![]() |
![]() |
|
|
سلام علیکم خوبید خوشیدسلامتید می بینم که دوباره از تو خونه دارم آپ می کنم آخه دلم برا اینجا خیلی تنگ می شه قابل ذکر است البته برای اون دوستانی که گفته بودن سر کار خوب نیست با ام پی تری آهنگ گوش بدیم ولی من آهنگ گوش نمی دم صدای استادامونو ضبط می کنم و اونا رو گوش می دم من سر کار کارم بیشتر ترجمه شفاهی و کتبیه و بیشتر شفاهیه به خاطر همین به کامی خیلی نیاز ندارم اگر بهم کامی بدن کارم خیلی زیاد می شه الان خیلی بهتره دیروز یکی از هم اتاقی هام سر حرف و باز کرد و خواست بدونه چرا از تو اتاق زیاد دیگه حرف نمی زنم منم بهش گفتم از دست خانم ی خیلی ناراحتم اونم دلیل ناراحتیه خانم ی رو بهم گفت .گفت این خانم می گه منم لیسانس زبانم چرا من منشی ام و این خانم یعنی بنده همه کارای مربوط به رشته اشو می کنه و دیگه اینکه حس حسادتش گل کرده من گفتم خب تقصیر منه مگه اینا رو بره به رییس جان بگه جالب اینجاست که حتی یک خط هم بلد نیست زبان حرف بزنه آدمیه که نمی شه خیلی باهاش صمیمی شد وقتی از کوره در می ره یک دفعه شروع می کنه به داد و بی داد کردن هیچ کسی رو هم تو اون موقع نمی شناسه منم به خاطر این کاراش ازش فصله گرفتم همکارم می گه شاید باهاش نزدیک تر بشی بهتر باشه ولی حقیقتش اینه که اصلا از رابطه باهاش می ترسم راستی این ماه روز مادر هم هست شما ها فکری کردید تازه باید دو دو تا هم بدیم ؟ فردا هم شاید استاد گرامی ورقه های امتحان و بیاره نگرانشم خیلی اخلاقم بد شده اصلا دوست ندارم حتی ۲۵ صدم هم نمره کم بیارم همش فکر نمره کاملم اینم خیلی بده خب دیگه الی درس داره بهتره بره فعلا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 22:38 توسط الهه |
|
|
سلام الان به حد بسیار زیادی الی عصبانیه چون یک پست طویل نوشته بود که همگی پرید کلی خورد تو ذوقم ولی دلم نیومد دوباره ننویسم امروز تولد همسری بود همسری هم از نوع ۲ خردادیه یعنی روز تولدش هم از اون روزای سیاسیه سیاسیه ولی من پنجشنبه شب خونه مامانم اینا برای مهدی تولد گرفتیم خیلی خوش گذشت خواهر کوچیکه هم یه کیک خوشمل با یه شمع خوشمل گرفته بود شمعه مثل یه گل بسته بود که وقتی روشنش می کردیم یک هو باز می شد و شروع به چرخیدن می کردو کلی هم اهنگ تولد می خوند کلا شب خوبی هم بود شب قبلش هم خونه همسری اینا بودیم یک عدد چک پول ۵۰ تومنی هم از اونا کادو گرفت جمعه هم با همسری رفتیم شام بوف که یک عدد پیتزای بد مزه خوردم که اصلا خوشم نیومد بعدشم رفتیم درکه کلی باقالی خوردمو چیزای ترش راستی اون امتحان میان ترم دو هفته پیش نمره کامل رو گرفتم بسی خوشحال شدم استادمون هم گفت فقط کسایی که خیلی کامل نوشته بودن نمره خوب تونستن بگیرن ۸ نمره فاینالمون از همین امتحان بود چهارشنبه هفته گذشته هم یه امتحان دیگه دادم ولی خیلی زیاد بود ۸ صفحه برگه ر پر کردم به استاد گفتم اخه استاد جون این دیگه چه وضعه سوال طرح کردنه اونم گفت یه ترم من حرف زدم حالا یه جلس شما حرف بزنید یه پسره هم کنار من نشسته بودبه زور یه برگه رو پر کرده بود با تعجب به برگه من نگاه می کرد آخر جلسه هم با یه حالتی گفت خسته نباشید راستی چیرا بعضی ها می گن با من قهرن(ملی خانم یکیش شمائید ها)خب من گناه دارم خب چکار کنم سر کار کامی ندارم تو خونه هم ان درس و خونه زندگی مگه می زاره من به کاامی برسم البته سر کار از یه نظرایی خیلی هم خوبه که کامی ندارم جمعه ناهار بابا مامان مهدی اومدن خونمون کلی هم از دستپخت عروس گلشون که بنده باشم تعریف کردن بابای مهدی هم کولرمون رو راه انداخت آخه تهران یه چند روزیه وحشتناک گرم شده خب دیگه چی بگم؟ اهان از امروز با خودم ام پی تری بردم سر کار خیلی خوب بود می زارم تو گوشم حرف هیچ کسو نمی شنوم که بخوام در موردش نظر بدم اینطوری نیازی نیست با اون همکار عنق هم حرف بزنم هنوز خانم تو قیافه است چند روزیه به حد وسیعی از دستش ناحارتم وی تصمیم گرفتم که اصلا در موردش فکر نکنم به قول یکی از استادامون بهترین راه اینه که کسی که خودش رو خیلی بالا می دونه به حساب نیاریش حالا نمی دونم چقدر کارم درسته؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 23:49 توسط الهه |
|
|
سلام دوست جونای خودم دلم برای همتون تنگ شده خوش به حالتون که می تونید با هم دیگه ارتباط داشته باشید خب بگذریم امروز همکار عزیزمون رفته استخر منم تز فرصت استفاده کردمو اومدم پشت کامیش هفته پیش یه امتحان میان ترم داشتم ۸ نمره امتحان آخر ترم هم همین بود به نظر خودم خوب دادم ولی خیلی سخت بود کلی فکر کردم تا جوابا رو نوشتم از طرفی هم این هفته چهار شنبه دو تا میان ترم دارم که البته نصفه نمره پایان ترمه خیلی هم سخته در حال حاضر مشغول خر زنی هم هستم یک بخار شور خوشمل از نوع بیم هم خریدم فعلا فقط باهاش سرامیکا رو تمیز کردم فشارش خیلی خوبه خیلی هم راضی ام دیگه چی بگم الان همکار عنق بنده جلوم نشسته اصلا هم حوصله اشو ندارم از اون آدماییه که همهاز ترس تائیدش کردن هیچ کس نمی تونه باهاش دهن به دهن بزاره منم اصلا حوصله اینجور ادما رو ندارم تازه یه روزایی میاد کلی باهات می خنده ولی یه روزایی میاد اصلا بدون هیچ دلیلی باهات حرف نمی زنه مهدی هم به من می گه خب تو هم مثل خودش باش ولی برای من سخته که اینطوری باشم راستی همین الان راراز زنگید کلی هم باهم حرفیدیم به این می گن یه دوست خوب دیگه اینکه هنوز نتونستیم خونه خوشمل هم پیدا کنیم پیدا کردن موضوع پایان نامه هم برای ما شده یه درد سر هر چی فکر می کنم عقلم به جایی نمی رسه خب دیگه این همکار عنق بنده در حال مناظره اینجانب می باشد بهتره دیگه برم بای |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:25 توسط الهه |
|
|
سلام بر اهل وبلاگستان خوبید خوشید سلامتید ؟خدائیش الی نیست آخه چطوری این وبلاگستان بهتون خوش می گذره بابا یه حالی هم از این بنده حقیر بپرسید خب دلمون تنگ می شه براتون
امشب با اجازتون قراره که تنها بخوابم همسری امشب اضافه کاره اخه یه ازمایش داشتن که تا صبح طول کشیده از طرفی هم بنده شب اولیه که می خوام تنها بخوابم اصولا وقتی همسری می ره اضافه کاری منم وسایلمو جمع می کنم و می رم خونه مامان جونم ولی امشب حوصله نداشتم برم آخه اونجا باید ۷ صبح سرویس سوار شم ولی خونه خودمون یه ربع به هشت سوار سرویس می شم منم از تنبلی نرفتم البته به مامانم نگفتم وگرنه نمی ذاشت تنها بخوابم مهدی هم که هر نیم ساعت یه بار می زنگه ببینه آقا دزده اومده سراغم یا که نه اگه خودم هم نترسم اینقده بهم تلقین می کنه که بترسم خب دیگه چی باید بگم؟