدنو به هم تبریک می گفتن بعضی هاشونم سریع منو لینک می کردن به قول ملیکا طوری شده که دیگه می گم کی صبح می شه که من برم اداره سریه بچه ها رو چک کنم.روزای سخت نارنجدونه رو هیچ وقت یادم نمی ره با اون که منو نمی شناخت ولی همیشه مطالبش رو می خوندم کلی هم نگرانش بودم تصورم از ملیکا یه دختر قدرتمند بود وبقیه رو هم همینطور همهشونو دوست دارم ودلم برای همشون تنگ می شه

خب اینم داستان ما

دیشب کلی به خاطر کمر دردم گریه کردم خیلی اذیتم می کرد

امشب می خوام برم عروسی دوست مهدی البته قبلا همکار خودم هم بوده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 8:40  توسط الهه | 
سلام خوفید خوشید تعطیلات خوش گذشت عید همتون مبارک

حتما کلی شربت و شیرینی هم خوردید ولی من یه اوچولو خوردم خب ترسیدم چاق بشم

شنبه بعد از اداره دکترمو پیدا کردمو رففتم پیشش جواب آزمایشمو با ام آر ای منو دید و گفت یه دیسک خفیف داری که تنها راهش هم ورزش کردنه گفت فقط باید ورزش کنی باید بری تو استخر راه بری اگر هم این کارا رو نکنی بدتر می شی خلاصه ما هم از دیروز شروع به ورزش کردن کردیم البته نه هر ورزشی فقط ورزشایی که دکی جون گفته گفت تو آزمایشتم یه خورده عفونت دیده می شه یا مال دندونته یا مال زنان حالا نمی دونم چه کار کنم تا حالا دکتر زنان نرفتم بدم می یاد نمی دونم باید چکار کنم کمرم هم خیلی اذیت می کنه تازه دیسک خفیفه اگه گنده بود دیگه چی می شد .

دیشب با هعمسری رفتیم یه خورده خیابون گردی بد نبود کلی شلوغ بود حوصله شام پختن هم نداشتم همسری هم گفت ولش کن امشب شام نمی خوریم

یه چند وقتیه اون الهه سابق نیستم اون دخمری که کلی شیطونی می کرد از سر کول مهدی می رفت بالا نیست حتی بعضی وقتا وقتی مهدی هم سمت من می یاد فرار می کنم خودم می دونم که دارم اذیتش می کنم ولی دست خودم نیست خب چکار کنم ولی اون بنده خدا هیچی نمی گه همین دیشب در این مورد باهاش حرف زدم گفت گلم تو که تقصیر نداری تو هم خسته از سر کار می آی خونه دیگه وقتی برای این کارا نمی مونه

امروز می خوام از رییسم پیگیری اون قضیه چهارشنبه رو بکنم ببینم به کجا رسید ( گفته بودن مانتوی تنگ می پوشی).

بای

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 9:36  توسط الهه | 
همه این مطلب رو روز چهرشنبه نوشتم ولی همش پاک شد :

امروز اصلا حال و حوصله ندارم از ساعت ۵ صبح که برای نماز بیدار شدم تا ۷ که برم اداره اصلا خوابم نبرد آخه موقع وضو یکدفعه یادم افتاد یه نامه مهم رو باید به یه واحدی می فرستادم ولی یادم رفته بوده تازه اون واحد از اون واحد های غرغرو هستند کلی به خاطر این مطلب استرس داشتم. سوار سرویس هم که شدم یکی از همکارام کلی به من انرژی مثبت داد که بابا ب خیال چرا الکی غصه می خوری فوقش یه خورده بهت غر می زنن دیگه خلاصه امروز رو با کلی استرس شروع کردم .

اداره ما یک نماینده برای کارمندای پیمانیش داره که از طریق اون همه اخبار به ما می رسه چند وقت پیشا اومد تو واحد ما گفت خانم ..... به من گفتن مانتوی شما تنگه بهتره که مانتوتونو عوض کنید آقا کلی به من بر خورد آخه من اصلا بیرون هم که می رم نه اهل مانتوی تنگم نه خیلی آرایش حالا اونم تو یه جایی مثل اینجا که دولتیه به خوام از این کارا بکنم منم رفتم به رییسم گفتمن بنده خدا کلی ناراحت شد و گفت باور کن هیچ کدوم از ماها نگفتیم نمی دونم کی بوده تازه اگه شما مشکلی داشتید قبل از اینکه کسی بخواد به شما حرفی بزنه من خودم به شما می گفتم خلاصه این موضوع گذشت تا به امروز البته ناگفته نماند من دیگه هیچ وقت بعد از اون قضیه اون مانتومو نپوشیدم رفتم دو تا مانتوی اداری دیگه خریدم ولی امروز دوباره خانمه اومد و گفت دوباره به من تذکر دادند آقا منو می گی دیگه داشتم دیوونه می شدم بهش گفتم من که مانتومو عوض کردم دیگه چشونه گفت حالا مقنعتو عوض کن می گن کوتاه ولی من با عصبانیت بهش گفتم نه من این کارو نمی کنم اگه بکنم طرف پرو می شه و سریع رفتم پیش رییسمون حالا اشکام مگه فرصت می داد که من حرف بزنم وقتی جریان رو بهش گفتم سریع به این خانمه زنگ زد و گفت باید بگی که کی این تذکرا رو می یاد به شما می گه اونم گفت نمی تونم رییس جان ما هم با آرامش تمام به خانمه گفت پس من خودم پیگیری می کنم حتما این موضوع باید روشن بشه چون من رییس این خانم هستم اگر کسی باید به این خانم تذکری بده منم نه کسی دیگه تازه ما از این خانم خطایی هم ندیدیم کلی هم با من حرف زد و منو آروم کرد از بس گریه کردم چشمام داره می سوزه اخه چیزی که دروغه قبول کردنش برام خیلی سخته بهم گفت خودم پیگیر این قضیه هستم همون لحظه همسری زنگ زد به موبایل رییس جان و گفت من اجازه نمی دم کسی به زن من از این جور حرفا بزنه و کلی از این جور چیزا رییس جان ما هم از اونجایی که واقعا یه دونه است کلی با همسری حرف زد و به اون هم قول داد تا این قضیه رو پیگیری کنه اینم از امروز ما کلی حالم گرفته است .اینترنت اداره ما هم امروز کلی بازی در می یاره .راستی دیشب ترانه مادری چی شد؟

و اما نوشته های روز شنبه دیروز که جمعه باشه با مامانم اینا و آبجی بزرگه رفتیم سمت فشم هوا عالی بود ولی به محض رسیدن ما به اونجا کمر درد عجیبی اومد سراغم تا ساعت ۷ غروب هم که اونجا بودیم فقط دراز کشیده بودم اصلا نمی تونستم تکون بخورم خلاصه اینم از دیروز ما ساعت هشت و نیم شب هم از خستگی خوابیدم تا ۷ صبح امروز نماز دیشبم هم قضا شد اصلا نفهمیدم چطوری خوابم برد بنده خدا مهدی دو سه تیکه لباس داشتم همه رو برده بود تو حموم برام شسته بود ولی تا صبح از ترس کمر درد جرات نداشتم که تکون بخورم همش به یه طرف می خوابیدم دکترم رفته مسافرت نیستش منتظرم بیاد تا ببینم چه می شه کرد امروز هم اصلا حال و حوصله اداره رو نداشتم به خاطر موضوعاتی که روز چهارشنبه اتفاق افتاده بود.

بای

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 8:23  توسط الهه | 
سلام به دوست جونای خودم

خوبید خوشید سلامتید؟ خب خدا رو شکر

اداره ما یک اداره بزرگیه که کلی محوطه و کلی آزمایشگاه داره برای خودش درمانگاه داره نمازخونه و یک رستوران بزرگ و خوشمل و کلی ساختمانهای هفت هشت طبقه داره ساختمان مدیریتش که ما الان توش هستیم ۱۰ طبقه است همکارا به ما می گن برج نشینا رییسمون جدید دست به یک کار جالب زده یک منطقه ای رو درخت کاری کرده (البته نه خودش کارگرا) و کلی تجهیزات ورزشی گذاشته اسمش رو هم گذاشته جاده سلامتی صبحها ساعت ۸ و عصر ها ساعت سه و نیم می ریم اونجا و می دوییم و کلی حال میده تازه ازمون پذیرایی هم می کنن من چاق نیستم ولی از ترس چاق شدن هر روز صبح می رم اونجا و می دوم .

امشب همسری اضافه کاریه ساعت ۹ شب میاد خونه شامشم تو اداره می خوره امشب از شام پختن راحتم.

از مامان همسری هم هیچ خبری تا کنون دریافت نکردم جمعه ای که یک کوجولو با همسری حرفم شد بهش گفتم اگه مامانت خیلی دوست داشت این همه مدت که بهش زنگ نزده بودی یه زنگ بهت می زد آخه همیشه جلو من خیلی قربون صدقه همسری می ره  ولی خداییش اگه من یه روز به مامانم زنگ نزنم کلی نگران می شه سریع بهم زنگ می زنه این مادر شوهری ما هم عجب دلی داره ولی منم تصمیم گرفتم تا زنگ نزنه منم نزنم چرا همیشه من پیش قدم بشم نوبتی هم باشه نوبت اونه ولی بیچاره همسری هیچی نمی گه ولی خودم نگران اخر کارم می ترسم یه جوری زهرشو بریزه هر وقتم که قبلا زنگ می زد می دونستم فقط می خواد حال پسرشو بپرسه تازه اگه منم دیر (منظورم ۲ روزه )زنگ می زدم کلی شاکی می شد خدا به دادم برسه که الان نزدیک دو ماه که نزنگیدم خب چکار کنم همسری گفت نزنگ.حتی هنوز زنگ نزده به مامانم یه تسلیت بگه این هفته دیگه چهلم پدر بزرگمه.