اهان یادم اومد الهه این ترم کلی بچه تنبل شده دیگه مثل ترم پیش درس نمی خونه یه واحد اختیاری البته اسمش اختیاریه از صد تا اجباری هم بدتره کامپیوتر داریم برای دوره ارشد گذاشتن که همه دانشگاه ها افیس درس می دن ولی دانشگاه ما برنامه نویسیه پاسکال درس می ده خب یه خورده هم سخته البته شیرین هم هست کلی تحقیق نصفه نیمه دارم که باید اونا رو هم انجام بدم خدا خیر بده این همسری رو که کلی از تحقیقامو برام مطلباشونو پیدا کرده فقط مونده که من یه کاسه شون کنم پنجشنبه خونه مادر شوهری بودیم همسری کلی با باباش صحبت کرده که اگه بشه کمکمون کنن بریم خونه بخریم تا یه خورده قیمتا پایینه معلوم نیست چند وقت دیگه چی می شه البته بابای همسری می گه از این خونه های پیش فروش بخریم تا پولمون حاضر بشه ولی این جور خونه ه هم یه خورده درد سر داره حالا قراره بریم آخر هفته دنبالش. هنوز حقوق ماه جدید رو هم نگرفتیم می گن اضافه هم شده حالا تا چقدر نمی دونم می خوام این ماه یه بخار شور بگیرم می گن مارک بیم خوبه اگه کسی داره یه کمک به ما هم بکنه و یه ریزه اطلاعات بده خب دیگه یه خورده خوابم گرفته تا نپریده برم بای |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 23:40 توسط الهه |
|
|
نصف شبی بی خوابی زده به سرم انگار نه انگار که ۲ نصفه شبه هر کاری می کنم خوابم نمیاد یاد اون روزهایی افتادم که هنوز ازدواج نکرده بودم بعضی شبها مامان تو حیاط راه می رفتو می گفت خوابم نمیاد می گفتم مگه می شه آدم خوابش نبره حالا یه چند شبی شده که ما هم این شلکی شدیم فردا سر کر حتما از بی خوابی می میرم دیدم بهترین راه اینه که یه سر بیام اینجا خداییش سر کار از اینکه کامی ندارم ناراحت نیستم فقط ناراحتم از اینکه نمی تونم به دوستای گلم سر بزنم ولی همیشه به یادتون هستم از اینکه شما هم به من سر می زنید خیلی خوشحال می شم الان که داشتم وب گردی می کردم خبرای خوب مثل مامان شدن هدی و همینطر خبرای بد مثل فوت پدر ساره رو شنیدم که خیلی برام اذیت کننده بود یه کسی که این دوران رو گذرونده می تونه درکش کنه به هر حال خدا رحمتشون کنه دیشب تولد مامانم بود یه کیک خوشمل براش خریدم رفتم خونشون البته قبلش یه سر رفتم بهشت زهرا دلم خیلی هوای بابا حسینمو کرده بود کمرم هم درد می کرد نتونستم پیشش بشینم همون سر پا وایسادمو دردو دلامو باهاش کردم بعدشم رفتم خونه مامان اینا خیلی خوشحال و البته تعجب کرد آخه نی دونست تولدشه بعدشم کادو بهش پول دادم که هر چی دوست داره بخره کلی هم زدیمو رقصیدیم دیروز هم رفتم یه ماتو خوشمل برای سر کارم گرفتم که خیلی هم رنگش قشنگه دیگه اینکه بعد از چند وقت یه دو ساعتی هم درس خوندم بدک نبود ولی خیلی این ترم پروژه دارم که هنوز هیچ کدومش رو هم انجام ندادم ای بابا الان دیگه یک ساعت دارم وب گردی می کنم ولی هنوز خوابم نمیاد یه تصمیم هایی هم برای خونه خریدن گرفتیم اگه خدا بخواد شاید یه کارایی کردیم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 2:7 توسط الهه |
|
|
سلام به همه دوستای گلم امیدوارم که تعطیلات به همه خوش گذشته باشه یه سال پر از موفقیت رو برای تک تک شما خوبان آرزو می کنم که خداییش از خیلی از دوستای دنیای واقعی بهترید به هر حال عیدتون مبارک و اما عید خود را چگونه گذرانده اید؟ ما که دقیقا بعد از سال تحویل رفتیم خونه مامان اینا آخه دوست دارم فکر نکنن که تنهان با مهدی هم راجع به این قضیه صحبت کردم و اون هم قبول کرده که روز اول عید حتما خونه مامان اینا باشیم روز شنبه اول عید هم که خونه مادر شوهری بودم و ۲۰ هزار تومن هم از بابای مهدی عیدی گرفتم راستی از مامان خودم هم یک تراول ۵۰ تومنی گرفتم شب هم رفتم خونه مادر بزرگم ( مامان بابام ) الان خونه عموم ایناست دیگه شب هم سریع اومدم خونه و شروع به وسایل جمع کردنو و صبح زود به اتفاق مامان اینا و خواهر بزرگه راهی شمال شدیم پدر مهدی تو یکی از شهرای شمالی خونه داره یه سه چهار روزی رو هم اونجا بودیم جاتون خالی هم هوای خوب هم کلی کیف کردیم مخصوصا وقتی رفتیم قلعه رودخان قبلا من رفته بودم ولی به خاطر مامان اینا دوباره رفتیم کلی هم تخم اردک از اونجا خریدیم یه رستوران محلی هم رفتیمو کلی غذای هم غذای محلی خوردیم من که عاشق میرزا قاسمی هستم البته هر چیزی که توش سیر باشه رو می دوستم بعد از سه چهار روز تو شمال موندن عازم اردبیل شدیم وای خیلی تو راه خوش گذشت سر راه رفتیم ساحل گیسوم از توی یه جنگل به یک ساحل تر و تمیز می رسی خیلی فوق العاده است یه نیم ساعتی هم اونجا بودیم و ناهار رو هم تو آستارا خوردیم بعد از آستارا که مسیر دیگه غیر قابل وصفه همگی گردنه و جنگل (گردنه حیران) هونجا هم یه آش دوغ خوشمزه خوردیم کلی هم مهدی ماشینو نگه داشت و عکس انداختیم البته عکس ها نمی تونن اصلا قشنگی این جاده رو تو صیف کنن دو روز هم اردبیل بودیم خیلی شهر بزرگی و دیدنی نبود ولی من دوست دارم از همه جا سر در بیارم بقعه شیخ صفی تو اردبیل یه شاهکار هنری بود یه یک ساعتی هم اونجا بودم البته ما توی سرعین هتل گرفته بودیم آب گرم سرعین هم رفتیم البته فقط یکبار آخه خیلی شلوغ بود و اصلا تمیز هم نبود مایو هم نبرده بودم رفتم از اونجا از این مایو های دامنی برای خودم خریدم خیلی خوشمله بعدشم به سمت تبریز به راه افتادیم تا تبریز دیگه جاده ها خیلی خوشگل نبود ولی از شهر تبریز به حدی خوشم اومد که از مهدی قول گرفتم تو اولین فرصت منو دوباره ببره اونجا به قول مهدی تهران کوچیک شده بود با یه هوای تمیز.کلی از موزه آذربایجان و موزه قاجار خوشمان آمد از ائل گلی هم خیلی خوشم اومد مخصوصا از شبش .هر شهری که می رفتیم تو رستورانش که غذا می خوردیم مهدی کلی از غذاهاشون بد می گفت ولی تبریز و خیلی خوشش اومده بود تبریز هم توی خانه معلم شماره ۱ از طرف خواهرم رفته بودیم البته از قبل جا رزرو کرده بودیم خیلی به همه چیز نزدیک بودیم .هر جا یم رفتم به یاد گلی خودمون بودم که الان کجای این شهر می تونه باشه حتی یک لحظه هم از فکرم بیرون نمی رفت دیگه فکر کنم تک تک خانواده ما گلی رو می شناختن تمام جاهایی رو هم که گلی گفته بود روی یه کاغذ نوشته بودیمو هرجا می رفتیم اون کاغذ با من بود همش می گفتم نه اونجا نریم اینجا بریم آخه گلی اینطوری گفته .کلا سفر خیلی خوبی بود به من که خیلی چسبید .روز نهم هم تهران بودیم آخه گفتیم یه چند روزی هم تهران باشیم تا یه خورده استراحت بکنیم حتی یک خط هم درس نخوندم حالا فردا بریم دانشگاه یه خورده جلو استاد و بقیه کنف بشم شاید به خودم بیام. بای |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 16:45 توسط الهه |
|
|
سلللللللللللللللللللللللللللللللللللللام به همه دوست جوناي خودم