جواب ام آر آیمو دیروز همسری گرفت خودم نشستم ترجمش کردم ولی چیز خاصی نداشت نمی دونم اگه چیزیم نیست پس چرا این همه کمر درد دارم حالا باید صبر کنم تا برم پیش دکترم ببینم چی می شه؟

اداره ما تیم کوهنوردی داره که آخرین بار ۲۰ روز پیش رفتن به یکی از قله های قرقیزستان ولی یکی از کوهنوردا که خداییش همه ازش تعریف می کنن که خیلی آدم خوبی بوده اونجا بالای کوه سکته کرده بنده خدا فوت کرده امروز اداره براش ختم گرفتن ساعت ۲ تو مسجد اداره تو رستوران خانواده اشو دیدم که اومدن بیچاره ها خیلی ناراحت بودن خداییش خیلی سخته بنده خدا خونش تهران بود ولی اصلیتش مال یکی از روستاهای جاده چالوس بود وصیت کرده همونجا هم خاکش کردن خدا رحمتش کنه

راستی می خوان این همکار باهوش ما رو عوض کنن ولی من تا فهمیدم اومدم بهش گفتم تا حساب کار دستش بیاد خب کار کنم دلم براش سوخت به رییسمون هم گفتم تا یه فرصت دیگه بهش بده بنده خدا گناه داره هوشش همینقدر دیگه

دیگه برم برسم به کارام فعلا بای

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 12:51  توسط الهه | 

سلام

چهارشنبه رییس جون نیومده بود ولی معاون کلی ازم کار کشید ولی ساعت ۴ جیم زدمواضافه کاری نموندم پنج شنبه صبح ها هم که تعطیل می باشم و همیشه تا لنگ ظهر می خوابم ولی اینبار باید می رفتم ازمایش خون گفته بودم که خیلی کمر درد دارم دکتر برام آزمایش خون نوشته بود از اونجایی که من از سرنگ می ترسم کلی معطل می کردم که دیر بشه خلاصه همسری کلی با نوازش ما رو برد و قول داد اونجا بیاد و دستای منو بگیره بعد از کلی ترس و لرز خون هم دادیم تازه فهمیدیم ای بابا ای دل غافل آزمایش ادرار هم باید بدمو من نمی دونستم صبح رفته بودم دستشویی قبل از اینکه برم اونجا خلاصه یه نیم ساعتی هم نشستیم تا آزمایش دوم رو هم دادیم تا اون موقع تقریبا ۱۵ ساعتی بود که ناشتا بودم دیگه داشتم از گرسنگی می مردم ساعت ۱۰ صبح هم ام آر آی باید می رفتم که زنگ زدو گفت ۵ شنبه بیایید کلی منو همسری خورد تو حالمون که جمعمون هم خراب شد همسری  رفت و نون بربری خرید و جاتون خالی کلی املت زدیم با هم که یک دفعه همسری گفت بریم جاده چالوس منم گفتم بریم ولی من پیشنهاد دادم که یه چیزی درست کنیم ببریم ولی اون قبول نکرد آخه ایم ماه خیلی خرج کردیم این همسری منم کلی ول خرج ولی کلا راضی نشد تاساعت ۵ هم جاده بودیم تقریبا ساعت ۶ رسیدیم خونه تا ساع ۹ شب هم گرفتیم خوابیدیم ولی تو رختخواب همش به فکر این بودم که شام چی درست کنم که یکهو پا شدم و رفتم عدس پلو درست کردم خیلی وقت بود نخورده بودیم جاتون خالی خیلی هم خوشمزه شده بود

جمعه هم تا ساعت ۱۱ خوابیدیم بعدش هم رفتیم ام آر آی کلی استرس داشتیم با اینکه اصلا درد نداشت ولی یه جورایی استرس آور بود آخه چشمای آدمو می بستنو می کردنت توی یه تونل ۱۰ دقیقه هم اون تو بودی

بعد ظهر هم رفتیم خونه مامانم اینا تا ساعت ۸ شب هم اونجا بودیم یه کوچولو هم با همسری بعد از ظهر یه کوچولو حرفم شد آخه داشتم نماز می خوندم خواهر کوچیکه یه چیز خنده دار گفت منم خندم گرفت همسری هم گفت این نماز خوندن به در خودت می خوره پا شدو جا نماز منو جمع کرد و هی منو تکون داد تا نمازمو قطع کردم بعدش بهم گفت پاشو برو یه جای دیگه نمازتو بخون منم لج کردم همونجا نمازمو خوندم آخه دوست نداشتم جلوی بقیه اونطوری با هم صحبت کنه دیشبم اصلا باهاش حرف نزدم بعد از نماز صبح کلی بغلم کردو هی نازم کرد ولی من بازم جوابشو ندادم ولی مطمئنم که امروز صبح می زنگه کلی نامو هم می کشه

خب دیگه خیلی حرفیدم فعلا خدانگهدار

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 8:51  توسط الهه | 
سلام سلام سلام

وای دارم از خستگی دیگه می میرم امروز از کله صبح تا همین الان  کار داشتم اینگار تو این واحد فقط من هستم همه هم فقط منو می شناسن خداییش کارا مال منه بخور و بخواب و مزایا بقیه چیزا مال بقیه است آخه خدا رو خوش می یاد

یه هم اتاقی دارم خدای خنگ بازیه هر چی بهش می گم اولا که دو یا سه بار حرف منو تکرار می کنه بعد  کلی کلنجار می رم تا منظورمو بفهمه کارو بهش می سپارم اقا همه رو خراب می کنه می ره وقتی هم که بهش می گم چرا این جوری می کنی فقط می خنده خدای آرامشه .این و جدی جدی راست می گم یه خورده از نظر مغزی مشکل داره بارها دیدمش که به کامپیوتره خاموش زل زده داره با خودش می خنده یا دفعه پیش چند تا نامه بهش دادم که کاراشونو بکنه اشتباهی پارشون کرد وقتی همه بهش اعتراض می کردن فقط می خندید خدایی اعصاب همه رو ریخته بهم امروز ساعت ۱۱ صبح یه کاری رو بهش دادم اومدم دیدم همه رو ریخته بهم خودشم تو کاغذ گم شده روی میزش شتر با بارش گم می شد تا ساعت ۴ امروز داشتم خراب کاریاشو جمع و جور می کردم

روز زن به ما سکه دادن این خانمه تازه اومده بود اداره ما از اونجایی که زیاد به واحد های ما و آدماش آشنا نبود بهش گفتم بزار برات زنگ بزنم سکتو بفرست بیاد سریع پرید تلفنو از من گرفت گفت نه اصلا این کار و نکنی من دوست ندارم زیر منت کسی برم آقا ما رو می گی ( من و بقیه همکارا) فقط مات و مبهوت نگاش می کردیم.

حالا بعد از چند وقت اومده به من می گه راستی زنگ بزنم بگم سکم چی شد .

بابا من کمک می خوام برای شام پختن

امروز همسری اینجاست نیازی نیست من با سرویس برم کلی خوش می گذره با همسری

بای

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 17:59  توسط الهه | 

سلام به همگی

دیروز خیلی خسته بودم دیگه حال و حوصله اضافه کاری نداشتم یه خورده پاچه خاری رییس جونو کردمو رفتم خونه همسری هم دیر اومد آخه رفته بود وقت ام آر آي براي كمرم بگيره دكتر گفته تا نبينم نمي تونم نظري بدم بعدشم تصميم به گرفتم يه غذاي من درآوردي ديگه درست كنم كلي هم زنگ به مامانم زدمو گفت كه ديگه شبا مي رن خونه خواهر بزرگ منم خيالم راحت شد و ديگه نرفتم اونجا ولي تند تند بهش زنگ مي زدم آخه خيلي ترسيدن و خيلي نگران هستن .ديشب خيلي حوصله ام سر رفته بود تنهايي رو اصلا دوست ندارم .ديشب با يكي از دوستام داشتم حرف مي زدم من و اين دوستم با هم هم دانشگاهي بوديم آخر اين ماه عروسيش جالب اينجاست كه ما سه نفر بوديم من زودتر ازدواج كردم اون دو تا هر دو شون ۳۱ تير عروسيشون حالا من موندم چكار كنم و كدومشو برم يكيشون كه ديشب داشتم باهاش حرف مي زدم مي گفت مستاجر خونشون خالي نمي كنه اينا هم رفتن حكم تخليه اش و گرفتن ولي بي نام و نشون گذاشته و رفته و حالا اين بيچاره ها نمي دونن كه چكار كنن مي گفت اگه خالي نكنه مجبوريم كه كنسل كنيم .اين دو تا دوستم با دو تا پسر كه با هم ديگه دوست هستن ازدواج كردن كلي هم به هم حسودي مي كنن اين زنگ مي زنه آمار ميده به من بعد اون يكي همسري من هم همش مي گه تو محل نده تو حرف نزن فقط گوش كن .