دلم براي همتون كلي تنگيده امروز هم مي خواستم نيام سر كار ولي نتونستم مرخصي بگيرم البته به جاش يه كامي خالي پيدا كردمو به همتون مي تونم سر بزنم امسال هم با تمام خوبي و بدي هاش تموم شد ولي خدا رو شكر كه همه چيز به خير و خوبي تموم شد يه جورايي هم براي من سال خوبي بود البته گاهي دشواري هاي خودش رو هم داشت ولي بازم راضي ام به رضاي خودش اميدوارم سال آينده براي هممون سال خوبي باشه امسال اگه خدا بخواد عيد عازم تبريزيم البته اول يه دو سه روزي شمال بعد هم اردبيل بعد هم تبريز اگه كسي از اين جا ها اطلاعاتي داره به من هم بگه بد نيست خونه تكوني الكي هم كردم خيلي خودمو به زحمت ننداختم امشب هم مي خوام برم سفره هفت سين بچينم يك مانتو خوشمل هم خريدم با يك كفش جينگولي اينقدر حرف براي گفتن داشتم ولي الان همشو يادم رفته مهدي هم امروز سر كار نرفته همش زنگ مي زنه و مي گه تو هم بپيچون و بيا ديگه برم و به وبلاگ دوستان سر بزنم كه دلم لك زده براي همتون خوش باشيد همگي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11:9 توسط الهه |
|
|
سلام به همه دوست جونای خودم
دیروز می خواستم آپ کنم ولی خیلی کار داشتم نتونستم یه چند روزیه که مهدی رفته ماموریت بنده هم خونه مامان جونم تشریف دارم کلی خوش گذشت بهم بعضی وقتا رفتن به خونه مامانم اینا و تنها بودن اونجا رو یه نیاز می دونم دقیقا مثل دوران مجردی ولی خب دلم خیلی هوای همسری رو هم می کنه ولی بعد از چند روز دیدن همسری واقعا کیف داره امشب اگه خدا بخواد ساعت ۱۰ یا ۱۱ شب می رسه پست امروز رو دوست دارم فقط به یه اتفاق که دقیقا ۶ سال پیش افتاد و زندگی ما را داغدار کرد اختصاص بدم البته دیروز سالگرد اون حادثه دردناک بود ولی من دیروز از بس که ناراحت بودم و کار زیاد نتونستم در موردش چیزی بنویسم ۶ سال پیش روز ۱۱ اسفند خانواده ما بزرگترین و مهربون ترین فرد خودش که همون پدر عزیزم بود رو از دست داد بابا از طرف اداره با همکاراش رفته بودن مشهد تو یه مسابقه که اداره شون برگزار کرده بود برنده شده بودن جایزه شون هم مشهد بود خیلی ذوق رفتن داشت حتی یادمه بهش گفتم ما تازه خانوادگی رفتیم دیگه برای چی می خوای بری گفت نه آقا منو طلبیده من هم باید برم شب آخر همه مهمون خواهر بزرگه بودیم یه حس عجیبی داشتم کلی اون شب با بابا حسین حرف زدم قربون صدقه اش رفتم شب هم خودم ساکشو جمع و جور کردم حتی بهم گفت یه عطر خوشبو هم برام بزار یه کتاب هم که می خواست تو راه بخونه هم براش گذاشتم حتی اصرار داشت لباسای جدیدش رو براش بزارم می گفت دوست دارم جلو همکارا تر تمیز باشم صبح ساعت ۵ که از خونه زد بیرون دیدمش که می رفت ولی نتونستم ازش خداحافظی کنم ولی از پشت پنجره کلی نگاش کردم مامانم همیشه می گه با مسافر خداحافظی نکنید ولی بعد از ظهر همون روز کلی دلم ی خواست بهش زنگ بزنمو باها ش حرف بزنم ولی نمی دونم چرا نشد اون روزی که رفت جمعه بود روز شنبه هم من رفتم دانشگاه بعد از ظهر که اومدم مامانم گفت بابات از تو حرم زنگ زده خودش موبایل نداشت با همراه یکی از دوستاش زنگ زده بود گفت کلی خوشحال بود می گفته اونجا داره برف میاد و کلی کیف کردم سفرشون هم همش یک روزه بود قرار بود روز یکشنبه هم برگرده یکشنبه شب ما شام کوکوی سیب زمینی داشتیم خیلی منتظر شدیم ولی بابا نیومد مامان غذا رو آورد و ما خوردیم بعد من هم شروع به درس خوندن کردم تازه شروع کرده بودم که دیدم تلفن لعنتی که همیشه از زنگ تلفن ساعت ۱۰ شب متنفرم زنگ خورد خودم جواب دادم دیدم یه اقایی پشت خطه گفت که از بیمارستانه و گفت که پدرم تصادف کرده و توی بیمارستانه ولی حالش خوبه باورم نمی شد فقط گریه می کردم سریع زنگ زدم اداره پدرم یه سری از همکاراش تازه رسیده بودن اونجا ولی اونا از هیچی خبر نداشتن گفتن تا وقتی با هم بودیم حالش خوب بوده مگه می شه سریع با مامانم و خواهر کوچیکه و برادر ۹ سالم به اتفاق همسایمون رفتیم بیمارستان