يه يكي يه شام آسون خوشمزه بدون برنج براي امشب من پيشنهاد بده

مرسي

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 11:37  توسط الهه | 

سلام به گلاي خودم

اين چند روز خيلي سرم شلوغ بود ديروز كه اينترنت اداره قطع بود تا ساعت 3 نتونستم به كسي تا اون موقع سر بزنم

چهارشنبه شب رفتم خونه مامانم اينا مامان با خواهر كوچيكه ( دانشجوي سال دوم) و برادرم

( دبيرستانيه) با هم زندگي مي كنند آخه پدرم يه 6 سالي هست كه فوت كرده از اون وقت كه پدرم فوت كرد من هيچ وقت تنهاشون نذاشتم همه جوره دنبالشون بودم بعد از ازدواج من احساس مي كنم كلي تنها شدن آخه خانواده ما يه خانواده خيلي وابسته به هم هستيم خلاصه روز چهارشنبه من و همسري رفتيم خونه مامان اينا شب تصميم گرفتيم كه بريم با هم ديگه بيرون تا ساعت 11 شب هم با هم بيرون بوديم بعد مامان اينا رو گذاشتيم در خونشون خونه ما تا مامان اينا يه يك ساعتي فاصله داره مامان خيلي اصرار كرد كه بياييد تو خونه از اونجايي كه من خيلي خسته بودم گفتم مي خوام برم خونه خودمون تا استراحت كنم ساعت تقريبا 10 صبح بود كه ديدم تلفن خونه زنگ مي زنه ديدم شماره خونه خوار بزرگتر است كه نزديك خونه مامان اينا مي شينن ولي از بس كه خسته بودم حوصله جواب دادن نداشتم 5 دقيقه بعد ديدم كه موبايلم داره زنگ مي زنه ديگه فهميدم كه كار ضروري پيش اومده خواهري گفت كه ديشب بعد از رفتن شما مامان داشته خونه رو جم و جور مي كرده تا ساعت 2 نصفه شب بعد ديگه گرفته خوابيده ساعت 4 و 5 صبح بوده كه ديده داره يه صداهاي از تو پذيراييشون مي ياد بعد فكر مي كنه كه صداي باد داره در و تكون مي ده از اونجايي كه مامان من بد خوابش مي بره با خودش فكر مي كنه اگه بلند شم ممكنه كه ديگه خوابم نبره ولي مي بينه كه صدا ادامه داره از اونجايي كه خانم وسواسي تشريف دارند تصميم مي گيره كه بره در بالكن و ببنده تا خاك نياد تو خونه همونطور خواب آلود كه داشته مي رفته يك دفعه مي بينه كه يه پسره 24 ،25 ساله جلوي تي وي نشسته داره وسايل جمع مي كنه تصورشو بكنيد آدم خواب آلود يك دفعه ببينه كه يكي تو خونشه مامانم مي گه ديگه نفهميدم فقط از ته دل داد زدم انقدر بنده خدا از ته دل جيغ زده بود كه تا چند روز گلوش مي سوخت كلي در و همسايه رخته بودن ولي پسره بدون اينكه حتي برگرده به مامانم نگاه كنه فرار كرده بوده مامانم هم صورتش رو نديده بوده ولي كلي بچه ها ترسيده بودن منم با عجله رفتم اونجا ديدم دارن مثل بيد مي لرزن نامرد فقط تونسته بوده گوشيه موبايل داداشي رو ببره كه تازه يه هفته بود خريده بودش اونم بيچاره بعد از كلي پس انداز جمع كرن حالا بيچاره مامانم اينا مي ترسن كه تنها بخوابن خونشون هم حياط دار و بزرگ ادم خوف ورش مي داره اونجا خواهر كوچكه همش داره گريه مي كنه مي گه اگه بابام بود كه اينطوري نمي شد خب راست مي گه خونه اي كه مرد نداره هر كسي مي تونه بهش تجاوز كنه كلي حالا ناراحتشونم شبا مي رن خونه خواهر بزرگتره مي خوابن شوو خواهرم بنده خدا خيلي مرد نازنينيه خيلي هواشونو داره خدا هيچ خونه اي رو بدون مرد نكنه كه خيلي سخته من 6 سال كشيدم ولي خدا رحم كنه به بقيه بچه هاي خونه كه مي خوان چكار كنند

خيلي حرف زدم ببخشيد سر همتونو درد آوردم آخه دلم خيلي پر بود

فعلا باي

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 9:13  توسط الهه | 

سلام

اين صفحه رو كلي با زحمت ديروز عصر تو اداره نوشتم ولي اينترنتمون قطع شد و نشد كه ثبتش كنيم ولي از فرصت اول صبح استفاده كردمو براتون اون صفحه رو مي زارم

امروز كلي كار سرم ريخته بود و كلي مهمون خارجي داشتيم از نوع چشم بادومي هاش جاتون خالي با خودشون كلي شكلاتهاي خوشمزه اورده بودند كه من و همكارم امون بهشون نداديم و همه رو خورديم