خواهر بزرگه اون شب خواستگاریه برادر شوهرش بود اونجا بودن بعد از چند دقیق که رسیده بودیم بیمارستان یه پرستار عکس پدرمو بهم نشون داد گفتم بله صاحب این عکس پدرمه اول چیزی نگفتن بعد خیلی اروم به آقای همسایه گفتن که همه چیز تموم شده منم خیلی آروم گوش می دادمو باورم نمی شد که چنین روزی برای من اتفاق افتاده ولی قربون خدا برم یه صبر بزرگ اون شب بهم داد تا بتونم بچه ها رو اون شب کنترل کنم یواش یواش گریه می کردمو رفتم پیش مامان اینا وقتی تو گریه هام بهشون گفتم چی شده یکی می زد تو صورتم یکی می زد بد و بی راه بهم می گفت بهم می گفتن دروغ می گی داد می زدن جیغ می زدن از حال می رفتن الهه ۲۲ ساله مونده بود یه عالمه غم دنیا و بی کسی تو بیمارستان به دامادمون خبر دادم بعد از مراسمشون اومدن تو بیمارستان خواهر بزرگه که فقط تو حیاط بیماستان می دوئید گریه می کرد اون شب فهمیدم بابام تصادف نکرده بوده اون اتوبوسی که باهاش رفته بودن مشهد قرار بود همه کارمندا رو دم در شرکت پیاده کنه ولی بابای من نزدیک خونمو پیاده شده و یه دربست گرفته به سمت خونه آقای راننده ای که بابامو سوار کرده بود می گفت پدرت نشست توی ماشین و گفت سریع آقا برو خونه می خوام بچه هامو ببینم دلم خیلی براشون تنگ شده گفتم یه چایی بخورم بعد راه بیوفتم گفت نه زود برو گفت تو راه هم همش داشت از سفرش می گفت که چقدر بهش خوش گذشته و خودشو کلی پیش امام رضا خالی کرده می گفت همینطور که دشات حرف می زد دیدم صداش نمیاد هر چی تکونش دادم بازم صدایی ازش نیومد رسوندمش بیمارستان که گفتن ایست قلبی کرده همون شب بود که بابایی به عمر ۴۹ ساله خودش پایان دادبه همین راحتی ولی یه عمر یه داغ بزرگ گذاشت روی دلم هنوزم باورش برام سخته آخه اصلا انتظارش رو هم نداشتیم اون زمانی که تو ر تو خاک می زاشت خیلی دوست داشتم چهره قشنگت رو یه بار دیگه ببینم دیدم کلی هم آروم شدم این حرف من نیست حرف تک تک خانواده است آخه تو چهره ات یه آرامش عجیبی بود یه خواب آروم آروم بود ولی یکدفعه دیدم پشتیبانم همه وجودم نیست گفتنش به زبون خیلی راحته ولی باورش دشوار دشوار بعد از ۶ سال هنوز نمی تونم جای خالیشو حس کنم فقط با یه عکس خوشگلش که جزو جهیزیه الهه بود هر روز حرف می زنمو بهش می گم حق الهه این نبود که با عکست حرف بزنه حق الهه این نبود که عکست جزو جهیزیه اش باشه حق من این نبود که شب عروسی تنهاش بزاری حق من این نبود که بیام سر خاکتو با یه تیکه سنگ حرف بزنم حق من این نبود که دیگه صدای قشنگتو از پشت تلفن نشنوم حق من این نبود که تا یه به در حیاط خیره بشم حق من این نبود شیرینی عروسیمو یا شیرینیه قبولی تو کنکور ارشد و برات بیارم بهشت زهرا واقعا حق من همه اینا بود ؟ خودت بگو؟خیلی وقته که حتی خوابت رو هم نمی بینم ولی خودت می دونی بعد از ۶ سال هر روز باهات زندگی می کنم محاله چهره ات صدات یا حتی طرز نگاه کردنت رو فراموش کنم تو این ۶ سال همونطور که بهت قول داده بودم (همون روز اول خاکسپاری ) مثل یه شیر مواظب بچه هات بودم اول اونا بودن بعد خودم چون بهت قول داد بودم بچ ها هنوزم بی تابی می کنن طبق روال هر ساله برات سالگرد می گیریم امسال دقیقا شب شهادت امام رضا گرفتیم به امید اینکه خودش اون دنیا مواظبت باشه همیشه مامانی می گفت الهه بابات تو رو خیلی لوس کرده از بچگی هر چیزی می خواستی برات گرفته دلت اومد اینطوری تنهام بزاری بعد از چند روز که از نیومدنت گذشت