از ديشب و سوتي هاش براتون بگم ديروز شركت ما به وعداش وفا كرده بود و حقوقامونو ريخته بود منم كه تصميم داشتم همسري رو دعوت كنم شام رفتمو از عابر بانك روبه روي خونمون پول گرفتمو اومدم خونه يه دوش مشتي هم گرفتم  يه خورده به سر  وضعم رسيدم بعدشم كلي با مامانم با تلفن صحبت كردم ساعت 8 شب شوشو جان اومدند و گفت خب بگو ببينم امشب كجا مي خواي ببريمون منم گفتم من ميزبانمو تو مهمان امشب شب تو ، تو مي توني بگي كه كجا بريم يعد از كلي پيشنهادات به اين نتيجه رسيد آقا كه آدم بايد هر جايي رو يك بار امتحان كنه و جاي تكراري نريم ما هم تصميم اوامر شوشو جان شديمو راه افتاديم به سمت رستوران نايب آقا جاتون خالي به محض ورود كلي آز گارسونا اومدن جلومون و كلي تعارف من و مهدي هم هي به نگاه مي كرديمو يواشكي مي خنديديم بعد از مستقر شدن  يه گارسون اومد پيشمون و خودش رو معرفي كرد و گفت اگر كاري داشتيد فقط كافي زنگ ميزتون رو به صدا دراريد هر دفعه كه مي يومد و مي رفت من و مهدي كلي مي خنديديم  مهدي تازه از  من پرسيد اسم گارسونه كه خودشو معرفي كرد چي بود منم گفتم انقده هول شده بودم كه نفهميدم چي گفت و بعدشم كلي پبيش غذا آوردن ما هم از همه جا بي خبر كلي پيش غذا سفارش داديم بعدشم ديديم آقا گارسون خوشتيپ( لباسش شبيه به گارسوناي فرانسوي بود) اومد با دو عدد منوي خوشمل چشمتون روز بد نبينه تا چشم همسري به منو افتاد گفت الي بيچاره شديم آخه غذاي زير 20 هزار تومن نمي شد اونجا پيدا كرد ديگه جانم براتون بگه كه تا همون موقعش كه هنوز غذا رو براي ما نياورده بودند ما كلي پيش غذا ميل كرده بوديم كلي ضرر به خودمان زده بوديم جاتون خالي تو همون لحظه طي يك عمليات ضربتي همسري به عابر بانك بغل رستوران مراجعه كرد و مقداري پول دريافت نمود بعدش با خيال راحت نشستيم غذامونو ميل كرديم ولي از اول تا آخرش داشتيم در مورد قيمت غذا با هم صحبت مي كرديم منم همش به همسري مي گفتم تو رو خدا بقيه رو نگاه كن انگار نه انگار به غير از من و تو كه داريم حرص مي خوريم براي بقيه چقدر هم عاديه اينجا ولي خب يه تجربه بود ديگه تازه اسم غذاهاشم با بقيه رستورانها فرق مي كرد ولي خب درست كه كيفيته غذاش خوب بود ولي نه ديگه اين قيمتي اگر هم زير 20 تومن غذا مي خواستي مثلا بايد كباب كوبيده يا يه همچي چيزايي سفارش مي دادي.

راستي ديشب به همسري گفتم من جرات نمي كنم خونتون بزنگم مي ترسم بعد از اين همه همدت كه نزنگيدم يك هو از خودم زنگ در وكنم اونم گفت من كه بهت گفتم نزنگ پس گوش كنم ولي خودم از آخرش مي ترسم.

راستي بچه ها عكساي عروسي من يه دونه آلبوم ديجيتالي و 20 تا هم عكس 20 در 25 ولي هنوز تو آلبوم نيستن يه كمك كنيد به من بگيد چطوري مي تونم يه آلبوم اوشگل پيدا كنم

از اين جا به بعدشم امروز صبح ديگه مينويسم ديشب همسري تا ساعت 9 شب اضافه كار بود و ديگه وقتي رسيد خون ساعت 10 شب بود منم تنها بودمو حوصله شام پختن نداشتم فقط براي خودم يه خورده املت اونم با رب و فلفل دلمه اي ساختم راستي ديروز برگشتني از اداره رفتم شهر كتاب نزديك به خونمون يك عالمه كتاب داستان انگليسي خريدم يه كتاب ديدم خيلي با مزه بود راجع به پختن 60 نوع غذا توسط تخم مرغ كتابرو برداشتم نگاه كنم خجالت كشيدم سريع گذاشتم سر جاش گفتم الانه كه ملت بگن عجب آدم تنبليه ها دنبال چه كتابهايي مي گرده .چند وقتيه كه كمر درداي بد جوري مي گيرم بعضي وقتا يه حدي مي رسم كه بايد نمازمو نشسته بخونم حالا اگه خدا بخواد امروز دكتر وقت بده مي رم ببينم چه خبره آخه اين دكترا رو كه مي شناسين همشون نجومي وقت مي دن سه ماه يا چهار ماه بعد خب ديگه بريم يه خورده به كارمون برسيم