تازه تونستیم ساکت رو باز کنیم هیچ وقت یادم نمی ره وقتی در ساکت رو باز می کردم همه هم بودن تک تک وسایلت رو در میاوردمو بو می کشیدم از ته دل داد می زدم ولی چه فایده یادمه حتی با اینکه مسافرتتون یه روزه بود برای تک تکمون یه چیزی خریده بودی بعد از شش سال هنور نخودچی کشمش هایی که آورده بودی یا زرشک هایی رو که آورده بودی رو تو فریز خونه مامان اینا نگه داشتیم بابای خوبم واقعا کاشکی یه خورده در حقم بدی کرده بودی شاید می تونستم راحت تر فراموشت کنم ولی با مهربونی های زیادت فقط داغون کردی نه فقط منو بلکه هممونو مامان بنده خدا اول جوونی تنهای تنها شد علی کوچولوت قد کشیده الان برای خودش مردی شده همین یکی دو روز پیش که خونه مامان اینا بودم علی داشت نماز می خوند گفتم کجایی بابایی که ببینی علیت برای خودش چی شده یه پسر بچه ۱۵ ساله ولی متکی خواهر کوچیکه هم بعد از رفتن تو یک سال مریض شد خیلی اذیت شد ولی اونم هر جوری بود گلیم خودش رو از آب کشید بیرون الان دانشگاه می ره سر کار می ره ولی نبود تو رو تو چشمای اون خیلی حس می کنم بگذریم که تو این چند سال چه حرفا و رخم زبونهایی که ما شنیدیم ولی همه جور تحمل کردیم که اسم تو رو زنده نگه داریم بگذریم تو مراسم ختمت مامان تنها و بی کس چه می کرد برات خودش می دونست که چه بلایی سرش اومده بابای خوبم به اندازه تمام خوبیهات دوست دارم به اندازه همه خوبیهات دلم برات تنگ شده از راه دور می بوسمت مواظب خودت باش قشنگم دیگه این اشکا نمیزاره بیشتر برات بنویسم دوستای گلم اگه دوست داشتید یه فاتحه برای نازنین پدر من بخونید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 17:4 توسط الهه |
|
|
سلام بر همگی
وای که نمی دونید دلم چقدر براتون تنگ شده کلی دلم برای سرک کشیدن توی وبلاگاتون هم تنگیده ولی خب کاریش نمی شه کرد از خونه میام سر می زنم ولی سرعتش خیلی پایینه این چند سرما خوردم بد جوری البته همسری کلی پرستاری کرده کلی هم برام سوپ پزیده از هفته گذشته هم دانشگاه رسما شروع شد روز اول استادا وحشتناک شروع به درس دادن کردن ولی من تنبل حتی با خودم یه برگه هم نبرده بودم کلی از دوستان گدایی برگه کردیم آخر هفته هم فقط داشتم این برگه ها رو پاکنویس می کردم بنده فکر می کردم مثل مدرسه که روز اول به معرفی می گذره اون شکلیه ولی اصلا اون شکلی نبود با اجازتون همون نمره کذایی معدل منو آورد پایین همه نمره هام بین ۱۸ تا ۲۰ بود ولی اون یه دونه گند زد معدلم هم شد ۱۷.۵۰ دقیق شاگرد سوم کلاس با اجازتون ولی روزهای اول کلی دپرس بودم ولی بعدش به خودم گفتم تو که کم کاری نکردی با این همه کار و مشغله بازم خوب بوده ولی قول دادم از این ترم بیشتر درس بخونم از اونجایی هم که وقت زیادی ندارم تو خونه یه دور از روی کتابام می خونم و صدامو ضبط می کنم سر کار با ام پی تری می شینم گوش می دم خیلی هم موثره حتی برای کنکور هم همین کارو می کردم دیشب هم همسری اضافه کار مونده بود منم رفتم خونه مامانم اینا جاتون خالی خوش گذشت کلی با مامانم اینا خندیدیم مامانم یاد خاطرات اوایل ازدواجش افتاده بود و کلی برامون تعریف می کرد و ما هم ریسه می رفتیم امروز هم با اجازتون یک سرخ کن و ا۰ جلد کتاب راجع به تاریخ پهلوی جایزه گرفتیم همون مسابقه جزء پنج قران در خانه البته تازه جایزه اشو دادن منی که یک سرخ کن دارم بگید با این سرخ کن اضافی چه کنم ؟ راستی بچه ها کسی راجع به بخار شور اطلاعاتی داره اگه چیزی می دونید به منم خب بگید دیگه اگر هم دارید اصلا راضی هستید تو چه قیمت هایه؟ خیلی حرف برای گفتن دارم ولی همش یادم می ره که چی باید بنویسم دوست دارم زود تر عید بشه و کلی برم گردش اینجا امروز برای ۵ دقیقه برف اومد بعضی وقتا یک دفعه هوا یادش می افته که زمستونه ولی دوباره بی خیالش می شه همسری هم آخر هفته برای مسابقات وزارت نفت می ره محمود آباد اونجا مسابقه دارن برای یک هفته مجتمع محمد آباد هم یک جای توپیه ولی خب دلم برای همسری می تنگه ولی خب گناه داره اگر هم نره منم باید وسایلمو جمع کنمو برم خونه مامانم اینا البته اونجا هم خوش می گذره |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 16:29 توسط الهه |
|
|
سلام دوست جونای خودم این چند روز آخر هفته هم ای بد نبود کلی خوابیدمو کلی هم خوردم این آخر سالی آدم اصلا حوصله کار کردن نداره از اونطرف هم که هی وسط هفته تعطیل می شیم دیگه دوست نداره بره سر کار دوست دارم زودتر تعطیلات عید بشه و راحت استراحت کنم هنوز هم معلوم نیست که دقیق کجا می خواییم بریم مسافرت البته مهم برام مسافرتشه حالا کجاش دیگه زیاد مهم نیست . اون امتحانی رو که ازش می ترسیدم هم نمراش اومد ولی خب قبول شدم ولی نه با نمره خوب کلی معدلمو می آره پایین ولی دیگه بی خیالش شدم . سر کار هم دوست دارم به جای جدید زودتر عادت کنم ولی همش ته دلم استرس دارم حالا می تونم آروم بشم به این زودی یا نه رو خدا می دونه .همه ته دلمو خالی می کنن بابت رییس جدید ولی من همش با خدای خودم صحبت می کنمو ازش می خوام که خودش هوای منو داشته باشه همش بهش می گم این حرفا نمی تونه زیاد رو من تاثیر بزاره چون من فقط به خودت توکل کردم همین الان هم منو صدا کرد یه سر رفتم پیشش و اومدم فقط دلش می خواد الکی از کارت سر دربیاره چند روز پیش دو تا از همکارا با هم از دستشويي اومدن بيرون بهشون گير داده كه چرا دو نفري رفتين يكي نيست بهش بگه خب يكيشون داشته وضو مي گرفته اصلا مرد گنده آخه به تو چه ربطي داره كه تو همه چيز دخالت كني عشق اينو داره كه فقط تو كاراي زنا دخالت كنه . ديشب شام هم خونه خواهر بزرگه بوديم آخه با هم رفتيم خونه پدر شوهري براي ملاقات برگشتني هم رسونديمشون شام هم از بيرون برامون كنتاكي گرفتن من خيلي دوسست ندارم ولي همسري خيلي مي دوسته ولي من عاشق سوخاري هستم . تو اداره ما وقتي جات عوض مي شه بايد لوازمو تمام تجهيزاتي كه در اختيارت بوده رو همون جا بزاري و دوباره درخواست جديد بدي به خاطر همينه كه من كامي ندارم الان ميز جديد تازه گرفتم نمي تونستم همون ميز قبلي رو بيارم البته نا گفته نماند اولش گفتن بيار رفتم كه بيارم اون همكار شنگولم اگه يادتون باشه كلي چرت و پرت گفت و رفت كلي زير آب زني كرد كه اين كامي مال اين واحد نبايد اين خانم ببره منم وقتي ديدم اينطوري بي خيال شدمو زدم بيرون البته اينجا زياد با كامي كاري ندارم چون بيشتر كارم ترجمه است بازم به دعاهاي همتون نياز دارم برام دعا كنيد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 16:36 توسط الهه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تاريخ 16/7/85با همسري عقد كرديم و در تاريخ 15/9/86 زندگي مشتركمون رو شروع كرديم من و همسري هر دو 27 ساله هستيم و البته همسری یه پنج ماهی از من بزرگتر و ما واقعاخییییییییییییییییییلی خوشبختیم
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|