قربون همتون باي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 9:3  توسط الهه | 

سلام به شما دوست جوناي خودم

ديروز خبر دادن بهمون كه حقوقامون هم زياد شده هم ديروز به حسابمون ريختن منم از خوشحالي زنگ زدم به همسري گفتم امشب شام مهمون مني فقط انتخاب كن كه كجا ببرمت كلي براش رجز خوندمو از اين جور حرفا تا ساعت 6 هم اضافه كاري وايسادم روبه روي خونمون يه دونه بانك مسكن كه هميشه من از اونجا مي رم پول بر مي دارم شانس من كلي هم شلوغ بود بعد از كلي معطل شدن و بعد از اين که نوبت به من رسيد ديدم اي دل غافل هيچ پولي تو حساب ما كه نريختن سريع زنگ زدم به همكارم اونم گفت آره نريختن فقط فيش حقوقيامون اموده منم كلي ناراحت رفتم خونه تو فكر اينكه حالا براي شام چي درست كنم همسري زنگ زد و گفت نمي خواد چيزي درست كني مي ريم بيرون گفتم نخيرم تا حقوق نگرفتيم از اين خبرا نيست منم از اونجايي كه دوست دارم همش ايده جديد بدم بعد از كلي فكر كردن يك دفعه به اين نتيجه رسيدم كه يك غذاي من درآوردي درست كنم خلاصه مرغ و نخود فرنگي و هويج ، فلفل دلمه اي،سيب زميني، و..... با هم مخلوط كردمو سرخ نمودم و در آخر پنير پيتزا ريختم روش عجب چيزي شده بود كلي هم به همسري گفتم بايد بگي كه خيلي خوشمزه شده شاممون اون بنده خدا هم هي تعريف مي كرد.ولي امروز ديگه حقوقمون رو ريختن به حسابمون امشب ديگه مي خوام از خودم تنبلي در كنم آخ جونم امشب من شام نمي پزم خداييش فكر كردنو پختن شام كلي وقت آدمو مي گيره . راستي امروز اداره ما يك كار جالب كرده بود ما هر روز براي ناها ر دو سه نوع غذا داريم ولي ما فقط مي تونيم يكيشو انتخاب كنيم امروز ناها رداشته باشين كه ما جي داشتيم: كوفته تبريزي،خورشت آلو اسفناج،خورشت باميه و ووووووووووووووووووو آب دوغ خيار ( به همراه نون و پنير و انگور و گردو ) كه من هم نوع آخري رو انتخاب كردم به خاطر همين الان كلي گرسنمه.امروز اگه بشه مي خوام جيم بزنمو اضافه كاري نمونم خداييش خيلي خسته ام نمي تونم بيشتر از ساعت 4 وايسم. امروز تو روزنامه ديدم جواب كنكور كارشناسي فردا مي ياد منم كلي دلم شور افتاد براي كنكور كارشناسي ارشدم تو رو خدا برام دعا كنيد آخه يه چند نفري هستند كه منتظرند كه من خب قبول نشم ولي امتحانم  يه دو سه ماهي بعد از عروسيم بود من كه وقت كم داشتم ولي با كمك همسري و يه خورده خوندن خودم تونستم  اي يه رتبه نيمچه خوبي بيارم تو رو خدا برام دعا كنيد.

امروز داشتم وبلاگ گلي مي خوندم كلي ناراحتش شدم شما هم واسه پدر گلي جون فاتحه بفرستيد.

باي باي

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 15:1  توسط الهه | 

سلام به دوست جونای خودم

ما پنجشنبه ها تعطیلیم کلی کیف می کنیم پنجشنبه این هفته مامانم خونه خودشون برای بابابزرگی ختم گرفته بود من هم از صبح رفتم کمکش شبم قرار شد با همسری یه سر بریم خونه مادر شوهری یه یک هفته ای نمی دونم چرا ناراحته همسری می گه با من هم سر سنگینه آخه آخرین بار هم که دیدمش خیلی با هم گفتمو خندیدیم ولی حالا چرا این طوری شده نمی دونم بعدظهر پنجشنبه همسری زنگ زد به من و گفت من یه سر می رم خونه مامانم اینا تو نمی خواد بیای منم  فهمیدم که یه خبرایی است شب که شوشو جان اومد ازش پرسیدم چی شده گفت نمی دونم به من گفت تا بهت نگفتم نه اونجا زنگ بزن نه جواب تلفنشونو بده منم گفتم آخه باید یه چیزی شده باشه اونم گفت منم به خاطر همین رفتم اونجا که بگم بی دلیل چرا اعصاب خانمی منو می ریزید بهم.حالا نمی دونم چکار کنم بزنگم یا که نه من تقریبا هر روز می زنگم ولی الان یه یک هفته ای هست که زنگ نزدم خداییش اگه مامان خودم بود تا الان نگران شده بودو ۱۰ دفعه به من زنگ زده بود ولی این مادر شوهری انگار نه انگار همش از من انتظار داره خب همه چیز باید دو طرفه باشه من خودمو می شناسم دلم طاقت نمی یاره و دوباره زنگ می زنم.ازمن خیلی انتظار داره با بقیه ولی این طور نیست .جمعه هم از بس ناراحت بودم تا ساعت ۱۲ خوابیدم بعدشم یه خورده غذا تو یخچال داشتیم داغش کردیمو خوردیم دوباره تا ساعت ۸ شب خوابیدم همسریب هم کل لباسمو اتو کرده بود وقتی از خواب بلند شدم کلی ذوق کردم آخه اتو زنی خونه ما با آقای همسر ولی شب مگه دیگه خوابم می برد همش به همسری می گفتم با من حرف بزن اونم بیچاره می گفت بابا صبح ساعت ۶ می خواییم بریم بگیر بخواب ساعت یکه ولی من بعد از اون همه خواب دیگه خوابم نمی برد .

خلاصه الانم یه کم دلم شور می زنه که مادر شوشو چشه و می خواد چکار کنه؟

فعلا بای

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 14:29  توسط الهه | 
سلام دوست جونا

امروز خيلي سرم شلوغ بود تازه يه كم تونستم بيام ببينم چه خبراست

راستي قراره امروز يه خورده از خودم بگم همونطور كه قبلا هم گفتم يه هفت ماهيه كه ازدواج كردم و من و همسري هر دو شاغل در شركت نفت هستيم من مترجم شفاهيو كتبي و همسري مهندس نفت قبل از ازدواج هم يه ۴ ماهي با هم بوديم  و بعدشم كه زندگي عشقولانه رو شروع كرديم و  ساكن تهران .آزمون ارشد هم دادم و مرحله اول هم مجاز شدم منتظر شهريورو مرحله دوم هستم شوشو جان هم كه يه ۴ سالي هست كه فوق ليسانسش رو گرفته خب ديگه چي بگم؟

يه يك هفته اي است كه باباي مامانيم فوت كرده اونم خيلي ناراحته تازه مادر شوهري من هم فقط يه زنگ زد به منو تسليت گفت من كلي ديروز با همسري بگو مگو كردمو گفتم  بايدمي يامد خونمونو تسليت مي گفت نه از پشت تلفن اونم همش مي گفت حق با تو ولي خب كاريشون نمي تونم بكنم خب مامانشم زن خوبيه ولي بعضي وقتها مي خواد كلاس براي خودش بزاره الانم من به خاطر اين مسئله چند روزيه كه خونشون زنگ نزدم همسري مي گه با اونم سر سنگين حرف مي زنن خب دست پيش گرفتن ديگه حالا خوبيش اينه كه همسري حرف اونا رو گوش نمي كنو بخواد منو اذيت كنه تازشم همسري من خيلي منطقيه  خب شما بگيد من دلخوريم بي مورد بود مامانم كه همش مي گه تو زود رنجي اصلا هم مهم نيست تو بزرگش مي كني مي دونم اونم فقط به خاطر اينكه من ناراحت نشم اينو مي گه.

خب ديگه يه خورده كار دارم بايد برم .

باي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 14:40  توسط الهه | 
سلام دوست جونا

امروز از ساعت ۸ صبح که اومدم تو اتاقم یه ریز دارم کار می کنم نتونستم حتی یه لحظه کارای دیگمو بکنم همین الان یه کوجولو فرصت کردم تا بیام ببینم اوضاع چه جوریه.تازه من بیچاره امروز هم باید اضافه کاری بمونم.ولی چون همسری هم تا ساعت ۸ اضافه کاری می مونه احتیاجی نیست که من امشب نگران شام پختن باشم همونجا می خوره خداییش فکر شام پختن و درست کردنش آدمو دیوونه می کنه اونم من که كلي تنبل بودم حالا بايد يه خونه رو بچرخونم راستي يادم رفت كه بگم من و همسري همكاريم و هر دو يه جا كار مي كنيم البته تو دو تا واحد مجزا.

همسری من از اون مردایی که دلش نمی یاد من تهنایی خونه کار کنم کلی تو خونه کمکم می کنه خدا خیرش بده.

الان سه شبه که ساعت ۱۰ شب برق ما می ره ما هم نمی تونیم ۳ در ۴ رو ببینیم که می دونه این دو شب چی شده؟

بای بای

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 15:56  توسط الهه |